نمایشنامه: در فراق فرهاد

 

 

 

 

 

 

در فراق‌ فرهاد

 

نوشته: ناصح کامگاری

 

 هرگونه اجرا  و اقتباس و انتشار منوط است به مجوز کتبی نویسنده به نشانی: nasehkamgari@gmail.com

 

 

 

این نمایشنامه نخستین بار به کارگردانی نویسنده در جشنواره تئاتر فجر سال 1377 به صحنه رفت و سه جایزه را از آناجرا کرد و پاییز سال بعد در اجرای عمومی به کارگردانی نویسنده و بازی الهام پاوه نژاد و محمد حاتمی و موسیقی اصغر وفایی به مدت یک ماه در سالن چهارسو تئاتر شهر به روی صحنه رفت. متن نمایشنامه از برگزیدگان مرحله نهایی نخستین مسابقه ادبیات نمایش در سال 1384 است.

 

 

 

 

 

شخصیت‌ها:

- فرخنده‌.

ـ سیروس‌.

هر دو حدود بیست‌ و هشت‌ تا سی‌ سال‌ سن‌ دارند.

 

 

 

 

صحنه‌ :

زیرزمین‌ خانه‌ای‌ قدیمی‌. روبرو در دو لنگة‌ چوبی‌ با چند پلة‌ منتهی‌ به‌ حیاط‌. یک‌ کرسی‌ و صندوقچه‌ای‌ قدیمی‌ در سمتی‌ وخمره‌ای‌ بزرگ‌ در سمت‌ دیگر. روی‌ کرسی‌ تعدادی‌ کتاب‌ و مجله‌ و روی‌ تاقچه‌ای‌ یک‌ گرامافون‌ قدیمی‌ به‌ چشم‌ می‌خورند. ازدیوارها ریسة‌ قیسی‌، فلفل‌، بامیه‌ و غیره‌ آویخته‌ است‌. روی‌ سایر تاقچه‌ها تعدادی‌ شیشه‌، کوزه‌ و دبّه‌ قرار دارند. لامپ‌ کم‌ نوری‌از سقف‌ آویخته‌ که‌ کلید آن‌ کنار در ورودی‌ست‌ و نزدیک‌ آن‌، یک‌ آبکش‌ حصیری‌ به‌ دیوار نصب‌ شده‌. از قاب‌ در، تنة‌ درختی‌کهنسال‌ و پرتو غروب‌ نیمه‌جان‌ بر دیواری‌ آجری‌ دیده‌ می‌شود. صدای‌ خش‌خش‌ برگ‌ درختان‌ در باد شنیده‌ می‌شود.

چمدانی‌ گشوده‌ در وسط‌. فرخنده‌ پشت‌ به‌ در و کنار آن‌ نشسته‌، سر بر آرنج‌ نهاده‌ و چشم‌ها بسته‌ است‌. پس‌ از لحظاتی‌،سیروس‌ به‌ آرامی‌ از پله‌ها پایین‌ می‌آید. چهره‌ او دیده‌ نمی‌شود. پس‌ از مکثی‌ کلید چراغ‌ را می‌زند. لامپ‌ خاموش‌ شده‌ و صحنه‌حالت‌ نیمه‌ تاریکی‌ می‌یابد. سیروس‌ دست‌ کشیده‌، آبکش‌ حصیری‌ را برداشته‌ و جلوی‌ صورت‌ می‌گیرد. فرخنده‌ چشم‌ گشوده‌ و باتعجب‌ لامپ‌ خاموش‌ شده‌ را می‌نگرد. پیش‌ از آنکه‌ سر بچرخاند، سیروس‌ با گامی‌ از آخرین‌ پله‌ پایین‌ می‌پرد :

 

 

سیروس‌ : هوو ...

فرخنده‌ : (با جیغی‌ ترسناک‌) کی‌ ... کی‌ هستی‌؟

سیروس‌ : (با لحنی‌ ساختگی‌) بوی‌ آدمیزاد می‌شنفم‌.

 فرخنده‌ : تو ...؟

سیروس‌ : دیو دیگ‌ به‌ سر، هوو ...

فرخنده‌ : (با تردید) صبر کن‌ ببینم‌ ...!

سیروس‌ : به‌ چه‌ جراتی‌ پا گذاشتی‌ تُو کُنام‌ من‌؟

فرخنده‌ : (مکث‌. ناگهان‌ با خوشحالی‌) وای‌ ... خودتی‌؟

سیروس‌ : تو چی‌؟ انسی‌ جنی‌، پری‌ یا حوری‌؟ هوو ...

