نمایشنامه: سی اسفند سال کبیسه

 

 

 

 

 

سی‌ اسفندِ سال‌ِ کبیسه‌


 

 هر گونه اجرا، اقتباس، برداشت و انتشار منوط است به اجازه کتبی نویسنده به نشانی : nasehkamgari@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیت‌ها:

پیرمرد : حدود شصت‌ ساله‌. کوتاه‌ قامت‌ و چغر. پالتوی‌ سفید مستعملی‌ به‌ تن‌ دارد.

جــوان‌ : بیست‌ و چند ساله‌. لاغراندام‌، با سیمایی‌ عصبی‌. کت‌ و شلوار آراسته‌ و پرزرق‌وبرقی‌ به‌ تن‌ دارد.

نوازنده‌: میانسال‌ و میانه‌قامت‌. نابینایی‌ است‌ که‌ عینک‌ سیاهی‌ به‌ چشم‌ دارد.

پسـرک‌  : هشت‌ ساله‌. نحیف‌ اما آتشپاره‌، لباس‌ فقیرانه‌ و مندرسی‌ به‌ تن‌ دارد.

دومامور: هر دو درشت‌ اندام‌، با لباس‌ شخصی‌، اما پوتین‌ به‌ پا دارند.

 

                   نمایش‌ می‌تواند از سالن‌ انتظار و با ترنم‌ قره‌نی‌ِ نوازنده‌، که‌ پسرک‌ عصاکش‌ اوست‌، آغاز شود. بهتر است‌ پس‌ از چند حرکت‌آکروباتیک‌، پسرک‌ کاسه‌ای‌ بگرداند یا بروشورهای‌ نمایش‌ را توزیع‌ کند و آنگاه‌ با راهنمایی‌ او درهای‌ سالن‌ باز شوند. نابینا درمعبر ورود جمعیت‌ همچنان‌ بنوازد و پس‌ از ورود آخرین‌ تماشاگر، این‌ دو نیز وارد سالن‌ و صحنه‌ نمایش‌ شوند.

 

صحنه‌ :

خیابانی‌ در اواخر شب‌. روبرو دهانة‌ پاساژی‌ که‌ در تاریک‌ و روشن‌ انتهای‌ آن‌ کرکره‌ی‌ بستة‌ مغازه‌ای‌ به‌چشم‌ می‌خورد. چپ‌ وراست‌، کرکرة‌ بستة‌ مغازه‌ها، تابلوها و نئون‌ها، که‌ هرازگاه‌؛ نوری‌ که‌ تداعی‌کنندة‌ گذر اتومبیل‌هاست‌ بر آنها می‌تابد.

نوازنده‌ و پسرک‌ وارد می‌شوند. در حین‌ عبور،نوازنده‌با انگشت‌ تلنگری‌ به‌ سر پسرک‌ می‌زند، پسرک‌ قهقهه‌ سر داده‌ ومی‌گریزد. نوازنده‌ دوباره‌ می‌نوازدوهر دو خارج‌ می‌شوند. لحظه‌ای‌ بعد پیرمردی‌ که‌ ساک‌ کوچکی‌ در بغل‌ دارد، از تاریکی‌ پاساژبیرون‌ آمده‌ و مسیر رفتن‌ آنها را می‌نگرد. دوباره‌ به‌ تاریکی‌ باز می‌گردد. کمی‌ بعد مرد جوانی‌ وارد می‌شود. با تردید اطراف‌ رامی‌نگرد، داخل‌ پاساژ سرک‌ می‌کشد و به‌ دوردست‌ خیابان‌ چشم‌ می‌دوزد. پیرمرد گامی‌ جلو آمده‌ و جوان‌ را که‌ پشت‌ به‌ او ایستاده‌می‌پاید. جوان‌ به‌ ساعتش‌ نگاه‌ می‌کند، سپس‌ صدای‌ موسیقی‌ توجهش‌ را جلب‌ می‌کند. قصد رفتن‌ بدان‌ سمت‌ را دارد که‌ ...

