نمایشنامه: بهار و آدم برفی

 

 

 

 

 

 

بهار و آدم‌برفی

 

 

نوشته: ناصح‌ کامگاری

 

 

 

 

نقشها:

طیفور 

حلیمه  

بهار  

بهادر  

سیا   

منیر    

مهیار  

رویا    

استاد نژندی   

مژگان   

زن مسن  

مرد مسن   

آبتین  

جوان مصدوم

 

صحنه‌:

با صدای ‌تصنیفی قدیمی نور می‌آید. فضای اتاق نشیمنی نیمه‌ تاریک. نسیمی پرده‌ توری پنجره را به‌ اهتزاز درمی‌آورد. از فراز پیشخوان آشپزخانه‌، هاله نوری بر راهرویی تابیده که در اتاق‌‌ و در خروجی در دو ضلع آن پیداست.

طیفور در حال تورق محتویات یک زونکن، روی‌ کاناپه‌ نشسته‌ و حلیمه‌ سر نهاده بر کاناپه و در خواب است. پخشصوت با تقهای خاموش میشود. صدای ممتد قورباغه و جیرجیرک و ناله هرازگاه گراز و شغال دور.

 

حلیمه :  لهستانم...

طیفور: (مجلد نفیسی از زونکن در آورده رو به او می‌گیرد.) مطلبم درباره تردد تریلی‌های پُر بار قاچاق که سالنامه پارسال چاپ شد. دو ماه گروگان باند گلوبندکم کرد و کلی دغمصه...

حلیمه : (بی‌آن‌ که‌ چشم‌ بگشاید.) مردهشور سر تا پای سیاست رو ببره...

طیفور: بخونش، اولش قصه نویسندهایه با نام مستعار آدمبرفی، قصه درباره پیرمرد و پیرزنیه بر بالین فرزندجوونشون؛ دوره ملی شدن صنعت نفته و جنگ و جدل جناح‌ها که عاقبت آب به آسیاب اغیار ریخت، برگشت شاه و کودتا و ساواک و استبداد و بقیه قصه...

       صدای عوعو گله گرگی از دور.

حلیمه : آی قصه قصه قصه، نون و پنیر و پسته... (آنی بدنش‌ از پرشی عصبی مرتعش‌ می‌شود.)

طیفور: (قلم و سالنامه را کنار می‌گذارد.) ش‌ش‌ش... بخواب‌‌. (آهسته دست به جیب می‌برد.)  ‌

حلیمه : (بی‌آن‌ که‌ چشم‌ بگشاید.) نون و پنیر ارزونیتون، دختر نمی‌دیم بهتون...  

طیفور: شوُ دیشو به خواب دیدم نگارُم...

حلیمه: ... تا رام و سر به راه بشین! 

 طیفور: ... نشسته بی‌قرار در انتظارُم، به قربون غریبی رفتنت یار، بمیرم و نبینم غربتت یار.

حلیمه : (خواب‌آلود) آره... قصه، فقط قصه عاشقونه، هیچ منظوری هم توش نباشه.

طیفور: قصة‌ تلخیه حلیمه.

حلیمه : شاد باشه‌...

طیفور: تلخه عین‌ زهر، حنظل، شب‌ِ اول‌ ماه‌عسل‌! تُو یه‌ شهر دور و سرد...

حلیمه : به‌به... خُنک... (باز دچار پرش عصبی می‌شود.)

طیفور: ش‌ش‌ش... چلة‌ زمستون‌، اواخر کریسمس‌. بعد‌ِ این که شام‌ عروسی‌ تُو رستوران فرنگی کوفت شد، وقتی‌ تک‌ و توک‌ فک‌ و فامیل‌ ایرونی،‌ نی‌ناش‌ناشی و رفتند خونه‌شون‌ لالا... شب‌، آخر شب،‌ عروس‌ با لباس‌ صدفی پا گذاشت‌ تُو خونة‌ سینیور... تُو اتاق خواب، شادوماد داشت یواش گره کرواتشو شل میکرد.