فرخنده‌ : اِ ... بند دلم‌ پاره‌ شد ... (با لحن‌ ساختگی‌) اصلاً شما کجا، این‌جا کجا؟ پارسال‌ دوست‌ امسال‌ آشنا!

سیروس‌ : زبون‌ نریز که‌ یه‌ لقمة‌ خام‌ منی‌.

فرخنده‌ : آدمخوری‌؟ نکنه‌ منو بخوری‌. (به‌ سوی‌ کلید چراغ‌ می‌رود.)

سیروس‌ : از گشنگی‌ نه‌ نا دارم‌ نه‌ نفس‌، کی‌ به‌ دادم‌ می‌رسه‌؟ (راه‌ او را سد می‌کند.) هیچکس‌.

فرخنده‌ : معلومه‌ خستة‌ راهی‌ ... چون‌ عوض‌ِ تنوره‌ مث‌ گرگ‌ زوزه‌ می‌کشی‌.

سیروس‌ : هوم‌ ...؟ گرگم‌؛ گرگم‌ و گله‌ می‌برم‌.

فرخنده‌ :(قلمی‌ از جیب‌ درمی‌آورد.) اکی‌، چوپون‌ دارم‌ نمی‌ذارم‌.

سیروس‌ : من‌ می‌برم‌ خوب‌ خوباشو.

فرخنده‌ : من‌ نمی‌دم‌ پشگلاشو.

سیروس‌ : خونة‌ خاله‌ کدوم‌ وره‌؟

فرخنده‌ : نه‌ اون‌وره‌ نه‌ این‌وره‌ ... همین‌وره‌ همین‌وره‌. (می‌خندد. با لحن‌ قصه‌گو) حالا که‌ اومده‌ی‌ متین‌ و معقول‌ و مودب‌ بشین‌خاله‌ برات‌ یه‌ قصة‌ قشنگ‌ تعریف‌ کنه‌.

سیروس‌ : هوو ... چه‌ قصه‌ای‌؟

فرخنده‌ : (دوباره‌ می‌کوشد به‌ سوی‌ کلید چراغ‌ برود.) قصه‌ ... قصة‌ نخود نخودی‌ ...

سیروس‌ : اینو که‌ فوت‌ آبم‌. (با حرکتی‌ مانع‌ او می‌شود.) نچ‌، برای‌ نرم‌ کردن‌ دل‌ دیو، یه‌ قصة‌ بکر لازمه‌!

فرخنده‌ : خُب‌ خُب‌ ... حالا یه‌ قصة‌ بکر، قصه‌ای‌ که‌ هیشکی‌ِ هیشکی‌ نشنیده‌؛ قصة‌ خودم‌.

سیروس‌ : هوم‌ ... این‌ هم‌ که‌ تکراریه‌، تماتیکه‌ ...

فرخنده‌ : یکی‌ بود یکی‌ نبود، غیرِ خدا هیشکی‌ نبود. توی‌ یک‌ دیار دور که‌ یه‌ ورش‌ کوه‌ بود یه‌ ورش‌ صحرا؛ یه‌ ورش‌ جنگل‌یه‌ ورش‌ دریا ... دختری‌ زندگی‌ می‌کرد ...

سیروس‌ : از قضا اسمش‌ هم‌ بود فرخنده‌.

فرخنده‌ : فضولی‌ موقوف‌!... این‌ دختره‌ توی‌ هفت‌ آسمون‌ یه‌ ستاره‌ هم‌ نداشت‌.

سیروس‌ : آخـی‌ ...

فرخنده‌ : سس‌ ... جونم‌ براتون‌ بگه‌؛ او فقط‌ یه‌ نفر رو داشت‌ ... اسمش‌؟ اسمش‌ ... حالا هر کی‌، کار نداریم‌.

سیروس‌ : آها آها ...؟

فرخنده‌ : خُب‌ بعله‌؛ یه‌ مرد بود ...

سیروس‌ : دور از جون‌ِ مرد.

 

فرخنده‌ : دیو حق‌ دخالت‌ در قصه‌ نداره‌.

سیروس‌ : فوتینا، بی‌ دیو قصه‌ معنی‌ نداره‌.