پیرمرد:  همینجاست‌، درست‌ اومده‌ی‌!

جوان‌ :   (برمی‌گردد و با تردید نزدیک‌ می‌رود.) تو!؟

پیرمرد:  (خندان‌ از تاریکی‌بیرون‌ می‌آید.) قربون‌ قد و قواره‌ت‌.

جوان‌ :   غیر ممکنه‌، غیر ممکن‌!!

پیرمرد:  هول‌ کردی‌؟ آخی‌ ... موندی‌ لابد کیه‌ این‌ آخر شبی‌؟ خُب‌، غیرِ من‌ کی‌ می‌تونست‌ باشه‌؟ نیگا، خودمم‌!

جوان‌ :   (با خود) باید حدس‌ می‌زدم‌!

پیرمرد:  بیا ... بیا جلو که‌ الانه‌ از خوشحالی‌ سنکوب‌ کنم‌. (بند ساک‌ را دور مچ‌ انداخته‌ و آغوش‌ می‌گشاید.)

جوان‌ :   ها؟ (عقب‌ می‌رود.) صبر کن‌، هیچی‌ نگو!... نه‌، نزدیک‌ نشو! (سراسیمه‌ دور می‌شود.)

پیرمرد:  کجا؟ کیوان‌ ...

                    (پیرمرد بهت‌زده‌ می‌ماند.نوای‌ غمناک‌ قره‌نی‌ از دور. لحظه‌ای‌ بعد صدای‌ گام‌هایی‌ ... و جوان‌ بازگشته‌.)

جوان‌ :   ببینم‌، چه‌ کسی‌ اون‌ شماره‌ تلفن‌ رو بهت‌ داد؟

پیرمرد:  بَه‌ ... جمال‌ بی‌مثال‌ شادوماد شاخ‌نبات‌ رو عشق‌ است‌!

جوان‌ :   انگار چیزی‌ پرسیدم‌!؟

پیرمرد:  سرحالی‌، سردماغی‌؟ پس‌ سلامت‌ کو؟ (جوان‌ به‌ نشانه‌ سلام‌ سری‌ تکان‌ می‌دهد.) ما رو نمی‌بینی‌ خوشی‌؟ کیفوری‌؟کوکِت‌ میزونه‌؟

جوان‌ :   اجازه‌ بده‌ خواهش‌ می‌کنم‌، ما هیچ‌ صحبتی‌ با هم‌ نداریم‌. از این‌ گذشته‌؛ بهتره‌ اصلاً فراموش‌ کنی‌ همدیگر رو دیده‌یم‌.

پیرمرد:  (زمزمه‌ می‌کند.) شه‌ بالانشین‌ پایین‌ نظر کن‌، کلامی‌ با فقیر محتضر کن‌.

جوان‌ :   اساساً کی‌ این‌ حق‌ رو بهت‌ داده‌ با من‌ تماس‌ بگیری‌، پیغام‌ بدی‌، قرار بذاری‌؟

پیرمرد:  بیا جلو ببینم‌ چی‌ می‌گی‌ رفته‌ی‌ خپ‌ کرده‌ی‌ تُو اون‌ تاریکی‌ ...

جوان‌ :   همون‌ جا که‌ هستی‌ بمون‌ و جواب‌ بده‌!

پیرمرد:  (پس‌ از درنگی‌) ولی‌ من‌ ... بهشون‌ نگفتم‌ کی‌تم‌.

جوان‌ :   (با تمسخر) بله‌ بله‌ مسافر گرانقدر ما از سفر برگشته‌! خیرمقدم‌ قربان‌، خیرمقدم‌! بعد از پنج‌ سال‌ التفات‌ فرمودید ... دینگ‌دانگ‌، سربزنگاه‌، درست‌ همچین‌ شبی‌ سروکله‌ت‌ از آسمان‌ نازل‌ می‌شه‌ و ...

