نمایشنامه: پیش از حضور یلدا


 

پیش‌ از حضور یلدا 

 

 

 ناصح کامگاری

 

 

 هر گونه اجرا، اقتباس، انتشار و برداشت منوط است به اجازه کتبی نویسنده به آدرس nasehkamgari@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیت‌ها:

مرد : در حدود سی‌ ساله‌.

زن‌  : در همین‌ حدود یا بیشتر.

 

 

صحنه‌ :

      اتاق‌ نشیمن‌ یک‌ خانه‌. روبرو، دری‌ سه‌ لنگه‌ با قاب‌ شیشه‌های‌ مات‌. سمت‌ راست‌، آشپزخانه‌ که‌ پیشخوانی‌ از آن‌ پیداست‌ وسمت‌ چپ‌، دیواری‌ که‌ راهروی‌ منتهی‌ به‌ اتاق‌ها را از نظر پنهان‌ کرده‌ است‌. ساعتی‌ پاندولی‌ که‌ عقربة‌ دقیقه‌شمار ندارد بر دیوار. بخاری‌ نفتی‌، تلویزیون‌ که‌ صفحه‌ آن‌ دیده‌ نمی‌شود، گلدان‌ پایه‌ بلند نخل‌ مردابی‌ و چند مبل‌ مستعمل‌ اینجا و آنجا.

      پشت‌ در ورودی‌ روشن‌ می‌شود. تصویر محو مرد که‌ روی‌ پله‌ای‌ در ارتفاع‌ نشسته‌ در قاب‌ چپ‌ به‌ چشم‌ می‌آید. صدای‌ بسته‌شدن‌ دری‌ آهنی‌ و قدم‌هایی‌ که‌ از پله‌ بالا می‌آیند. تصویر محو زن‌ پشت‌ قاب‌ دیگری‌ ظاهر می‌شود. بلافاصله‌ جیغ‌ می‌کشد.

صدای‌زن‌: وای‌ ... آه‌ آه‌ ... قلبم‌ ریخت‌ ...

           (صدای‌ نامفهوم‌ صحبت‌ کوتاه‌ مرد)

صدای‌زن‌: این‌ چه‌ ریخت‌ و قیافه‌ایه‌ ... به‌ هم‌ زده‌ی‌؟

           (صدای‌ نامفهوم‌ پاسخ‌ کوتاه‌ مرد)

صدای‌زن‌: دو دفعه‌ دیگه‌ ... اینطوری‌ هول‌ کنم‌. آی‌ ... عین‌ دزدها که‌ کمین‌ می‌کنن‌. (سکوت‌) اِ ... می‌خواستی‌ نترسم‌ ...؟ چرانرفتی‌ تُو؟ (سکوت‌) بعله‌.

           (زن‌ با کلید در را گشوده‌ و وارد می‌شود، با کیسه‌های‌ خرید در دست‌ و هندوانه‌ای‌ به‌ بغل‌. سپس‌ مرد، با کیفی‌ که‌ در دست‌ دارد.)