فرخنده‌ : حالا این‌ مَرده‌، که‌ به‌ زبون‌ خودش‌ اعتراف‌ می‌کنه‌ نامرده‌ ... من‌ نمی‌گم‌ ها، من‌ فقط‌ می‌گم‌ بی‌معرفته‌، رفته‌ و سراغی‌از ما نگرفته‌. (پاورچین‌ به‌ سوی‌ کلید چراغ‌ می‌رود.) انگار نه‌ انگار که‌ تُو این‌ شهر قشنگ‌؛ زیر این‌ لوح‌ کبود؛ یه‌ دختر خاله‌هست‌ با یه‌ دل‌ نُقلی‌ این‌ قدری‌، که‌ گاهی‌ این‌ دل‌ِ ریزه‌ میزه‌ ... (خود را به‌ کلید چراغ‌ رسانده‌ و لامپ‌ را روشن‌ می‌کند.) برای‌پسرخاله‌ تنگ‌ می‌شه‌ ...

سیروس‌ : (با روشن‌ شدن‌ چراغ‌، آبکش‌ حصیری‌ را از جلوی‌ صورت‌ برمی‌دارد. با لحن‌ عادی‌) به‌ خیالم‌ مرد قصه‌ اون‌ یاروی‌دیگه‌ست‌ ... هه‌، بقیه‌ش‌ رو بلدم‌ ... اون‌وخ‌ دختره‌ با همون‌ دل‌ِ نازک‌نارنجی‌ دست‌ به‌ کار می‌شه‌؛ آهای‌ خاله‌ آهای‌خانباجی‌! دستم‌ به‌ دامنتون‌؛ مُردم‌ از تنهایی‌ دلم‌ پوسید ...

فرخنده‌ :(با لحن‌ عادی‌) جانا سخن‌ از زبان‌ ما می‌گویی‌ ...

سیروس‌ : ... آخه‌ کاموابافی‌ لیسانس‌ می‌خواست‌؟ ببینم‌ اصلاً رواست‌، منی‌ با این‌ متانت‌ این‌ وقار و وجاهت‌، گیسام‌ گوشة‌خونه‌ رنگ‌ دندونام‌ بشه‌؟ آخه‌ شوری‌ مشورتی‌؛ گاس‌ شووری‌ سایة‌ سری‌ ...!

فرخنده‌ :(دهن‌کجی‌ می‌کند. سپس‌) ببین‌ ... حالام‌ که‌ بعد از عهد و بوقی‌ طرفدارات‌ رخصت‌ فرموده‌ند بیای‌ سر قوم‌ و خویشا منت‌ بذاری‌، نیش‌ و کنایه‌ نداریم‌ ها.

سیروس‌ :(در اطراف‌ زیرزمین‌ می‌چرخد.) درِ خونه‌ که‌ چارتاق‌ بازه‌، تُو اتاق‌ها هم‌ که‌ کسی‌ نیست‌، صدا هم‌ که‌ می‌کنیم‌نمی‌شنوی‌، یکی‌ بیاد زار و زندگیتون‌ رو جارو کنه‌ چی‌ عروس‌ خانم‌؟

فرخنده‌ :(با اضطرابی‌ محسوس‌) اِ ... لابد مامان‌ رفته‌ در رو باز گذاشته‌. (مکث‌، با خنده‌) ای‌ بابا، دیگه‌ دزدهام‌ از خونة‌ ما روی‌گردونن‌.

سیروس‌ : شاید می‌دونن‌ نابترین‌ جنس‌ رو دیگرون‌ دزدیده‌ن‌!

فرخنده‌ :(پس‌ از مکثی‌، با شرم‌) اینقدر از اومدنت‌ جا خورده‌م‌ که‌ ... خوبی‌ سیروس‌؟ نازی‌؟ اون‌ جغلة‌ آتیشپاره‌ت‌؟... کجان‌؟

سیروس‌ : این‌ بار تنهام‌.

فرخنده‌ : همچی‌ می‌گی‌ این‌ بار انگار سال‌ به‌ دوازده‌ ماه‌ این‌جایی‌. من‌ که‌ یادم‌ نیست‌ کی‌ دیده‌مت‌. هووَه‌ ... نازی‌ آبستن‌ بود،بعله‌، دو سال‌ هم‌ بیش‌تره‌.

سیروس‌ : هیچ‌ معلومه‌ چه‌ می‌کنی‌؟

فرخنده‌ : بار و بندیل‌ می‌بندم‌.

سیروس‌ : تُو زیرزمین‌!؟

فرخنده‌ : (با خنده‌) نه‌ خُب‌ ... نیست‌ خیلی‌ از یادداشت‌ها و نوشته‌هام‌ این‌جان‌، بعد هم‌ یه‌ چند شیشه‌ مربا، چه‌ می‌دونم‌ قیسی‌مویز و اینجور چیزا سوا کنم‌ ...