پیرمرد:  دست‌ مریزاد ... حالا مگه‌ آسمون‌ به‌ زمین‌ رسیده‌؟

جوان‌ :   حاشیه‌ نرو! صاف‌ و پوست‌ کنده‌ بگو ببینم‌ قضیه‌ چیه‌؟ باز فیل‌ سرکار هوس‌ هندوستان‌ کرد؟ (به‌ نجوا) خُب‌ بابا دست‌ ازسر من‌ِ فلکزده‌ بردار. نمی‌شه‌؟ یعنی‌ این‌ توقع‌ خیلی‌ زیادیه‌ که‌ فراموش‌ کنی‌ پسری‌ به‌ اسم‌ من‌ داری‌؟

پیرمرد: باباجون‌ تو که‌ هنوز هم‌ اخلاقت‌ تنده‌. تا می‌گن‌ اَشک‌ و مَشک‌ یهو خونت‌ به‌ جوش‌ می‌آد. عوض‌ ماچ‌ و روبوسی‌ ...آخه‌ آدم‌ پسرش‌ صاحب‌ِمنصب‌ و مرتبه‌ و مقام‌ باشه‌ و نتونه‌ رَدشو گیر بیاره‌ که‌ واسه‌ لای‌ جرز خوبه‌!

جوان‌ :   یعنی‌ مرکز و منشی‌ و همکارها هم‌!؟ ای‌ دادِ بر من‌ ... تمام‌ عالم‌ و آدم‌ رو خبر کرده‌.

پیرمرد:  نه‌، بد به‌ دلت‌ راه‌ نده‌، سر سوزنی‌ لو نرفته‌. راسیتش‌، به‌ منشی‌ت‌ گفتم‌ از اون‌ بالاها زنگ‌ می‌زنم‌! هه‌، زبون‌بسته‌ افتاد به‌تُپق‌ چُپق‌، گفتم‌ آبجی‌ خلاصه‌ مطلب‌ بالاست‌ و با اجازه‌ت‌ چنون‌ پیاز داغ‌ نعناش‌ رو زیاد کردم‌ تا ... این‌ شماره‌ رو داد.ولی‌ آق‌معاون‌؛ خودمونیم‌، این‌ بنده‌ خدا مواجب‌بگیره‌ یه‌ وقت‌ نری‌ باش‌ جّر و منجر کنی‌ ها.

جوان‌ :   (با خشمی‌ فرو خورده‌) جّر و منجر!؟ با منشی‌!!؟

پیرمرد:  غرض‌، به‌ روش‌ بیاری‌؛ مواخذه‌ش‌ کنی‌! دِ تو یه‌ بند رفته‌ی‌ گردهمایی‌ رفته‌ی‌ همایش‌، تقصیر منشیه‌!؟

جوان‌ :   نخیر ... چه‌ تقصیری‌؟

پیرمرد:  من‌ هم‌ که‌ کف‌ دست‌ بو نکرده‌ بودم‌ شمارة‌ خونة‌ بابای‌ دختره‌ست‌!

جوان‌ :   آها، صحیح‌ ...

پیرمرد:  دم‌ غروبی‌ به‌ نومزادت‌ هم‌ پشت‌ تیلفون‌ گفتم‌ آشنای‌ قدیمشم‌ که‌ تازه‌ از مسافرت‌ خارجه‌ برگشته‌م‌. خلاصه‌ ... نه‌ مُرده‌ ونه‌ زنده‌؛ احدی‌ بو نبرده‌.

جوان‌ :   آشنای‌ قدیم‌؟ از خارجه‌؟ (بافریاد) که‌ چی‌ بشه‌؟ که‌ باز سر راه‌ من‌ سبز بشی‌؟ که‌ باز با چرت‌ و چرندهای‌ مهمل‌ وبی‌اساس‌ خامم‌ کنی‌؟ (به‌ نجوا) شاید هم‌ منظور گوشزد کردن‌ افتخارات‌ گذشته‌ست‌؟ که‌ زبانم‌ لال‌، بلانسبت‌ شما، یک‌وقت‌ فکر نکنم‌ از زیر بته‌ عمل‌ آمده‌م‌!