زن‌ :    این‌ چندمین‌ باره‌ کلید جا می‌ذاری‌؟ (تکمه‌ چراغ‌ را می‌زند.) یه‌ ربع‌ پیش‌ برگشتم‌ دیدم‌ پنجره‌ها تاریکند، گفتم‌ باس‌ نیومده‌باشی‌. رفتم‌ ببینم‌ نونوایی‌ بازه‌!؟ خیلی‌ وقته‌ برگشته‌ی‌؟ (مرد با حرکتی‌ اشاره‌ به‌ زمان‌ طولانی‌ می‌کند.) برو ... زیادی‌ شورش‌می‌کنی‌، حالا راه‌ پله‌ که‌ سوز نمی‌آد بیرون‌ زَمهریریه‌ که‌ اُه‌ اُه‌ اُه‌ ... (کیسه‌ای‌ حاوی‌ بستة‌ کادو شده‌ای‌ را زمین‌ می‌گذارد.) توهم‌ سردته‌؟ نه‌ بس‌ که‌ سهل‌انگاری‌! دِ آخه‌ کم‌ می‌پوشی‌ عزیز من‌ ... نمی‌دونم‌ امروز چطوری‌ها شده‌ خیلی‌ خواسته‌ی‌ به‌خودت‌ سور بدی‌ یه‌ کلاه‌ کِشی‌ خریده‌ی‌ کرده‌ی‌ سرت‌! (زیرلب‌ و کودکانه‌) ایش‌ش‌ش‌ ... چقدر هم‌ اَخه‌ زشته‌! (مردعطسه‌ می‌کند.) چاخان‌ ... (عطسه‌ای‌ دیگر) صبر بود این‌ هم‌ جخدش‌! (سایر کیسه‌ها و هندوانه‌ را به‌ آشپزخانه‌ برده‌ وبازمی‌گردد. مرد به‌ ساعت‌ دیواری‌ دقت‌ می‌کند.) خواهش‌ می‌کنم‌ ادای‌ شوهرهای‌ دلواپس‌ رو درنیار ... که‌ هیچ‌ به‌ قیافه‌ت‌نمی‌آد. (مرد بی‌اعتناء کیف‌ را بر زانو نهاده‌ و می‌گشاید. چهره‌اش‌ پشت‌ در گشودة‌ کیف‌ پنهان‌ است‌.) خُب‌ چه‌ می‌دونستم‌ زودتر از معمول‌ می‌آی‌؟ (مرد کیف‌ را می‌بندد و با اشاره‌ به‌ تلویزیون‌ می‌خواهد توضیح‌ دهد، اما زن‌ در حال‌ درآوردن‌ مانتو به ‌راهرو رفته‌ و از نظر خارج‌ می‌شود.) لب‌هام‌ رو نیگا، بی‌رنگ‌ و بی‌خون‌!... بخاری‌ رو روشن‌ می‌کنی‌؟

           (مرد غرق‌ در فکر و کیف‌ به‌ دست‌ به‌ سوی‌ بخاری‌ رفته‌، کیف‌ را روی‌ بخاری‌ نهاده‌، مخزن‌ را وارسی‌ کرده‌ و اهرم‌ جریان‌ نفت‌ رامی‌زند. زن‌ با لباس‌ راحتی‌ که‌ به‌ تن‌ دارد می‌آید.)

زن‌ :    هویی‌ ... (از سرما می‌لرزد.) رفته‌ بودم‌ دکتر. (ساعت‌ چند ضربه‌ می‌نوازد. مرد درِ محفظة‌ ساعت‌ را گشوده‌ و با جلو کشیدن‌ عقربه‌ صدا را قطع‌ می‌کند.) نچ‌نچ‌، هشت‌ شبه‌ ها ... (مرد کلیدی‌ از درون‌ محفظة‌ ساعت‌ برداشته‌ و نشان‌ می‌دهد.) تو رو امواتت‌بذار همونجا بمونه‌. دلت‌ خوشه‌ ... مثلاً کلید یدکی‌ برای‌ کی‌ بذاریم‌؟ تُو این‌ برهوت‌ کی‌ می‌آد دیدن‌ ما؟ (مرد به‌ سوی‌ درورودی‌ رفته‌، آن‌ را باز کرده‌ و کلید را زیر پادری‌ می‌گذارد.) کلید واسه‌ کی‌ می‌ذاری‌ زیر پادری‌؟ دوست‌ و آشنا و فک‌ وفامیل‌ِ جونی‌!؟ آره‌ تو رو خدا؛ نیست‌ ما نیستیم‌ می‌آن‌ قطار ... صف‌ می‌کشن‌ پشت‌ در!

مرد:    (رو به‌ بیرون‌) دیر اومدی‌ دُووتر.

