یادداشت های مطبوعاتی

گوهرهای نامکشوف صدف تئاتر

 

چاپ شده در روزنامه فرهنگ آشتی پنج شنبه هفتم آذر 87

یک

چهل و پنج سال پیش نمایش نامه نویس جوان و ناقد و محقق خوش آتیه ای در پیشگفتار کتابش "نمایش در ایران" در بیان چگونگی پیدایش نمایش و شمول آن در اقالیم و گذر اعصار به نکاتی اشاره می کند که هنوز حاکی از ژرف اندیشی اوست. وی در این پژوهش، با بررسی سیر تطور نمایش های نخستین که به رای عام از خاستگاه مذهبی برخوردار بوده و نمایشگران انگیزه ای جز کسب ثواب نداشته اند، شرط مداومت فرهنگی و ملیت را امری لازم و ضروری برای تحول تدریجی و پوست اندازی آن نمایش های اولیه می داند که اکنون می بایست پاسخگوی دیگر نیاز مخاطبین نیز باشد که همانا سرگرمی و تفنن جویی است. نظریه پرداز جوان سپس سه حالت محتمل را در سرنوشت نمایش غالب ممالک این گونه برمی شمارد: یک آن که حکام آن سرزمین نه به احترام نمایش، بلکه برای برخورداری از عامل وحدت بخش مذهبی آن و ایجاد روحیه یکپارچگی و اتحاد سیاسی و در نتیجه قوام و دوام اقتدار خویش از هنر نمایش حمایت کنند. در حالت دوم طبقه اشراف و اقشار متمول جامعه برای به رخ کشیدن اعتبار خویش از نمایش پشتیبانی کرده و هنرمندان و نویسندگان را به ایجاد آثار و خلق نمایشهای در خور اشرافیت بگمارند. گمان می رود در هر یک از این دو حالت، نمایش در آن مُلک اعتلا یافته و لاجرم تابعی از فرهنگ رسمی ملت شده باشد. اما حالت سومی نیز قابل تصور است و آن تسلط طبقه مستبدی در برخی اکناف عالم بوده که اعمال زور را ارجح تر از نفوذ معنوی بر مردم فرض کرده که در این حال نیازی به پشتیبانی از نمایش و اصولا هیچ هنری نمی دیده اند. در آن وانفسای استیلای استبداد اگر نمایش پشتیبانی توده مردم را جلب و در روح آنها رسوخ کرده بود می توانست به حیات و تکامل ادامه دهد تا شاید روزی ورق برگردد یا آن که صفحات تاریک تاریخش طولانی شود و هنر نمایش بدان بسنده کند که فقط در دست عوام سینه به سینه نقل و نسل به نسل منتقل شود، گرچه  بیم آن بود که روزی در برابر غلبه فرهنگی مهاجم بمیرد و نشانه ای از آن بر جای نماند.

خوش داشتم با نقل به مضمون پیشگفتار چاپ قدیمی آن کتاب وزین، یادداشت تئاتر را با تمجید از قلم نوجوی آن نمایشنامه نویس پژوهشگر آغاز کنم  که اکنون پیر سپیدموی نمایش و خود یکی از استوانه های تناور تئاتر معاصر ماست و به رغم شاخساران بسیار سال و ماه، در آستانه گذر از هفتاد سالگی ستبر و جسور می نماید هنوز. بهرام بیضایی را می گویم که فخر فرهنگ تئاتر و کلام فارسی است. نراد قهاری که خود قواعد بازی را نیز رقم می زند. فقط چهار دهه و اندی سال از پهلوان اکبر می میردش می گذرد که عمرش دراز باد و چشم آن داریم همچنان طرح نمایش های دیگری در ضمیر بپرورد و بر صحنه ها زندگانی بخشد. گرچه دی ماه امسال دیگر قلم نمایش نامه نویس هم نسل و هم تبارش اکبررادی بر کاغذ نمی لغزد تا برای سالروز ولادتش شادباش بنویسد...