پیرمرد:  نچ‌ نه‌ ... دور از جون‌.

جوان‌ :   (با فریاد) اون‌ هم‌ درست‌ در این‌ شرایط‌.

پیرمرد:  یواشتر عزیز من‌ ...

جوان‌ :   تو رو به‌ وجدانت‌ به‌ شرفت‌، اصلاً به‌ چه‌ قصدی‌ به‌ چه‌ منظوری‌؟

پیرمرد:  (قاطع‌) اومده‌م‌؟

جوان‌ :   بله‌! چه‌ ضرورتی‌ داشت‌؟

                    (مکث‌ کوتاه‌)

پیرمرد:  یعنی‌ تو چشم‌ به‌ راهم‌ نبودی‌؟

جوان‌ :   هرگز! در واقع‌ آرزو می‌کردم‌ دیگه‌ اصلاً و ابداً ...

                    (مکث‌)

پیرمرد:  پس‌ چرا من‌ به‌ عشق‌ دیدن‌ تو ... روزشماری‌ می‌کردم‌!؟... هی‌ شب‌ و نصفه‌شب‌ خواب‌ خوش‌ این‌ لحظه‌ رو دیدم‌.

جوان‌ :   (زیر لب‌) خواب‌ِ خوش‌ جنابعالی‌ و کابوس‌ خوفناک‌ بنده‌ ...

پیرمرد:  تُو خواب‌ من‌ نیگات‌ مهربون‌ بود، تَشر نمی‌زد. خُب‌ بی‌غیرت‌ چرا می‌اومدی‌ به‌ خوابم‌!؟ تا چشام‌ گرم‌ می‌شد مث‌ الان‌رشید و رعنا می‌ایستادی‌ جلو روم‌ ...

جوان‌ :   و قطعاً می‌پرسیدم‌ چرا برگشته‌ی‌؟ تارِ موت‌ رو آتیش‌ زده‌ند؟

پیرمرد:  احسنت‌، همین‌! من‌ هم‌ جواب‌ می‌دادم‌ هی‌ یارِ جونی‌؛ تو هنوز بابا نشده‌ی‌ بدونی‌.

                    (مکث‌. صدای‌ خندة‌ ریز پسرک‌ عصاکش‌ از دور. پیرمرد به‌ سمت‌ صدا جلب‌ می‌شود. دوباره‌ نوای‌ قره‌نی‌ شنیده‌ می‌شود. جوان‌ نیزپشت‌ سر پیرمرد ایستاده‌ و عبوس‌ به‌ همان‌ سو می‌نگرد.)

پیرمرد:  (با حسرت‌) چقدر دلم‌ واسه‌ دیدنت‌ غَنج‌ می‌زد.

جوان‌ :   (با بغض‌) خواهش‌ می‌کنم‌ ادامه‌ نده‌ ...

پیرمرد:  وقتی‌ شنفتم‌ می‌خوای‌ زن‌ بگیری‌ خیلی‌ دلم‌ هواتو کرد ...

جوان‌ :   نمی‌خوام‌ بشنوم‌.

پیرمرد:  فی‌الفور تقاضای‌ مرخصی‌ کردم‌. گفتم‌ باس‌ شاخ‌ شمشادمو تُو رخت‌ و لباس‌ دومادی‌ ببینم‌.

جوان‌ :   (گوشهایش‌ را با دست‌ می‌پوشاند.) من‌ گوش‌ نمی‌کنم‌.

پیرمرد:  ... گفتم‌ آخه‌ جماعت‌ مام‌ بشریم‌. پسر من‌ هیشکی‌ رو تُو این‌ دنیا نداره‌، نه‌ بابایی‌ که‌ براش‌ آستین‌ بالا بزنه‌ نه‌ مادری‌ که‌برفسته‌ بره‌ خواستگاری‌.