زن‌ :    دکترِ خودم‌ نه‌، یه‌ دکتر دیگه‌. (مرد در را می‌بندد و رو به‌ او می‌چرخد.) صبر کن‌ نفسم‌ سر جاش‌ بیاد ... (بستة‌ کادو شده‌ را برمی‌دارد.) سر فرصت‌ برات‌ تعریف‌ می‌کنم‌. (بسته‌ را کنار نهاده‌ و با شیطنتی‌ ناگهانی‌ به‌ سمت‌ قاپیدن‌ کلاه‌ او هجوم‌ می‌برد.)اوخی‌ ... کی‌ کلاه‌ سرت‌ گذاشته‌ جونم‌؟ بذار خودم‌ کلاهبرداری‌ کنم‌! (با واکنش‌ سردِ مرد وا می‌رود. مکث‌) آب‌می‌خوری‌!؟ (مرد روی‌ مبلی‌ ولو می‌شود.) چای‌ می‌آرم‌! (نزدیک‌ او می‌نشیند.) هوم‌ ...؟ امن‌ و امان‌؟ (مرد بی‌اعتنا نگاهی‌می‌اندازد.) خبری‌، نقلی‌، حدیثی‌ ...؟ از هیچ‌ جای‌ دنیا و مافیها؟ کُرات‌، کائنات‌؟ ( مرد مبهوت‌ می‌نگرد.) خاطرجمع‌؟ خُب‌الحمدلله‌ رب‌العالمین‌، لااقل‌ امشبه‌ رو می‌تونیم‌ با خیال‌ راحت‌ شام‌ بخوریم‌!

           (زن‌ به‌ آشپزخانه‌ می‌رود. صدای‌ کاسه‌ و بشقاب‌. صدای‌ باز شدن‌ شیر آب‌ و تق‌تق‌ ممتد لوله‌های‌ هوا گرفته‌ ... مرد گوشها را با دست‌ می‌پوشاند. سپس‌ به‌ سقف‌ چشم‌ دوخته‌ و کلمات‌ نامفهومی‌ را تکرار می‌کند. ناگاه‌ با خنده‌ای‌ سرش‌ را حول‌ گردن ‌می‌چرخاند. مکث‌. آرام‌ مشت‌ به‌ شقیقه‌ می‌کوبد ... زن‌ پارچ‌ آب‌ و لیوان‌ را آورده‌ جلوی‌ او می‌گذارد.)

زن‌ :    نطلبیده‌ مُرا ... (نگاهشان‌ تلاقی‌ می‌کند.) مُرشد، نمی‌خوای‌ خرقة‌ سالوس‌ تعلقات‌ دنیوی‌ رو درآری‌!!؟

           (مرد سر تکان‌ می‌دهد. زن‌ به‌ لباسهای‌ او اشاره‌ می‌کند. مرد کتش‌ را در آورده‌ و روی‌ مبل‌ می‌اندازد سپس‌ برخاسته‌ و از سمت‌ راهرو خارج‌ می‌شود. زن‌ در حالی‌ که‌ ناخن‌ می‌جود، به‌ کت‌ به‌ جا مانده‌ و کیف‌ روی‌ بخاری‌ می‌نگرد. لحظاتی‌ بعد مرد بازمی‌گردد.شلوار جین‌ مستعملی‌ پوشیده‌.)

مرد:    تُو شیراز ...

زن‌ :    زیپت‌ رو ببند! (مرد متوجه‌ شده‌، پشت‌ کرده‌ و لحظاتی‌ مشغول‌ زیپ‌ شلوار است‌. دوباره‌ رو به‌ او می‌چرخد.) خُب‌؟

مرد:    زیپش‌ خرابه‌.

زن‌ :    حالا بگو.

مرد:    زیپ‌ شلوار رو می‌گم‌، گیر داره‌.

زن‌ :    چی‌ داشتی‌ می‌گفتی‌؟

مرد:    درباره‌ چی‌!؟

زن‌ :    من‌ از کجا بدونم‌ دربارة‌ چی‌!؟... زود اومدی‌.

مرد:    آها، قرار داشتم‌.

زن‌ :    اِ ...؟ (مکث‌ کوتاه‌) به‌ موقع‌ رسید؟

مرد:    چی‌؟

زن‌ :    (با استهزا) چی‌ ...!؟ منظورم‌ چی‌ نبود؛ کی‌ بود.

مرد:    کی‌؟

زن‌ :    همونی‌ که‌ باهاش‌ قرار داشتی‌ (با تبسمی‌ پر معنا به‌ کلاه‌ او) که‌ سرگرمت‌ کرده‌ بود!

مرد:    (کلاه‌ را بر سر پایین‌تر می‌کشد.) اهوم‌.

زن‌ :    (پس‌ از قهقهه‌ای‌ کوتاه‌) من‌ِ ساده‌ رو باش‌؛ فکر می‌کردم‌ می‌مونی‌ اضافه‌کاری‌!