رادیِ راد که آرش وار تابِ تن در پرتاب تیر کرد. تا واپسین دم حیات نوشت و اکنون اگربه حق موج اجتماعی نویسی در آثار جوانان سر برداشته میراث نمایشنامه نویسانی است که رادی سرآمد ایشان است. چه بسیار در آثار او تکبر تئوکراسی اشرافی در برابر شرف شخصیت مظلوم نمایش سر تعظیم فرود آورد و زانوی ندامت بر خاک سود؛ در ملودی شهر بارانی، در تانگوی تخم مرغ داغ، در کاکتوس و ... (گیریم تاسی به تعظیم راسکولنیکفِ داستایوسکی باشد در مقابل دخترک بینوای جنایات و مکافات!)

رادی نبض زمانه را دریافته بود و مهم ترین تکانه نمایشنامه های نیرومندش آنجا بود که نماد های نبرد فقر و غنای اقتصادی یا فرهنگی جامعه در سیمای قهرمانانش رخ در رخ  و بی نقاب در اوج کشمکش درام برصحنه  می ایستادند و حجت می طلبیدند. در افول و در مه بخوان و پلکان، در لبخند باشکوه آقای گیل و  شب روی سنگفرش خیس.

بعید ندانید اگرهمین سالها نویدبخش استقبال از درام نویسان نوظهوری باشیم که چون قلم رادی مخاطب را متفکر و مفتون بدرقه کنند. این میراث ارجمند رادی گرانسنگ تر از آن است که در برابر هجوم بادهای مسموم خدشه بردارد و به اصحاب هوشیارش نرسد. امید من پر بیراه نیست، به زودی نمایش های نفسگیری به عرصه می رسند، چون تئاتر ما علیرغم شداید هنوز زنده است و در شریانش خون جوانی جاری است که پیشتر در جستجوی تجربه گرایی های فرم و شکل بود و اکنون به طرح مضامین گیرا، سحرانگیز و بدیع گرایش یافته است. این سخن از من بشنوید که در این دو سه سال بخت مساعد مدد کرد و فرصت مطالعه بیش از چند صد متن نمایشی از جوانان تئاتر را برایم فراهم آورد که قصد دارم به فراخور نوشتار همین ستون به مرور به ذکر نام این نوقلمان گمنام و ارزش های آثارشان بپردازم. 

دو

گاهی از صدف نامکشوف تئاتر چنان مرواریدهای شگفتی رخ می تابانند که بیننده بی غرض را انگشت به دهان می کنند. این روزها اگر گذرتان به خانه نمایش در میدان فردوسی افتاد و نمایش آقا لیلا را با بازی پوریا رحیمی سام و چند جوان دیگر دیدید متوجه می شوید که نه اغراق می کنم و نه تلویحا قصد پروپاگاند دارم!

 

نشانی نسخه پی دی اف صفحه روزنامه:

  http://www.farhangdaily.com/page/87-09-07/PDF-pag/8.pdf

                                                                                                               

 

چاپ شده در روزنامه فرهنگ آشتی پنج شنبه چهاردهم آذر 87

 

آرشین مالالان نمایش سنتی ما

 یک

 نقل است قبل از صدارت رضاخان یک بار نیز در عهد ناصری پایتخت به شکل رسمی "انبساط" یافت و با پر کردن خندق های قدیمی، حفره طویل تازه ای دورتر از مرکز شهر حفر و دروازه های جدیدی در مسافتی بعید احداث شد. به امر دربار هر کس اقدام به پرکردن خندق می کرد زمین های بایر دو سوی آن را صاحب می شد. مرز تهران در جنوب به خندقی در محل خیابان مولوی فعلی منتهی می شد و کسی که اقدام به پر کردن خندق این ناحیه کرد، اسماعیل نام، مرد بزازی بود که در دربار بساط نمایش می گسترد. خندق پر شد و "خیابون" با گویش خاص مردم این ناحیه تا سالها نام مالکش را بر خود داشت: "اسمال بزاز" که با برپایی بی چشمداشت نخستین نمایش خارج از دربار در عروسی پسر رئیس صنف فخار- آجرپز- مشمول اعطای لطف اعضای صنف قرار گرفت و با پیشکشی انباشتی از حواله مصالح ساختمانی خیابان را آباد، آب انباری معظم، زورخانه ای آبرومند و حمامِی با بینه و خزینه ساخت و عایدات ساختمان های بخش شمالی را وقف مسجد خندق آباد کرد. بازارچه سید اسماعیل نیز باید یادگار نام این مرد باشد که یکی از نخستین نمایشگران سنتی ماست که در ردیف کریم شیره ای و شیخ شیپور- یا شیخ کرنا-  در مناسبت های دربار مجال آن داشت رجال السلطنه ها و حتی شخص ناصرالدین شاه را به باد استهزا بگیرد.

