نمایشنامه: ماهی با قلاب گریخته

 

 

 

 

 

 

ماهی با قلاب گریخته

نوشته: ناصح کامگاری

 

 

هرگونه اجرا، اقتباس، برداشت و انتشار منوط است به اجازه کتبی نویسنده به نشانی: nasehkamgari@gmail.com

 

 

صحنه‌:

         دری چوبی در میانه‌ صحنه‌ و پرده‌ای سفید در پسزمینه‌. روی در علاوه‌ بر عدسی چشمی و تکمه‌ زنگ‌، پلاکی با مشخصات‌ لاتین‌ و پایین‌تر دریچه‌ مخصوص‌ نامه‌ها نیزدیده‌ میشود. شبی سرد و زمستانیست‌ و پرتو مهتاب‌ که‌ از بیرون‌ می تابد سایه‌ معوج‌ نرده‌ای مشبّک‌ و پنجره‌ای به‌ سبک‌ گوتیک‌ را بر زمین‌ نقش‌ کرده‌ است‌.          صدای موسیقی تند تکنوی غربی با پارس‌ سگی همراه‌ می شود. صدای آمرانه‌ پیرزنی به‌ زبان‌ سوئدی از دور. سگ‌ ساکت‌ می شود. صدای پایی از پله‌ها، مرد سی وپنج‌ ساله ‌ریزنقشی سر می رسد، با پالتو و شال‌ و کلاه‌ و جعبه‌ تزیین‌ شده‌ای که‌ به‌ بغل‌ گرفته‌‌. کلاه‌ از سر برمی دارد. طاس‌ است‌ با جعد تُنکی بر شقیقه‌ها. دستی به‌ سر و رو کشیده‌ و زنگ‌ را می فشارد، ابتدا کوتاه‌ و سپس‌ ممتد. صدای دختربچه‌ای از پشت‌ در:

دختر   یا؟

مرد    بابایی منم‌.

دختر   (با شادی جیغ‌ می کشد.)های بابا ...

مرد    سلام‌ خوشگلم‌، شب‌ بخیر.

دختر   خوبی خوبی؟ خوبی بابا؟

مرد    خوبم‌ جیگرطلا.

دختر   (با شادی)اوی باباجون‌ ... مامان‌ نیست‌. حالا شاید بیاد. وایسا.

مرد    تو حالت‌ خوبه‌ گُلم‌؟

دختر   خوووبم‌ ... وایسا ...(صدای تقلای دختربچه‌ با زبانه‌ کشویی قلاب‌ و دستگیره‌ درشنیده‌ می شود.)

مرد    نمی تونی در رو باز کنی؟

دختر   نه‌ بابا، آخه‌ من‌ مثل‌ تو و مامان‌ قویر نیستم‌.

مرد    قویر نه‌ عزیزدلم‌، قوی؛(با خنده)باید بگی قوی نیستم‌.