مرد:    نچ‌.

زن‌ :    چه‌ بهتر! خودم‌ اینطوری‌ راضی‌ترم‌! همین‌ که‌ گاه‌گاه‌ با دوستهای‌ قدیمت‌ بری‌ بیرون‌ و قاه‌قاه‌ بخندی‌، کلاه‌مو می‌ندازم‌هوا. (کت‌ را بر شانه‌ می‌اندازد.) از من‌ می‌پرسی‌ می‌گم‌ کاش‌ هر روز بری‌. چیه‌ همه‌ش‌ شرکت‌ شرکت‌ نقشه‌ نقشه‌!؟ خُب‌یه‌ خرده‌ کمتر کار کن‌، گیرم‌ یه‌ لقمه‌ کمتر خوردیم‌. نه‌ والله‌ کارد بخوره‌ به‌ این‌ شکم‌! باور کن‌ از ته‌ دل‌ می‌گم‌. (مرد آه‌می‌کشد.) منو بگی‌ صبح‌ تا شب‌ خونه‌م‌، خیلی‌ حوصله‌م‌ سر بره‌ وقتش‌ رو دارم‌ راه‌ بیفتم‌ برم‌ مهد به‌ صدری‌ و بروبچه‌ها سر بزنم‌. (مرد به‌ سوی‌ تلویزیون‌ می‌رود.) روح‌ِ امواتت‌ یه‌ امشبه‌ رو از خیر تلویزیون‌ بگذر! (مرد منصرف‌ می‌شود.)اینطوری‌ آدم‌ اعصابش‌ آرومتره‌. (مکث‌ کوتاه‌) کاشکی‌ می‌دونستم‌ این‌ از ما بهترون‌ کی‌ بوده‌! (مرد روی‌ مبلی‌ دورترمی‌نشیند. سکوت‌) بالاخره‌ افتخار ملاقات‌ داده‌ی‌ یعنی‌ لطف‌ کرده‌ی‌ حرف‌ هم‌ باش‌ زده‌ی‌ دیگه‌!

مرد:    (زیر لب‌) ابولناحق‌ِ حدیدی‌!

زن‌ :    کی‌!؟

مرد:    شوهرش‌.

زن‌ :    شوهر کی‌؟

مرد:    مظفر.

زن‌ :    چی‌!؟ کی‌ ...؟ اِ ... شوهر بهناز؟ (نفس‌ آسوده‌ای‌ می‌کشد.) وا، پس‌ چرا نمی‌گی‌؟

مرد:    (با اشاره‌ به‌ تلویزیون‌) اُلمپیکه‌؛ فوتبال‌ داره‌.

زن‌ :    نه‌ نداره‌؛ حالا داشته‌ باشد هم‌ ... چه‌ عجب‌ بعد از کلی‌ سال‌ فیل‌شون‌ یاد هندستون‌ کرد برگشتند؟ (مرد دستها را کش‌وقوس ‌می‌دهد.) باس‌ بود بگی‌ خیلی‌ بی‌معرفتین‌. (مرد کف‌ دست‌ بر هم‌ می‌کوبد.) ایوای‌ شوخی‌ می‌کنم‌، یه‌ وقت‌ گله‌گذاری‌نکرده‌ باشی‌؟ ممکنه‌ "لیدی‌" و "جنتلمن‌" فکر کنن‌ واسه‌ معاشرت‌شون‌ موس‌ موس‌ می‌کنیم‌! یا چه‌ می‌دونم‌؟ چون‌ مدیرعاملتون‌ عموی‌ مظفره‌ توقعاتی‌ داریم‌. خُب‌ بعدش‌؟ (مرد بی‌آنکه‌ بنگرد سر تکان‌ می‌دهد.) دیدیش‌؟

مرد:    دیدمش‌.

زن‌ :    دیدیش‌ ...

مرد:    ام‌م‌م‌.

زن‌ :    همین‌!؟

مرد:    چطور همین‌؟

زن‌ :    ای‌ بابا ... اصلاً نخواستیم‌.