نقل است با این که ورزشکاری سالم و مسلمانی معتقد بود، به جرم "لوطی گری" مورد عداوت پیش نماز مسجد خندق آباد قرار گرفت. درگیری و نقار به آنجا انجامید که پیش نماز از اقامه نماز در مسجد خودداری و ضرب زورخانه مجاور را مخل امور خواند و حمام را نیز تا مدتها تحریم کرد که موجب کسادی رونق آن شد. اسمال بزار به ناچار زورخانه را به ثمن بخس فروخت که مدتی بعد به شیره کش خانه معتبری مبدل شد! اما چندی بعد با مراسم غسل دامادی پسر پیشنماز در خزینه، خوشبختانه شائبه تحریم از تارک حمام برداشته و عناد تعدیل و آشتی برقرار شد.

حال که فزون از صد و پنجاه سال از فعالیت پیشگامان نمایش در ایران می گذرد از اسمال بزاز به عنوان هنرمندی نام آور یاد می شود که تاکنون تاریخ نمایش روحوضی به خود دیده است. جوان شهرستانی مهاجری که در محله سرپولک تهران اقامت گزیده و به گونه طواف کوچه گرد، لابد به سبک شخصیت نمایش آذربایجانی: آرشین مالالان، به بانگ بلند چیت و چلوار و دبیت و آقا بانو و دیگر پارچه ها بر گذر و بازار فروخته تا بخت مساعد گذارش به باغ ایلچی پاتوق بازیگران روحوضی می افکند و صندوق کش نمایش آنان شده و روزی قریحه و ذوقش در جمع بازیگران کاخ گلستان، شاه را خوش آمده و به اشاره ملوکانه سردسته مطرب ها جوان مستعد را زیر پر و بال می گیرد که بعدها به منزلتی می رسد که خود سردسته مستقل نمایش روحوضی می شود.

مزید اطلاع اهل تحقیق، دو کتاب یکی به تفصیل، دیگری به اجمال، اول در کوچه و خیابان نوشته دکتر عباس منظرپور و دیگر کهنه های همیشه نو به قلم مرتضی احمدی - بازیگر پیشکسوت و سند زنده تاریخ نمایش معاصر- ناظر بر بخشی از زندگی و فعالیت این هنرمند نمایش سنتی است اما فارغ از این موضوع، هر دو کتاب به حق دلچسب و خواندنی اند.

دو

نمایشنامه اسکندر مقدونی در ایران نوشته علی صابر رضایی در سال هشتاد و چهار در نخستین مسابقه ادبیات نمایشی خانه تئاتر شرکت داشت. این نمایشنامه با قالب کلاسیک ارسطویی بداعتی در قالب بیانی ارائه نمی کرد و نوآوری خاصی در شکل اجرایی ادعا نداشت اما از منظر نگاه خلاق و موشکافی روانشناسانه به عنصر قدرت و تیزبینی جامعه شناسانه برهه تلخی از تاریخ ایران پرمغز و در خور اعتناست.

اسکندر یونانی پس از فتح پارس در حلقه مشاوران و معتمدین ایرانی قرار گرفته و سررشته امور را از کف می دهد. ایرانیان با ذکاوت و زیرکی و تدبر، به طور نهانی سردار غاصب را در منگنه وهم و تردید گرفتار کرده و با اخلال در امور، موریانه وار پایه هایی کرسی استیلا و صدارتش را بر این سرزمین تسخیر شده سست ومتزلزل می کنند.