سیروس‌ :(با اشاره‌ای‌ ضمنی‌ به‌ او) این‌ همه‌ خوردنیای‌ شیرین‌!؟ طرف‌ قند خونش‌ بالا نباشه‌ سکته‌ کنه‌ روی‌ دستت‌ بمونه‌؟

فرخنده‌ : (حرف‌ را برمی‌گرداند.) خوب‌ شد دیده‌مت‌. هوم‌ ...

سیروس‌ : اوامر؟

فرخنده‌ : به‌ نظر شما ... (یک‌ دو شیشه‌ ترشی‌ را نشان‌ می‌دهد.) اینا رو می‌ذارن‌ بارِ هواپیما کرد؟

سیروس‌ : دکی‌ ... نچ‌، حمل‌ ترشیجات‌ ممنوعه‌.

فرخنده‌ : اِ ... همین‌ یکی‌ دو شیشه‌ هفت‌ بیجار ...!؟

سیروس‌ : هر رقم‌ ترشیده‌؛ چه‌ آلو ترش‌ چه‌ آبلیمو، چه‌ هم‌ ... دوشیزه‌ نفتالین‌زده‌های‌ ته‌ِ پستو.

فرخنده‌ :(با شیطنت‌ قلم‌ را به‌ حالت‌ تهدید بالا می‌برد.) الهی‌ جیگرت‌ بالا نیاد پررو ... (مکث‌) ایوای‌ خدا مرگم‌ بده‌ سیروس‌ ...بعضی‌ وقتا پاک‌ یادم‌ می‌ره‌ ... تو دیگه‌ زن‌ و بچه‌ داری‌.

سیروس‌ :(زیرلب‌) بهتر! (مکث‌) این‌جا، انگار زمان‌ ساکن‌ بوده‌، هیچ‌ تکون‌ نخورده‌.

فرخنده‌ : چه‌ خوب‌ کردی‌ اومدی‌. خیلی‌ که‌ به‌ خودم‌ دلخوشکُنک‌ می‌دادم‌ این‌ بود که‌ ای‌ ... غیرتت‌ بجنبه‌ یه‌ تُک‌ پا بیای‌فرودگاه‌. گفتم‌ درسته‌ زمخت‌ و بی‌احساسه‌، اما بالاخره‌ یه‌ دختر خاله‌ که‌ بیشتر نداره‌ ... حالا می‌بینم‌ یهو، دو روز قبل‌ ازرفتنم‌ پیدات‌ شده‌؟

سیروس‌ :(تاقچه‌ها را وارسی‌ می‌کند.بی‌اعتنا) تو که‌ می‌دونی‌ من‌ ویری‌ام‌، یه‌ وقت‌ ویرم‌ بگیره‌ تا کوه‌ قاف‌ هم‌ می‌رم‌.

فرخنده‌ : ولی‌ کاش‌ بچه‌ها رو هم‌ برای‌ زیارت‌ سیمرغ‌ می‌آوردی‌.

سیروس‌ : باریکلا ...! معلومه‌ هنوز اهل‌ بخیه‌ای‌. خُب‌ ببینم‌، این‌ سال‌ها تُو کدوم‌ آخوری‌ سر می‌کردی‌؟ شعر، رمان‌ یا بازم‌ ...بوم‌شناسی‌؟

فرخنده‌ : بی‌ فرهنگ‌ ...! این‌ چه‌ طرز حرف‌ زدن‌ با خانم‌هاست‌؟ ناسلامتی‌ اهل‌ ادبی‌.

سیروس‌ :(بالای‌ چمدان‌ می‌ایستد.) خوب‌ زندگی‌ت‌ رو بقچه‌ کرده‌ی‌، همچی‌ تاشده‌ و مرتب‌. (از جیب‌ چمدان‌ دفترچة‌ گذرنامه‌ رابرمی‌دارد و ورق‌ می‌زند.) عکس‌ قحط‌ بود؟ این‌ چیه‌ ...؟ (شکلک‌ در می‌آورد.)

فرخنده‌ : بده‌ش‌ من‌ ... بی‌سلیقه‌. (نمی‌تواند گذرنامه‌ را از دست‌ او بقاپد.)

سیروس‌ :(گذرنامه‌ را ورق‌ می‌زند.) خوبه‌ خوبه‌ ... (با اشاره‌ای‌ نامحسوس‌ به‌ او) هم‌ کالا صادر می‌شه‌ ... (و تلنگری‌ به‌ گذرنامه‌) هم‌ارز!