           (مرد سرفه‌ می‌کند. زن‌ لیوان‌ را لبالب‌ از آب‌ کرده‌ به‌ دستش‌ می‌دهد. مرد جرعه‌ای‌ می‌نوشد و لحظاتی‌ از ورای‌ لیوان‌ به‌ اطراف‌می‌نگرد. آنگاه‌ به‌ سوی‌ گلدان‌ رفته‌ و باقیماندة‌ آب‌ را کم‌کم‌ پای‌ نخل‌ مردابی‌ می‌ریزد. لیوان‌ را کنار گلدان‌ گذاشته‌ و برگی‌ را بین ‌دو انگشت‌ می‌سراند و با دقت‌ و وسواس‌ غبار از آن‌ می‌سترد.)

زن‌ :    این‌ دو تار علف‌ هم‌ شده‌ن‌ هووی‌ من‌!!

مرد:    (زیر لب‌) عدوی‌ من‌ ...

زن‌ :    بسه‌ این‌ قدر نازش‌ نکن‌ حسودیم‌ می‌شه‌ ...

مرد:    ابوالناحق‌ِ حدیدی‌.

زن‌ :    لقب‌ جدیده‌؟

مرد:    ابوالهول‌ تکریتی‌ِ سابق‌!

زن‌ :    حالا این‌ یکی‌ کی‌ باشه‌!؟

مرد:    شازدة‌ برادرزاده‌.

زن‌ :    وا ... به‌ حق‌ِ چیزای‌ نشنیده‌! واسه‌ طفلک‌ این‌ مظفر هم‌ لقب‌ انتخاب‌ کرده‌ی‌؟

مرد:    (بازآمده‌ و روی‌ مبل‌ ولو می‌شود.) از قبل‌ آماده‌ داشت‌!

زن‌ :    چی‌!؟... نمی‌گی‌ بهناز بشنوه‌ بدش‌ می‌آد؟ (زن‌ به‌ سوی‌ بخاری‌ رفته‌ و کیف‌ را برمی‌دارد. در این‌ حین‌ مرد کلاه‌ از سر برمی‌دارد.زن‌ که‌ رو برمی‌گرداند؛ یکه‌ خورده‌ جیغ‌ می‌کشد.) یا قبلة‌ حاجات‌ ... چی‌ شده‌؟ پس‌ موهات‌ کو ...!؟ اِ اِ ... تو رو خدا ... آخه ‌سرِ این‌ چلة‌ زمستون‌، اول‌ این‌ فصل‌ سرما این‌ سر تراشیده‌ چیه‌ آورده‌ی‌ خونه‌؟ (مرد کلاه‌ را بر سر انگشت‌ می‌چرخاند. زن‌ باغیض‌ کیف‌ را روی‌ مبل‌ می‌اندازد.) فقط‌ از لج‌ِ منه‌! نه‌ ...؟ از هر چی‌ خوشم‌ می‌آد عمداً ... گشتی‌ گشتی‌ ببینی‌ چه‌ بامبولی‌... (سکوت‌ و مکث‌ طولانی‌. سپس‌ با فریاد) آقا کُهزاد! (به‌ لیوان‌ اشاره‌ می‌کند. مرد مطیع‌ به‌ سوی‌ گلدان‌ رفته‌، لیوان‌ را آورده‌ وکنار پارچ‌ می‌گذارد.) چی‌ می‌فرمودند حالا؟

مرد:    کی‌؟

زن‌ :    مظفرخان‌ِ دکترای‌ حقوق‌! (مرد لپهایش‌ را پرباد کرده‌ و می‌خندد.) خیره‌ ایشالا! (مرد ساکت‌ می‌شود.) امشب‌ این‌ دو بار، یادم‌ نره‌ برات‌ (با چرخش‌ دستی‌ دور سر او) اسفند دود کنم‌. (سکوت‌.) خودتون‌ تهنایی‌؟

مرد:    خودمون‌ دوتایی‌.

زن‌ :    دوتایی‌ چی‌؟

مرد:    چی‌؟ چی‌.

زن‌ :    گفتی‌ دوتایی‌، پرسیدم‌ دوتایی‌ چی‌؟ منظورم‌ اینه‌ که‌ دوتایی‌ چکار کردید؟

مرد:    چکار!؟ هیچ‌ کار.

زن‌ :    (ادای‌ او را در می‌آورد.) هیچ‌ کار!! (مکث‌) رفتم‌ دکتر.