علی صابر رضایی در مقدمه نمایشنامه اسکندر مقدونی در ایران به ماهها تحقیق و پژوهش پیش از نگارش اثر اشاره کرده است اما کلام تراشیده و زبان دراماتیک شیوای او به قدر کفایت حکایت از پختگی قلم نویسنده می کرد. چنان که بعدها دریافتم وی نمایشنامه نویسی اهل ارومیه است و آثار دیگری نیز به رشته تحریر درآورده و باید از فعالین تئاتر در این استان باشد و باشد که این اشاره به گوشی خوش آید و نام این نویسنده ناشناخته اما سزاوار ستایش و مستحق منزلت و قدر، مقامی، مدیری یا مسئولی را به اقدامی مقتضی وادارد. شاید کارگردان نام آشنا یا ناشر فرهنگ دوستی بشنود و اجرا یا انتشار متن نمایشی نامکشوف اما ارزشمندی را وجهه همت خویش کند تا تولیدات و تتبعات تئاتر ما با افزودن اثر نمایشی دیگری گنجینه پربارتر کند. به شرطی گوش شنوای دلی زلال این نجوای ما بشنود.

نشانی نسخه پی دی اف همین مطلب:                         

http://www.farhangdaily.com/page/87-09-14/PDF-pag/8.pdf

 

 

چاپ شده در روزنامه فرهنگ آشتی پنج شنبه بیست و یکم آذر 87

 

عاشقان مغبون درمناقصه تئاتر

یک

      روز ششم آبانی که گذشت تئاتر سنگلج پس از چندی تعطیلی برای بازسازی، با حضور تعدادی از زعما و قدمای تئاتر بازگشایی شد. کم و کیف تغییرات بماند، که بی اطلاعیم و به خصوص نمی دانیم تا چند اهل بخیه، صنف طراحان تئاتر در حین و بین بازسازی امین مشورت و مورد پرسش قرار گرفته اند! به هر صورت، صحت و اصالت بازسازی مد نظر این مقال نیست که آن مجال و محملی دیگر می طلبد و اصولا طبلی است که صدایش بعدها درمی آید! منظور گذری بر گمان و تلقی دوستانی است که شانیت و اهمیت این تماشاخانه را به پیشینه اجرا در آن ارجاع می دهند و محدود به یاد و خاطره دور نمایش های موفق و استقبال تماشاگران می کنند، اما به زعم من آنچه افزون بر هر جنبه، واجد اهمیت است جایگاه سنگلج به عنوان یک نهاد پویای فرهنگی است. ضرورت وجودی سنگلج بیش از آن که با کثرت و تعدد مخاطبین یا کیفیت و تنوع اجراها ارزیابی شود، با تاثیر بی تردید و عیانی که بر عرصه فرهنگ کشور داشته شایان عیارسنجی است. چه بسیار میانسالانِ معاصر صاحب رای و نفوذ و در مرکز پرگار وجود، که بی نصیب از انوار این نگین فرهنگی نبوده اند. محض نمونه یکی از رجل سیاسی که این اواخر اذعان کرده سال ها، از چهل و هشت تا بدو انقلاب رپرتوار نمایش های این سالن را پیگیرانه دنبال می کرده است.

       باری، اگر سنگلج نبود پس از انقلاب خلاء ارتباطی فاحشی بین تجربه تئاتر نسل پیشین و هنرجویان نوآمده رخ می نمود و نقار و انقطاع فرهنگی گسترده تری وقوع می یافت. اگر فعالیت سنگلج در طول دهه پیش از انقلاب استمرار نداشت عرصه معطل مانده سینما و همچنین چالش صدا و سیما نوپای پس از انقلاب را چه کس چاره می کرد؟ سنگلج و هر سخت افزار تئاتری دیگری، مشروط به فعالیت مستمر، در درازمدت به نهادی زایا مبدل می شوند که فرهنگ ملی بر پشتوانه اش تکیه مطمئن می زند. نه آن که سنگلج استانداردترین سالن تئاتر از منظر دید و اشراف بر صحنه و اصول آگوستیک بوده و امید که همچنان بی خدشه مانده باشد، نه آن که سالن سی و نه ساله ما، سنگلج، مهد معرفی نام هایی چون آذر فخر و دولت آبادی و بلوغ هنری نامدارانی مانند فخری خوروش و انتظامی و نصیریان و  نویسندگان بومی نگاری چون نویدی و ساعدی و کارگردانان مقید و ملزم به هنر ملی مانند والی و جوانمرد و خسروی و تجسم بصیرت طراحانی چون ملک جهان خزاعی و ارحام صدر و پرشمار دیگران و دیگرانی است که اکنون سرمایه های فرهنگ تئاتری این مرز و بوم اند، گیریم آن که برخی هنوز در محاق انکارند یا سال و ماه می گذرد و همچنان مورد تغافل اند.