       با ترنم‌ موسیقی اسپانیایی و صدای همهمه کافه‌نشینانی از دور، صحنه دگرگون می‌شود. پرتو پیاپی چراغی چشمک‌زن‌، از ورای بارش‌ برف‌ پشت پنجره می‌تابد. بهار‌ بر لبة‌ کاناپه‌ نشسته، سالنامه را به بغل فشرده. بهادر در چهارچوب در اتاق ایستادهاست.

بهادر: (به نجوا‌) عزیزم... بهار!

بهار : شب به خیر.

‌بهادر: (نزدیک می‌آید. پس‌ از خنده‌ای‌) چرا نمی‌آی...‌؟

بهار : من همین ‌جا می‌خوابم‌.

بهادر: (شرمگین) پس من...‌؟

بهار : خواهش می‌کنم.

بهادر: داری گربه‌مو دم حجله پخ پخ...؟

بهار : تیکه می‌ندازی ثابت کنی مرد سنتی نیستی سینیور؟

        بهادر جلو می‌آید. مکث‌. بهار‌ برمی‌خیزد. دست‌ بهادر به‌ سوی‌ شانة‌ او متمایل می‌شود. بهار ‌می‌چرخد. دست بهادر پایین‌ می‌افتد.

بهادر: به‌ خونة‌ خودت‌ خوش‌ آمدی‌ اِ... صفای وجود آوردی‌.

بهار : من آمادگی‌شو ندارم.

        مکث‌. صدای موسیقی با آوازی همراه میشود. بهادر از پنجره می‌نگرد. 

بهادر: گیتارش نچ، چنگی توی دل نمی‌زنه، خوندنش سی. (مکث) سابق‌ پاتوق شنبه‌هام بود. اون کافه نبش اِ... چهارراه. (پس از تلاقی نگاهی) هیچی، اصلا، لب نمی‌زنم. دیدی که امشب تُو رستوران، اهلش نیستم...

بهار : (زیرلب) اهلی می‌خواد.

بهادر: ها!؟

بهار : (دستی بالا می‌گیرد.) برای شلغم، نه واسه شَل‌ زدنش، واسه غمش!

بهادر: (درنیافته اما لبخند می‌زند.) آخرشب شنبه‌ ها اِ... مشت... مشتری‌‌ها همه منگ از مستی، منم منگ از غم غربت...

بهار  : ملول.

بهادر: منگول، سی... منگول، شنگول، عین‌ حبة‌ انگور. (مکث) تک و تنها میاومدم و... (بغض کرده‌) یاد ایران، اخوی و... این خونهی کور و کبود و سرد، خیلی بد... (مکث‌) بسه برف.

بهار: عاشق آدم برفیم.

بهادر: (با بغض لبخند می‌زند.) سی... ام‌م‌م... صفای وجود می‌ده‌ درست‌ کردنش‌؟

بهار : و یک‌ شبه‌ آب‌شدنش‌! (مکث. پس‌ از تلاقی نگاهی) شاید حالم‌ خوب‌ نباشه‌. قصدم‌ ناراحت‌ کردن‌ شما نیست‌ بهادر.

        بهادر پقی زیر گریه زده می‌نشیند. صدای کف‌زدن‌های آهنگین بر زمینة‌ نور نئون چشمک‌زن. بهار پشت پنجره‌ ایستاده‌ و رو به‌ آسمان‌ برفی سر برمی‌دارد.

بهار : دختره این جا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه، از برای من...

       صدای ترمز و تصادفی از خیابان.بهادر به خود آمده و به سوی پنجره میرود.

بهادر: واوو... در این هفده ساله اصلاً... یعنی هرگز از این پنجره تصادف ندیدم...

بهار : (خیره به بیرون. زیر لب) تو ندیدی؛ شاید شریک‌هات دیدهن.

بهادر: (خود را به نشنیدن زده) نچ نچ... حیف ماشین.  

بهار : راننده... لهستان شد لای یه مشت آهن پاره...

بهادر: از این دیگه نچ تولید نمی‌شه. لوازم یدکی هم نچ، هیچی هیچی.

بهار: عین فیلم‌های مافیایی... یه تصادف ساختگی و سر به نیست کردن رقیب.

بهادر: اون سیسیل هستش، مادرید مافیا نداره.

بهار : هر جا سرمایه نفوذ داره مافیا هم داره.