جوان‌ :   (مستاصل‌) نمک‌ به‌ زخمم‌ نپاش‌ ...

پیرمرد:  آخرش‌ گفتم‌ خلاص‌، می‌رم‌ می‌بینمش‌ و بهش‌ می‌گم‌ بندِ دلم‌ قند عسلم‌، ببین‌! من‌ اومده‌م‌ که‌ ...

جوان‌ :   که‌ چی‌؟ (با فریاد) اومده‌ی‌ که‌ چی‌؟

پیرمرد:  که‌ بهت‌ تبریک‌ بگم‌.

جوان‌ :   تبریک‌!!؟

پیرمرد:  عروسی‌ت‌ مبارک‌ باشه‌ دلکم‌!

جوان‌ :   همین‌؟

                    (پیرمرد گامی‌ پیش‌ گذاشته‌ و آغوش‌ می‌گشاید. مکث‌. جوان‌ که‌ به‌ سختی‌ خود را کنترل‌ می‌کندروی‌ برمی‌گرداند. پیرمرد از پشت‌دست‌ بر شانه‌ اومی‌نهد. جوان‌ گامی‌ جلو می‌رود. دست‌ پیرمرد پایین‌می‌افتد.)

جوان‌ :   این‌ همه‌ مدت‌ این‌ همه‌ سال‌ ... چرا سعی‌ نمی‌کنی‌ فراموشم‌ کنی‌؟ (رو به‌ او می‌چرخد.) خُب‌، این‌ هم‌ دیدن‌ من‌. راضی‌شدی‌؟ حالا بهتر نیست‌ من‌ برگردم‌؟

پیرمرد:  دِکی‌، اومدی‌ سوک‌ سوک‌ کنی‌ برگردی‌؟ (مکث‌) باشه‌، چاره‌ چیه‌؟ می‌گم‌ اَقل‌کم‌ (ساک‌ را زمین‌ نهاده‌ و دست‌ جلو می‌برد.)نمی‌خوای‌ با هم‌ یه‌ دستی‌ بتکونیم‌؟

                    (مکث‌. جوان‌ جلو می‌آید. سپس‌آرام‌دست‌ در دست‌ پیرمرد می‌نهد.)

پیرمرد:  (به‌ نجوا) خودمونیم‌ دور و زمونة‌ شما چی‌ معنی‌ همه‌ چی‌ عوض‌ شده‌. (جوان‌ با استفهام‌ سر تکان‌ می‌دهد.) این‌ همایش‌رفتن‌ و گردهمایی‌ که‌ می‌گن‌؛ اسم‌ باتربیتی‌ِ همون‌ نومزدبازیه‌ دیگه‌، نه‌؟

                    (جوان‌ پقی‌ زیر خنده‌ می‌زند. پیرمرد با شعف‌ به‌ او می‌نگرد. مکث‌. ناگهان‌ پیرمرد او رادر آغوش‌ می‌گیرد.)

پیرمرد:  نازنینم‌ ...

جوان‌ :   آخ‌ بابا، آخ‌ ...

                    (یکدیگر را تنگ‌ در بغل‌ می‌فشارند. صدای‌ موسیقی‌ قره‌نی‌ نزدیک‌ می‌شود.)

پیرمرد:  آها ... محکم‌تر، آخیش‌ ... چه‌ عطر خوبی‌. هی‌ قمیش‌ می‌آی‌ ناز می‌کنی‌ چون‌ می‌دونی‌ بوی‌ مادرت‌ رو داری‌.

جوان‌ :   تو چه‌ می‌دونی‌ من‌ چی‌ می‌کشم‌، چه‌ می‌دونی‌؟ (سر برشانه‌ او می‌گذارد.)

پیرمرد:  (بغض‌آلود) بپا یهو ابرهات‌ بارون‌ نبارن‌ عمو.