مرد:    اهوم‌.

زن‌ :    خُب‌، حالا از همون‌ ب‌ِ بسم‌الله‌ش‌ برات‌ تعریف‌ می‌کنم‌. می‌خوای‌ تعریف‌ کنم‌؟ پس‌ باس‌ مودب‌ بشینی‌ با آب‌ و تاب ‌برات‌ حکایت‌ کنم‌! بی‌پرده‌، مو به‌ مو و سیر تا پیاز ...

مرد:    (زیرلب‌) بی‌ پردة‌ نازکتر از پوست‌ پیاز ...

زن‌ :    چی‌؟ آره‌ ... (غلوآمیز) خلاصه‌ ... با خون‌ دل‌ آدرس‌ مطبش‌ رو گیر آوردم‌. از این‌ جور دکترها راحت‌ گیر نمی‌آد که‌. صدری‌ نبود محال‌ بود پیداش‌ کنم‌. بعدش‌ ... بعدش‌ نشستیم‌ تا خبر مرگش‌ آقای‌ دکتر اومد. رفتیم‌ تُو. بعدش‌ سلام‌ کردیم‌؛ سلام‌ سلام‌. بفرمایین‌ دخترم‌ ... بعدش‌ چه‌ کار کرد؟ بعدش‌ بعدش‌ ... (مرد منتظر سر تکان‌ می‌دهد.) هیچ‌ کار.(وانمود می‌کند به‌ فکر فرو رفته‌، سپس‌ تظاهر می‌کند از به‌ خاطر آوردن‌ چیزی‌ می‌خندد، یک‌ خندة‌ عصبی‌. مرد از این‌ حرکت‌ دلگیر شده‌، عبوس‌ پیش‌ پایش‌ را می‌نگرد.) ها؟ خوشت‌ می‌آد من‌ هم‌ اینطوری‌ کنم‌؟ اِ ... جون‌ به‌ سر می‌کنه‌ تا یه‌ حرفی‌ روبزنه‌. خیر سرم‌ دیدم‌ امشب‌ شنگولی‌ ... با این‌ کُرک‌ و کله‌ مبارک‌!

مرد:    (با تعجب‌ به‌ خود اشاره‌ می‌کند و بی‌صدا می‌پرسد: چرا!؟)

زن‌ :    ببخشید، علم‌ غیب‌ دیگه‌ نذاشتند قاطی‌ جهازم‌!

مرد:    نچ‌ ...

زن‌ :    خودم‌ شنیدم‌ خندیدی‌.

مرد:    ام‌م‌م‌ ... آره‌. (و مغموم‌ چشم‌ به‌ زمین‌ می‌دوزد.)

زن‌ :    خوش‌ گذشت‌؟ تعریف‌ کن‌ ... کجاها رفتین‌؟

مرد:    پارک‌ بغل‌ِ راه‌آهن‌.

زن‌ :    نیگا نیگا تو رو خدا ... تُو این‌ سوز سرما سگ‌ می‌چپه‌ تُو سوراخ‌ ...

مرد:    نشستیم‌ روی‌ نیمکت‌.

زن‌ :    بفرما، بعد عطسه‌ و زکامش‌ رو سوغات‌ بیار واسه‌ من‌! ایش‌ش‌ش‌ ... جناب‌ِ دکترای‌ حقوق‌ هم‌ با اون‌ سن‌ و سال‌ دیگه‌ این‌ جوونک‌بازی‌ها ازش‌ بعیده‌ ... خُب‌ آهن‌فروش‌ باشه‌! بالاخره‌ پرستیژی‌ چیزی‌ ... دیدن‌ می‌خواست‌ بکنه‌؛ همون‌ شرکت‌عموش‌، درش‌ رو گِل‌ ... منظورم‌ اینه‌ حق‌ آب‌ و گلی‌ گفته‌ن‌، هووَه‌ سی‌ درصد سهام‌! شوخی‌ که‌ نیست‌. (مکث‌) نذر داشته‌ن‌؛ رفته‌ن‌ نشسته‌ن‌ تُو پارک‌!!

مرد:    نیمکت‌ پای‌ بید.

زن‌ :    بید!؟

مرد:    (برقی

/ 0 نظر / 16 بازدید