صدای آژیر آمبولانسی که دور و صحنه دگرگون می‌شود. مهیار، خواب‌آلود و پیژامهپوش با بالشتی به بغل کورمال از اتاق بیرون آمده و روی کاناپه ولو می‌شود. رویا با مانتو و مقنعه سر میرسد.

رویا : عین خروس بی محل... نصفه شبی بدخوابت کرد... گرفتی چی گفتم؟

مهیار: م م م... (به خواب می‌رود.)

رویا : زنگ زدند طرف آیفون نرو. تلفن هم روی پیغامگیره. ممکنه فقط بابا سراغ بگیره که اونم زنگ می‌زنه موسسه. بیا... (موبایلی روی بالش او می‌گذارد.) اعتباریِ مامانه؛ نبرده. پاشو بزن به شارژ. موبایل خودت که قراره خاموش بمونه. کارِ‌ت داشتم به این می‌زنگم. (جعبه ادوکلنی در جیب کاپشن روی دسته صندلی می‌نهد.) یه ناقابل هم جیب کاپشنت... (موبایل او را از جیب کاپشن درآورده نشان میدهد.) خوب کردی خاموش کردی. اصلا باشه دست من امانت. واسه ضبط لازممه.

       سیمکارت موبایل او را با سیمکارت موبایل خود تعویض میکند.

صدایی از بیرون: من اعلیحضرت همایونی، شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران، به اجاسر و ایادی سرخ و سیاه داخلی هشدار می‌دم که قطره قطره این طلای سیاه ملک طِلق بابای ماست و صادر ‌کنیم تانک و توپ و موشک و پوشک وارد می‌کنیم و هر کی مخالفه راه بازه و جاده دراز!

رویا  : کاش نصفه شب هم خاموش بود سهیلا تماس نمیگرفت که چیز نشی، زابهراه نشی. (موبایل او را در جیب شلوار خود گذاشته و موبایل دیگر را در جیب کاپشن مینهد.)

مهیار: (خواب آلود) زابهراه نشی. پیشی... زن من میشی؟

رویا: (ذوق زده شارژری به برق زده و سر اتصال را به او می‌دهد.) چیزِ مامانو بزن به شارژ.

مهیار: این حرفت سطحش خیلی فلسفی بود!

        رویا کفش به پا می‌کند. مهیار چشم گشوده نگاهی به او انداخته و اتصال را به موبایل می‌زند.

رویا : ظهر قرار مصاحبه دارم با یک استاد مسلم اقتصاد. مصاحبه به سفارش طیفور سردبیرمونه. نَرَم؛ دیدی دکم کرد.

مهیار: (حین نوشتن پیامک. زیر لب) دکت کنه!؟ به شرطی عمودی رفته شمال افقی برنگرده...

رویا : ... بعد از کجا بیاریم برای چیز... اجاره مجلس تُو باغ کُردان؟

مهیار: تامین می‌شه اسوه اقتصاد. رکود فعلی‌مو نبین! سهیلا مجوز واردات جعل نمی‌کرد بازرگانیم مهر و موم می‌شد؟

رویا : دوست ندارم مدام اسمشو بیاری مهیار. جرمی کرده، مجازات و زندانشو می‌کشه. تو هم که با طلاق تلافی کرده‌ی... ماتم چطور نصفه شب می‌تونن از زندان زنگ بزنن؟

مهیار: (پیامک را ارسال می کند.) کاش به مامانت می‌گفتی سفر برای تو هم سرکتاب می‌گرفت.

رویا : چکار می‌کنی؟ "گیم" بازی می‌کنی؟

مهیار: آخرِ گوشتکوبه! (موبایل را کنار می‌گذارد.) ما رو باش! نامزدت بکارتت خونه‌شون، خودش بره سرِ کار!

رویا : سفارش نکنم دیگه مهیار، چیز تو چیز هست... صبحونه و ناهار همه چی تُو یخچال هست. (در را گشوده که برود.) 

مهیار: دیر نکنی دل پیشی می‌پوسه از تنهایی.

رویا : (در را میبندد.) هیس... پسرِ این همسایه بغلی بازیگر سریال‌های دوزاریه! گوش وامیسه بیاد رخت و لباس تلویزیونشو به رخ بکشه...