جوان‌ :   باز اون‌ احساس‌ همیشگی‌، هم‌ دوستت‌ دارم‌ هم‌ ازت‌ متنفرم‌. خیلی‌ با خودم‌ کلنجار رفتم‌، نشد. خودم‌ هم‌ نمی‌فهمم‌چرا هیچ‌ وقت‌ نتونستم‌ ببخشمت‌.

پیرمرد:  می‌دونم‌ گُلم‌، می‌دونم‌.

جوان‌ :   من‌ می‌خوام‌ گذشته‌م‌ رو فراموش‌ کنم‌، بریزم‌ دور، فقط‌ و فقط‌ آینده‌! (سر از شانة‌ او برداشته‌ و تلنگری‌ به‌ شقیقه‌ خودمی‌زند.) انگار یک‌ تکمه‌، یک‌ کلید اینجا باشه‌، من‌ کلیدِ اتصال‌ به‌ گذشته‌ رو زده‌م‌. کاش‌ تو هم‌ می‌تونستی‌ منو فراموش‌کنی‌.

                    (نوازنده‌ و پسرک‌ از سمت‌ چپ‌ وارد می‌شوند. با دیدن‌ این‌ دو، پسرک‌ نوازنده‌ را متوقف‌ می‌کند.)

پیرمرد:  تُو دل‌ من‌ هنوز یه‌ زخم‌ کهنه‌ زق‌زق‌ می‌کنه‌، یه‌ دُمل‌، دمُلی‌ که‌ نیشتر می‌خواد نه‌ مرهم‌. فراموشی‌ مرهمه‌؛ تسکین‌ می‌ده‌شفا که‌ نمی‌ده‌.

جوان‌ :   نه‌، (فاصله‌ می‌گیرد.) ادامه‌ ندیم‌. این‌ مطلب‌ ما رو به‌ صحبت‌ دربارة‌ مادر می‌کشونه‌.

پیرمرد:  کم‌ صُب‌ تا شوم‌ جون‌ کندم‌؟ مگه‌ اون‌ زیرپلة‌ فسقلی‌ کلیدسازی‌ چقدر عایدی‌ داشت‌؟ من‌ بودم‌ و یه‌ سوهان‌. کلید نبودنتونم‌ بتراشم‌، قفل‌ نبود نتونم‌ بازش‌ کنم‌، اِلا قفل‌ زندگی‌ خودم‌. (به‌ سوی‌ نوازنده‌ می‌آید.) کارم‌ رو داشتم‌، زنم‌، پسرم‌ ...بی‌ مروت‌ روزگار. (با بدگمانی‌ در چهره‌ نوازنده‌ دقیق‌ می‌شود، سپس‌ سکه‌ای‌ از جیب‌ درآورده‌ به‌ پسرک‌ می‌دهد. با سوءظن‌،خطاب‌ به‌ نوازنده‌.) شب‌ ظُلماتیه‌ عمو، نه‌؟ (پسرک‌ دست‌ نابینارا گرفته‌ و دور می‌شوند.) آخ‌ که‌ چه‌ زنی‌ بود، به‌ نجابت‌ وپاکیش‌ می‌شد قسم‌ خورد.

جوان‌ :  (ساک‌ را از زمین‌ برمی‌دارد.) خُب‌، کافیه‌، بیا. (ساک‌ رابه‌ سوی‌ او می‌گیرد.) اینجا از هم‌ جدا می‌شیم‌، به‌ خیر و خوشی‌، من‌برمی‌گردم‌ خونة‌ نامزدم‌، تو هم‌ ...

پیرمرد:  زندون‌!؟

جوان‌ :   خُب‌، نمی‌دونم‌. تصمیم‌ داشتی‌ شب‌ رو کجا بگذرونی‌؟ (دستش‌ با ساک‌ پایین‌ می‌آید.)

پیرمرد:  خاطرجمع‌ خونة‌ تو یکی‌ نمی‌خواستم‌ بیام‌.

/ 0 نظر / 16 بازدید