فرخنده‌ : چوب‌ حراج‌ خورد به‌ دار و ندارم‌. رقم‌ درشتش‌ ماشین‌ بافتنی‌ بود. نبودی‌ ببینی‌؛ اشکم‌ داشت‌ درمی‌اومد.

سیروس‌ : خاله‌ در چه‌ حاله‌؟ (پنهانی‌ گذرنامه‌ را در جیب‌ بغل‌ خود می‌گذارد.)

فرخنده‌ :(پس‌ از اشاره‌ای‌ حاکی‌ از چه‌ بگویم‌.) یه‌ چشمش‌ خنده‌ست‌، یه‌ چشمش‌ گریه‌. عصری‌ فرستادمش‌ پیش‌ مامانت‌.

سیروس‌ : ضیافت‌ آبجی‌ و باجیه‌ پس‌! دیگه‌ چه‌ دسته‌گلی‌ مونده‌ به‌ آب‌ بدن‌؟

فرخنده‌ : چه‌ کنن‌ طفلک‌ها، فقط‌ همدیگر رو دارن‌. آخرین‌ واگن‌ قطار این‌ دو خونواده‌ من‌ بودم‌.

سیروس‌ : که‌ تو هم‌ قیقاج‌، داری‌ از خط‌ خارج‌ می‌شی‌!

فرخنده‌ :(با لبخند) هنوز خونه‌تون‌ نرفتی‌ لابد!؟ مث‌ همیشه‌. (لحظه‌ای‌ نگاهشان‌ تلاقی‌ می‌کند. حرف‌ را بر می‌گرداند.) دیدی‌گیلاسه‌ چه‌ شکوفه‌ای‌ داده‌؟ مامان‌ می‌گه‌ دست‌کم‌ دو دبّه‌ مرباست‌. یکیش‌ برای‌ تو یکیش‌ هم‌ برای‌ سیروس‌ و نازی‌ ... (باحسرت‌) دلم‌ نیومد بگم‌ مامان‌ "کپنهاک‌" تهران‌ نیست‌ دبّة‌ مربا بفرستی‌.

سیروس‌ : پس‌ پسره‌ کپنهاکه‌؟

فرخنده‌ : های‌ ... پسره‌ چیه‌؟ اسم‌ داره‌ ... هوشمند، بچه‌ محلتون‌ بوده‌.

سیروس‌ : به‌ نظر آشنا نمی‌آد. نچ‌، هوش‌منگ‌ ...

فرخنده‌ : سیروس‌ ...!

سیروس‌ :(صندوقچه‌ را می‌گشاید.) خُب‌ بابا ... هنوز که‌ نه‌ به‌ داره‌ نه‌ به‌ بار.

فرخنده‌ :(زیر لب‌) عمو یادگار خوابی‌ یا بیدار؟ آش‌ جو خوردی‌ یا ماست‌ و خیار؟ (مکث‌ کوتاه‌) بیا، بیا بریم‌ بالا یه‌ استکان‌چای‌ بدم‌ بخوری‌.

سیروس‌ : نه‌! من‌ بالا نمی‌آم‌، چیزی‌ هم‌ نمی‌خوام‌. (از صندوقچه‌ یک‌ طبلک‌ اسباب‌بازی‌ که‌ دو وزنه‌ با نخ‌ به‌ طرفین‌ آن‌ آویخته‌ بیرون‌آورده‌ و می‌چرخاند. طبلک‌ به‌ صدا درمی‌آید.) زدیم‌ بر طبل‌ بیعاری‌ ... (طبلک‌ را برای‌ فرخنده‌ پرتاب‌ کرده‌ که‌ او در هوامی‌قاپد.) نچ‌ نچ‌ ... صندوقچة‌ ساز و نوازه‌! (چند صفحة‌ گرامافون‌ بیرون‌ می‌آورد. فرخنده‌ گرامافون‌ را نشان‌ می‌دهد. به‌ سوی‌آن‌ رفته‌ و صفحه‌ را روی‌ دستگاه‌ گذاشته‌و روشن‌ می‌کند. صدای‌ خش‌دار تصنیفی‌ قدیمی‌ به‌ گوش‌ می‌رسد. روی‌ کرسی‌ لم‌می‌دهد. پس‌ از لحظاتی‌) چه‌ خوبه‌ ببینی‌ یه‌ گوشة‌ دنیا هنوز بوی‌ بچگی‌ت‌ رو می‌ده‌. (به‌ بالا اشاره‌ می‌کند.) اتاقا روکاغذدیواری‌ کرده‌ین‌ از اون‌ حس‌ و حال‌ قدیما افتاده‌، ولی‌ حیاط‌ با حوض‌ کاشی‌ش‌ و اون‌ درختای‌ گیلاس‌ وزردآلوش‌ ... و این‌جا ...