مهیار: (پیامک دریافت میکند.) ایول بر و بچه‌های شمال! (به رویا که کنجکاو در او می نگرد.) لاوَمی، ماه عسل جنگل ابر!

      رویا میرود. مهیار بلافاصله از یخچال بسته آبمیوهای آورده ضمن میک زدن با موبایل شماره می‌گیرد.

مهیار: صبح خوشگلِ شما بخیر... ببین، آدرسی که فرستادم سر راسته... امکان نداره! به این زودی؟... (در حین مکالمه لباس می‌پوشد، اتاق را مرتب می‌کند و هرازگاه از پنجره بیرون را می‌پاید.) نه، موردی نداره... چی؟... من جنتلمنم بابا... (می‌خندد.) حالا یه بارم اول اقدام کن بعد فکر کن!... باشه. (قطع کرده، به سوی دوربین کوچکی می‌رود که درون کلاه ایمنی موتورسواری کار گذاشته و زاویه آن را رو به کاناپه تنظیم می‌کند. موبایل زنگ میزند.) الو، جان جان... آفرین، کوچه کُپ پمپ بنزین. بگیر بیا... اهوم، یه برج نما رفلکسه. (از پنجره بیرون را می‌پاید.) دیدمت... (دست تکان می‌دهد.) ایناهام، "پنت‌هاوس" طبقه سه. ببین منو، لگنو بیار تُو پارکینگ... نه، لگسوز رو فرستادم سرویس سالیانه. (دکمه آیفون را زده و باز به سمت پنجره می‌رود.) خوبه... آها... ایول به دست فرمون!

         مهیار کاپشن را از روی دسته صندلی برمیدارد. متوجه برآمدگی جیبش شده، عطر را درآورده به خود میزند. صدای زنگ. در را می‌گشاید.

مهیار: می‌دونستم این ساعت تُو مسیری بری سرِ کار...

مژگان: (با نوار چسب پانسمانی بر بینی وارد میشود.) حال احوالت؟ خوبی تو...؟

      مهیار دست دراز می‌کند. مژگان خود را به ندیدن زده و مردد به پوتینهای خود می‌نگرد.

‌مهیار: با پای راست وارد شو شگون داره!

مژگان: چی...؟

‌مهیار: منظورم اینه طوری نیست با "بوت" یک راست برو تُو.

 مهیار با اشاره کاناپه را تعارف کرده و خود هر سو را زیر نظر دارد.

مژگان: مبارکه... چه شیک و مامانه!

‌مهیار: ببخش یه کم شمبلقوتیه... نگی مجرد شلخته‌س.

مژگان: (بر کاناپه نشسته و اطراف را مینگرد.) فکر می‌کردم با پدر و مادر زندگی می‌کنی؟

‌مهیار: در واقع بله. مامان اینا برج فرمانیه‌ اوکی‌ان. اینجا هم... هی اجاره دادیم به دیپلمات‌ها و سفارتی‌ها، خلاصه چند دستی گشت...

مژگان: وا... حیف اکازیون به این قشنگی... چه خبره چپت پر شده موشان؟ موسسه بازرگانی تعطیل؟ مارم که از کار و کسب یه لقمه پیتزای حلال انداختی.

‌مهیار: راستش تُو "مُود" نبودم امروز. یه پیمان نامه ارزی بود تلفنی ردیف کردم. (با گشودن یخچال بساط صبحانه می‌چیند.) گفتم تو هم فرمون رو کج کنی افتخار بدی یه صبحونه ملسِ کاری.

مژگان: من تا حالا از این کارها نکردم. الان یه جوری‌م.

‌مهیار: (ضمن سرکشی قوری) چای دو دقیقه دیگه دمه. میخوای... می‌تونم بهت شیر بدم.

مژگان: مرسی موشان جان، منو خیلی وقته از شیر گرفته‌ن!

‌مهیار: میوه چی؟ سیب هست... (یخچال را ناوارد وارسی می‌کند.) اهل گلابی هم باشی...

مژگان: من که گلابی نیستم.

‌مهیار: هلو...؟

مژگان: هلو که استغفراله اصلا نگو!

مهیار: خب خودت بگو.

مژگان: آخه مگه خُلم؟

        مهیار پس از مکثی متوجه می‌شود دستش انداخته.