دختر   خُب‌. (صدای جابجا کردن‌ صندلی) من‌ صندلی آورده‌م‌ می رم‌ بالا. بابا کجایی؟ وایسا اون‌ جا ببینمت‌!         (مرد در برابر عدسی چشمی می ایستد، فاصله‌ می گیرد و نزدیک‌ می شود، در همه‌ حال ‌جعبه‌ را پشت‌ سر پنهان‌ می کند.) مرد    مامانت‌ کو؟ دختر  چی؟ آها ... رفته‌، رفته‌ خودش‌ تنها. چیه‌ بابا پشت‌ سرت‌ گمش‌ کرده‌ی؟ مرد    قایم‌ کرده‌م‌ ... دادادام‌ ... (بسته‌ را نشان‌ می دهد) اینه ! دختر   بگیرش‌ بالا.  ماهه‌؟ مرد   (با خنده‌) م‌م‌م‌ ... خیلی!  ولی تو که‌ هنوز ندیده‌یش‌ که‌. اول‌ باید ببینی بعد بگی ماهه‌ یا نه‌ ... (درنگ‌) چی شد راستی؟ نمی تونی در رو باز کنی؟ دختر   بابا در خونه‌ ما مثل‌ در خونه‌ تو یواش‌ نیست‌. درمی آری ببینم‌ چقدر ماهه‌؟ مرد   چرا قفلش‌ کرده‌ آخه‌ ...؟ (در حال‌ گشودن‌ روبان‌ و لفاف‌ جعبه‌) اول‌ چشم‌های ناقلا بسته‌! دختر   بستم‌. مرد    بستی؟ (انگشت‌ روی عدسی چشمی می گذارد.) دختر   اِ ... بابا دست‌ بردااار. چشمام‌ بسته‌س‌. مرد    ببند بره‌ شیطون‌ بلا! (انگشت‌ از روی عدسی برمی دارد.) حالا چی می بینی؟ دختر  باز کنم‌؟ مرد    هنوز نه‌، باز نکنی ها ... (جعبه‌ را گشوده‌ و عروسک‌ زنی از آن‌ بیرون‌ می آورد. عروسک‌ را می فشارد.) حالا. (لحظاتی موسیقی کوکی عروسک‌، سپس‌ آن‌ را رو به‌ عدسی چشمی تکان‌ می دهد.) به‌به‌! چه‌ مماغی! چه‌ لُپی! چه‌ دخُمری ...! (درنگ‌) وای ...چه‌ چشم‌های شبی داری تو دُخمر! آییی چشم‌های شب‌، یار من‌ میشین‌؟ (سکوت) چیه‌!؟ خوشت‌ نیومد؟ دختر   وایسا ... (صدای جا به‌ جا شدن‌ صندلی. حفاظ‌ دریچه‌ نامه‌ها باز می شود.) بابا بیارش‌جلو ... (مرد سر عروسک‌ را به‌ دریچه‌ می چسباند. دسته‌ای از موهای عروسک‌ به ‌داخل‌ کشیده‌ می شود.) موهاش‌ شفقه‌، نه‌ بابا؟ مرد    (کلاه‌ را دوباره‌ بر سر می گذارد.) شبق‌. دختر   مثل‌ موی مامان‌. مرد    (با لرزشی در سر و شانه‌ دو بال‌ پالتو را بر خود می پیچد. فروخورده‌) هیلدا بابا، کاش‌ این ‌بی صاحاب‌ رو باز می کردی؟ دختر  حالا، وایسا ...         (دریچه‌ بسته‌ می شود. مرد عروسک‌ را به‌ در تکیه‌ می دهد. صدای کلنجار رفتن‌ دختربچه‌ با ضامن‌ و زنجیر و دستگیره‌ شنیده‌ می شود.) دختر   نمی شه‌، نمی تونم‌. مرد    گوش‌ کن‌ دخترم‌، کپسول‌ آتیش‌نشانی رو نیگا، پشت‌ کپسول‌ یه‌ کلید به‌ گیره‌ آویزونه‌،ببین‌ میتونی کلید رو در بیاری بدیش‌ من‌؟ دختر   (دریچه‌ را باز می کند.) بابا مگه‌ ما اجازه‌ می کنیم‌ به‌ کپسول‌ دست‌ بزنیم‌؟ مرد    فقط‌ کلید رو برمی داریم‌، بعد می ذاریم‌ سرِ جاش‌. دختر   خُب‌، وایسا ...! (دریچه‌ را می بندد.)         (صدای جا به‌ جا شدن‌ صندلی و دست‌ دختر که‌ به‌ در می خورد.) مرد   بپا نیفتی. (می کوشد از عدسی چشمی نگاه‌ کند، بیفایده‌ است‌.) مواظب‌ باش‌! دختر    بابا نمی شه‌، آخه‌ یواش‌ نیست‌. مرد    یه‌ قلابه‌، اول‌ باید قلاب‌ رو فشار بدی بعد کلید رو بکشی بیرون‌.         (صدای گرومب‌ پایین‌ افتادن‌ چیزی. مرد یکه‌ می خورد. صدای جا به‌ جا شدن‌ صندلی. دریچه‌ باز می شود.) دختر   بابا گفتی چی رو فشار بدم‌؟ مرد   قلاب‌ بابا، قلاب‌! تو که‌ بند دل‌ منو پاره‌ کردی. (دهانش‌ را به‌ درز بین‌ در و چهارچوب‌ می چسباند.) اون‌ قلاب‌ رو فشار بده‌! دختر   بابا تو کجایی؟ من‌ دارم‌ از این‌جا حرف‌ میزنم‌. مرد    (به‌ خود آمده‌، خم‌ شده‌ و رو به‌ دریچه‌ باز شده‌ صحبت‌ می کند.) چی می گی؟ دختر   قلاب‌ ... بابا قلاب‌ چیه‌؟         (مرد زانو زده‌، می کوشد با انگشت‌ شکل‌ قلاب‌ را نشان‌ دهد. موفق‌ نمی شود. جیب‌ها را می کاود، چیزی نمی یابد. مستأصل‌ می ماند.) مرد    بابایی می دونی ...؟ قلاب‌ اونیه‌ کلید توش‌ گیر کرده‌. م‌م‌م‌ ... شکل‌ِ قلابی که‌ به‌ دهن ‌ماهی گیر می کنه‌ ها. دختر   خُب‌. (دریچه‌ بسته‌ می شود. صدای جا به‌ جا شدن‌ صندلی) بابا اون‌ کار رو می کنم‌، ولی این‌ بی صاحاب‌ نمی شه‌. مرد    (حفاظ‌ دریچه‌ را به‌ داخل‌ فشار می دهد.) خیلی خُب‌ طوطی، نمی خواد. بیا پایین‌ برو تی وی تماشا کن‌، من‌ هم‌ این‌جا می شینم‌ تا مامانت‌ بیاد.        (مرد دریچه‌ را رها می کند که‌ بسته‌ میشود. دوباره‌ صدای گرومب‌ پایین‌ پریدن‌ دختراز صندلی. مرد یکه‌ می خورد.) دختر   نری ها ... من‌ تنها می شم‌. مرد    نه‌ عزیز دلم‌ نمی رم‌. آآ (می نشیند و به‌ در تکیه‌ می دهد.) نشسته‌م‌ همین‌ پشت‌ در. حالا برو تی وی ت‌ رو نگاه‌ کن‌. دختر   تی وی نه‌ بابا ... باید بگی تلویزیون‌! یادت‌ رفت‌؟ مرد    (با لبخند) باشه‌ تو درست‌ میگی، تلویزیون‌! دختر    بابا، بابا!؟ مرد   (دریچه‌ را فشار می دهد.) چیه‌ دخترم‌؟ چی شده‌؟ دختر   من‌ از این‌ سوراخ‌ بالا نگاه‌ می کنم‌، میشه‌ وایسی ببینمت‌؟ (مرد برخاسته‌، عروسک‌ را نیز برداشته‌ و رو به‌ عدسی می ایستد. صدای موسیقی عروسک‌ برمی خیزد.) بابا با چی آواز می خونه‌؟ مرد    با باطری. (از پشت لباس‌ عروسک‌ باطری کوچکی را‌ در می آورد. موسیقی قطع‌ می شود.) ایناها، توی دلشه‌! (باطری را در مشت‌ پنهان‌ می کند. عروسک‌ را زمین‌ نهاده‌ و با حرکاتی سریع‌ "گُل‌ یا پوچ‌" می کند. با صدای خنده‌ ریز دختر هر دو مشت‌ را روبه‌ عدسی می گیرد.) کدوم‌؟ دختر   اون‌، اون‌. مرد    ببین‌. (ساعتش‌ را از مچ‌ باز کرده‌، به‌ دست‌ راست‌ می بندد.) این‌ دست‌ ساعت‌، این‌ یکی دست‌ چی؟ حلقه‌. قبول‌؟ (باطری را نشان‌ داده‌ و سریع‌ و ماهرانه‌ دست‌ به‌ دست ‌میدهد. مشت‌ها را روبرو می گیرد.) حالا ...؟ دختر   خالی کن‌، بازی کن‌. مرد    آفرین‌، باریکلا ... (باطری را نشان‌ داده‌ و دوباره‌ بازی می کند و سپس‌ مشت‌ها) بفرماخانوم‌ گل‌، حال‌ کدوم‌ مشتم‌ گُله‌؟ دختر   ساعت‌. مرد    (ساعت‌ را نگاه‌ می کند.) ساعت‌ ده‌ و نیمه‌. دختر   (جیغ‌ و ویغ‌کنان) نه‌ بابا کلک‌ قبول‌ نبود. ساعت‌، ساعت‌ ... مرد    مطمئنی؟ دختر   (پس‌ از لحظه‌ای تردید) اِ ... آره‌، ساعت‌. حلقه‌ پوچ‌. مرد    (دست‌ چپ‌ را می گشاید، پوچ‌ است‌. دست‌ راست‌ را می گشاید، باطری است‌.) باریکلا دُخمر! دختر   (با هلهله‌ و شادمانی) برنده‌ برنده ... از بابا جون برنده‌ ...         (دوباره‌ صدای پارس‌ سگ‌ و غرولُند پیرزن‌. مرد به‌ جانب‌ صدا می نگرد. سکوت‌. مرد می نشیند و باطری را در عروسک‌ کار می گذارد.) دختر   اِ ... بابا، نشین‌. مرد    (همچنان‌ نشسته‌، با نجوا) آخه‌ عزیزم‌ سرِپا خسته‌ میشی. دختر   (گرومبی از صندلی پایین‌ می پرد.) بابا برام‌ قسته‌ بگی خسته‌ نمی شم‌. مرد    (باز یکه‌ خورده‌، سر تکان‌ می دهد.) باباجون‌ تو دختری، این‌ قدر از بلندی نپر! دختر   چرا؟ مرد    برای این‌ که‌ ... (درنگ‌) مامانت‌ تا حالا نگفته‌؟ دختر   نه‌، نگفته‌. حالا بگو. مرد    می دونی دخترم‌ ... (درنگ‌) هیچ‌چی ولش‌ کن‌! دختر   نمی گی؟ مرد    نه‌، شاید یه‌ روزی، منظورم‌ اینه‌ وقتی واسه‌ خودت‌ خانومی شدی ... (درنگ‌) فراموش‌ کن‌. دختر   بگو دیگه‌. مرد    گفتم‌ که‌، شاید اصلاً لزومی نداشته‌ باشه‌. دختر   ولی من‌ دوست‌ دارم‌ قسته‌ بگی، بگو دیگه‌ بابا. مرد    آه‌ها، قصه‌ رو می گی؟ باشه‌ قصه‌ قصه‌. (آه‌ می کشد.) عزیزم‌ چند دفعه‌ بگم‌؟ قسته‌ نه‌،قصه‌! دختر   خُب‌. حالا می گی؟ مرد    برو یه‌ چیزی بیار روش‌ بشین‌، زمین‌ سرده‌. دختر   خُب‌. بابا، بالش‌ هم‌ بیارم‌؟ مرد    بالش‌ هم‌ بیار. (سکوت‌. صدای افتادن‌ چیزی به‌ گوش‌ می رسد. مرد دریچه‌ را فشارمی دهد و دهانش‌ را به‌ آن‌ می چسباند.) چی شد!؟ هیلدا ...! (برمی خیزد.) دختر   (از دور) هیچ‌چی بابا، پام‌ خورد به‌ تلفن‌. افتاد، ولی نشکست‌. (مرد نفس‌ آسوده‌ای می کشد.) شب‌، نه‌. بابا اول‌ که‌ هنوز نیومدی ... مرد    سرِ شب‌، دم‌ِ غروب‌. دختر   (از نزدیک‌) اهوم‌، اون‌وقت‌ مامان‌ و بابای مامان‌ رینگا کردند. مرد    اِ ...!؟ زنگ‌ زدند؟ م‌م‌م‌ ...(درنگ‌) حرف‌ زدی باهاشون‌؟ دختر   حرف‌ زیاد نمی زنن‌ خُب‌. همه‌ش‌ می گن‌ حالت‌ خوبه‌ یلدا؟ من‌ می گم‌ آره‌، بعد می گن‌ چطوری؟ خُب‌ بابا مگه‌ نه‌ که‌ به‌ ایرانی حالت‌ خوبه‌ و چطوری مثل‌ همه‌؟ مرد    به‌ ایرانی نه‌، به‌ فارسی! دختر   خُب‌. (سکوت) بابا! مرد    م‌م‌م‌؟ دختر   بابا، چیزه‌، تو می دونی مامان‌ها و باباهای فارسی چرا با هم‌ زندگی می کنن‌؟ مرد    (به‌ تلخی و زیر لب‌) فارسی نه‌، ایرانی! دختر   (با فریاد اعتراض‌) اِ ... خُب‌ همه‌ش‌ وقتی می گم‌ فارسی، می گن‌ ایرانی، می گم‌ایرانی، می گن‌ فارسی. (سکوت‌. سپس‌ سرخوش‌ می خندد.) ها ... خودم‌، خودم‌ فهمیدم‌. مرد    چی فهمیدی؟ دختر   آخه‌ اون‌جا، توی ایران‌ خونه‌ کمه‌! نه‌ مگه‌؟ مرد    م‌م‌م‌ ... (درنگ) حالا برو یه‌ چیزی بیار! دختر   بالش‌ آوردم‌، ولی چیزی نبود. مرد    سرما می خوری خُب‌ ... (پس‌ از تأملی، شال‌ را از گردن‌ برگرفته‌ و سر آن‌ را از شکاف‌ دریچه‌ تُو می دهد.) این‌ رو بکش‌ بنداز زیرت‌! دختر   خُب‌، وایسا ... (شال‌ را رفته‌ رفته‌ به‌ درون‌ می کشد اما در نیمه‌ راه‌ ساکن‌ می ماند.) مرد    چی شد؟ دختر   بابا! مرد   دلکم‌ ... دختر   اسمش‌ رو چی بذاریم‌؟ مرد    اسم‌ چی رو؟ دختر   معنیم‌ اینه‌ اسم‌ عروسک‌ رو چی بذاریم‌؟ مرد    منظورت‌ ... نمی دونم‌، هرچی تو بگی. دختر   (ادامه‌ شال‌ را به‌ داخل‌ می کشد.) همه‌ش‌ باید من‌ اسم‌ بذارم‌، مگه‌ قبول‌ نبود دفعه ‌دیگه‌ تو اسم‌ بذاری؟ مرد   چرا دخترم‌، بعد ... بعد یه‌ اسمی واسه‌ش‌ پیدا می کنیم‌. دختر   خُب‌، من‌ به‌ تو صبر می کنم‌ که‌ تو اسم‌ بذاری. مرد    م‌م‌م‌ ... حالا دراز بکش‌ برات‌ قصه‌ بگم‌. (می نشیند و به‌ در تکیه‌ می دهد.) دختر   باشه‌، خوابیدم‌. قسته‌ چی می خوای بگی؟ مرد    یه‌ قصه‌ ناز برای یه‌ دختر ناناز. دختر   نه‌. مرد   چی؟ دختر   من‌ ناز نیستم‌. مرد    چرا عزیزم‌!!؟ دختر   آخه‌ بابا ... آخه‌ راست‌ نگفتم‌ که‌ گفتم‌ مامان‌ تنهایی رفت‌. مرد    (پس‌ از سکوتی طولانی) مامان‌ خودش‌ گفت‌ بگی تنهایی رفته‌. دختر   نه‌. خودم‌ فهمیدم‌ باید بهت‌ دروغ‌ بگم‌. مرد   اشکالی نداره‌ ... تو ... (با بغض‌) تو عزیزم‌ ... دخترِ ناز بابایی. دختر   مامان‌ چی؟ مرد    دختر ناز مامانی هم‌ هستی. دختر   بابایی! مرد    (می کوشد خود را کنترل‌ کند. نفس‌ عمیق‌ می کشد.) قسته‌ پریای نازنین‌. دختر   قسته‌ نه‌، قسته‌! مرد    (با لبخندی مغموم‌) یکی بود یکی نبود ... دختر   زیر گمبد کمود. مرد    لخت‌ و عور تنگ‌ غروب‌ سه‌ تا پری نشسته‌ بود. دختر   بابا پریا خوشگل‌ بودند، نه‌ مگه‌؟

/ 0 نظر / 11 بازدید