فرخنده‌ : این‌ زیرزمین‌ فراموش‌ شده‌ست‌. راستش‌ جمع‌ کردن‌ وسایل‌ بهانه‌ بود. آخه‌ امروز آخرین‌ روزیه‌ که‌ خونه‌ تنهام‌، فردامهمونیه‌. دیدم‌ تنها فرصتیه‌ که‌ می‌شه‌ با خاطره‌ها وداع‌ کرد.

سیروس‌ : (چشمانش‌ را می‌بندد.) این‌ بوی‌ نا، این‌ غروب‌ رنگ‌ پریدة‌ روی‌ دیوارا، این‌ نغمه‌، این‌ نوا ... کجای‌ دنیا پیدا می‌کنی‌؟

فرخنده‌ : شده‌ من‌ هم‌ ساعت‌ها نشسته‌م‌ این‌جا و رفته‌م‌ توی‌ هپروت‌. می‌شینم‌ و مث‌ الان‌ تو، چشمام‌ رو می‌بندم‌ و گوش‌می‌دم‌ ... (چشمانش‌ را می‌بندد.) گاهی‌، گاهی‌ حس‌ می‌کنم‌ پژواک‌ صدای‌ بهمن‌ رو می‌شنوم‌. نه‌ بهمن‌ِ بیست‌وپنج‌ ساله‌،بهمنی‌ که‌ سیزده‌ سالشه‌ و چشم‌ گذاشته‌ تا فرخنده‌ و سیروس‌ِ شیش‌ هفت‌ ساله‌ این‌ پشت‌ و پسله‌ها قایم‌ بشن‌. همینطورکه‌ چشمام‌ بسته‌ست‌ دستام‌ رو دراز می‌کنم‌، هر آن‌ انتظار دارم‌ نوک‌ انگشتام‌ لمسش‌ کنن‌ ...

                 (سیروس‌ دستة‌ سوزن‌ را از روی‌ صفحه‌ بر می‌دارد. سکوت‌. فرخنده‌ چشم‌ می‌گشاید.)

سیروس‌ : حالا که‌ قرار به‌ وداعه‌ این‌ خاطره‌ها رو همین‌ جا چال‌ کن‌ برو! هوشی‌خان‌ شونزده‌ ساله‌ مقیمه‌، دیگه‌ روحیة‌ مامردهای‌ ایرونی‌ رو نداره‌ بشینه‌ به‌ تماشای‌ آبغوره‌ گرفتن‌ زن‌ها!

فرخنده‌ : تو نگران‌ من‌ نباش‌؛ دست‌ به‌ شوهرداری‌م‌ لنگه‌ نداره‌!

سیروس‌ : خلاصه‌ حواست‌ باشه‌ کالای‌ مرجوعی‌ نشی‌!

فرخنده‌ : خیلی‌ لوسی‌ ... (مشت‌ بر سینه‌ می‌کوبد.) عاقت‌ می‌کنم‌ ننه‌. (با لحن‌ پیرزنی‌ بی‌دندان‌) اینقدر متلک‌ بار این‌ دختر طفل‌معصوم‌ نکن‌، اونم‌ خدایی‌ داره‌. اون‌ دنیا سر پل‌ صراط‌، چنگ‌ می‌ندازه‌ یقه‌تو می‌گیره‌ ها ...

سیروس‌ :(با لحن‌ کودکی‌ تُخس‌) اِهکی‌ شاباجی‌ خانوم‌! پیرهن‌ ورزشی‌ رو نمی‌بینی‌ تنم‌؟ بهمن‌ داده‌ پوشیده‌م‌.

فرخنده‌ :(با همان‌ لحن‌) خیرندیده‌، پیرهن‌ که‌ شفیع‌ محشر نمی‌شه‌ ورپریده‌؟

سیروس‌ :(با همان‌ لحن‌) ورپریده‌ نه‌، پیرهن‌ ورزشیه‌! این‌قده‌ محشره‌ ... یقه‌ هم‌ نداره‌ کسی‌ چنگ‌ بندازه‌ بگیردش‌.

/ 0 نظر / 14 بازدید