‌مهیار: بهت نمی‌اومد موذمار باشی.

مژگان: بهم می‌اومد چی باشم موشموشان؟

مهیار: هندونه سربسته مرموز.

مژگان: اون که قارپوز دارم برات تضمینی.

      مهیار با دست بوق شیپوری زده و ورجهوُرجه می‌کند. هر دو می‌خندند. ناگهان کلاه توجه مژگان را جلب می‌کند که از نگاه مهیار پنهان می‌ماند.

مژگان: یه نمه می‌شه لای پنجره رو باز کنی؟ هوا... خیلی دمه.

       مهیار به سوی پنجره می‌رود. مژگان به سوی کلاه می‌رود و دست درون کلاه ایمنی برده و دوربین کوجکی بیرون کشیده و کلاه را بر سر میگذارد.

‌مهیار: از قضا این واحدمون..."ویوِ" محشری داره. (روی که برمیگرداند یکه خورده، اما به رو نمی‌آورد.)  هیشکی باهات شاخ به شاخ نمیشه، نگران نباش!

مژگان: نگرانیم اینه تو به گناه نیفتی!

‌مهیار: آخی... نگو... گناه دارم.

مژگان: ترس از به گناه افتادن شما مرداست ناچاریم چله تابستونم یه توپ پارچه به خودمون بپیچیم!

‌مهیار: وای... سطح این حرفت خیلی فلسفی بود. (با اشاره صندلی را تعارف میکند.)

‌مژگان: ببین با من کل ننداز. تُو خوابتم بیام معصیت نمی‌کنم!

‌مهیار: حالا بیا... "بویروز پلیز"!

مژگان: اگه اشکالی نداره من فقط چایی. (با اکراه پشت میز رفته می‌نشیند.)

‌مهیار: درسته از شیر گرفتنه‌ت، ولی انگار خیلی بچه پاستوریزه‌ای! منظورم... (چای جلوی او ‌گذارده و دست سوی کلاه میبرد که مژگان سر عقب می‌کشد.) همینه.

مژگان: آها، ام‌م‌م آره زیاد.

‌مهیار: منو! می‌خواستم تعارف بزنم بعدِ صبحونه چُرتی بزنی.

مژگان: (کلاه را برمی دارد.) چُخ ممنون، چرتکی نیستم؛ چایی‌مو بخورم نخود نخود، رفع زحمت.

‌مهیار: چی می‌گی؟ زحمت کدومه؟ ناهار...

مژگان: ممنون، من رژیمم.

مهیار: بابا تو که اومدنی جینگله‌مستون بودی چی شد ناغافل؟

مژگان: به بابا گفتم یه نمه دیر می‌آم.

مهیار: نکنه از اونایی فکر می‌کنن پسرا ترسناکند.

مژگان: ترسناک هم باشند من از پسشون برمی‌آم.

‌مهیار: ام‌م‌م ماشالا... اسفناجی پس؟

مژگان: ولی گاهی هم خریٌت‌هایی می‌کنم وحشتناک!

‌مهیار: آخه خریٌت نباشه این زندگی زاغارت لطفی هم داره؟

مژگان: ته خریت... تخریب روحیه‌س.  

‌مهیار: (جلو می‌آید.) منطقی باش موشان...

مژگان: (بر‌خاسته، تهدیدآمیز)  موشان جد و آبادته!

‌مهیار: (مقهور در جا میماند.) ضد حال نیا روزمون ضایع شه جون مژگان.

مژگان: می‌بخشینا، من این بازی رو بلدم.

‌مهیار: کدوم بازی؟ بازی‌ای در کار نیست، صبحونه می‌خوریم یه دیس میوه ملس برمی‌داریم می‌ریم تُو اتاق.

مژگان: (آماده رفتن) آقای جنتلمن قلابی، مقررات مهاجرت مطابق شرایطت نیست!

مهیار: سوتفاهم نشه، این قرار کاریه... مگه قرار نبود کیس سرمایه‌گذاری تورنتو رو سوایِ دفتر بابا کار ‌کنیم؟ پورسانت معامله هم جرینگی تُو جیبت.

مژگان: (به راهرو میرود.) بیزنس می‌تونه سرِ جاش بمونه، ولی می&

/ 0 نظر / 34 بازدید