دو

      در آثار نقاشی و گراورهای کورنلیس اشر، هنرمند نابغه هلندی تم مشترکی مشهود است؛ مردمانی در دو صف، از عمارت هایی با پله های مدور و مارپیچ از مقابل هم می گذرند. مردمانی با چهره هایی حاکی از حزن و مشحون از تلاشی عبث برای عصیان علیه روزمرگی و گذر از ملال زندگی؛ یکی به سلام اگر کلاهی از سر بردارد یا کسی دستی شاید به آشنایی به اهتزاز برآورد. جماعت از پله هایی بالا می روند اما در خطای دید مخاطب، در دوری باطل، اوج پله ها به مبدا آغازین بازمی آید و هیچ صعودی صورت نمی گیرد. این روزها پله های قدیمی ساختمان چهار طبقه اداره تئاتر که شاهد اوج تردد و تمرین گروه های نمایشی برای جشنواره فجر است بی شباهت به این نقاشی های اشر نیست. اتاق های تمرین بین گروه ها دست به دست می شوند و راه پله های شلوغ مسیر مواجهه نمایشگرانی می شود که گاه در مکثی به احوالپرسی می مانند و سپس می گذرند. یک بازیگر تراژدی لحظاتی پیش جامه عاریه نقش از تن کنده و پایین می آید و کمدین مشتاقی دو پله یکی بالا می شتابد که واقعیت را وانهد و سرور زندگی مجازی و دمی حلول در نقش را ممارست کند. اینان همان عاشقان بی قرار تئاتر، استعدادها و توانایی های نهفته و آشکار نمایش ایرانند که علیرغم کوشش و مدارا، سرنوشتی محتوم را جملگی پذیرفته اند و می دانند برخی از ایشان هرگز به مقصد نمی رسند و آخر همین برج در نیمه راه جشنواره، در بازبینی نمایش ها، مُهر محو و انحلال می خورند و شاهینِ عرش شور و احساسشان با تیری ناغافل بر فرش خاک می غلتد. مناقصه سالیانه تئاتر! که گاه ناعادلانه و بی مصونیت از تبعیض، اما همیشه پشت خفای درهای بسته، گروه ها مورد قضاوت قرار می گیرند. کاش سنت شود و دست کم نمایندگان مستقل صنف و اهالی بی غرض مطبوعات هنری، نظاره گران خاموش و هیئت منصفه ای باشند که در معیت بازبینان از نمایش ها دیدن کنند. کاش...

لینک نسخه پی دی اف صفحه روزنامه :

http://www.farhangdaily.com/page/87-09-21/PDF-pag/8.pdf

 

 

چاپ شده در روزنامه فرهنگ آشتی شنبه سی ام آذر 87

 

کم التفاتی تلویزیون به ترک دیوار و تکدر تئاتری ها!

 یک-

 چرا تلویزیون در انعکاس مناسب وقایع مربوط به ساختمان تئاتر شهر کم التفات است؟ چند ماه پیش که ساختمانی در سعادت آباد فرو ریخت، بخش های مختلف خبر، واقعه را بازتاب دادند و متعاقب آن، مراتب به طور مبسوط از ارگان های مرتبطی مانند سازمان نظام مهندسی و شهرداری منطقه مورد پرسش قرار گرفت و از نمایندگان آنها در میزگردهای شبکه های مختلف، مکرر و مفصل دعوت به عمل آمد. اگرچه نقطه ختام اکثر این میزگردها  ابراز تحسر از بررسی دیرهنگام آن فاجعه بود و افسوس از تیری که از شست بشده و کاری که از کار گذشته بود. حال اما این پرسش مطرح است که اجماع برای علاج واقعه ای قبل از وقوع و اشاره به فاجعه محتملی که می توان مانعش شد و موضوع  داغ این روزهاست و محمل مناظره مسئولین و صاحب نظران و هنرمندان گشته و به تیتر صفحه نخست روزنامه ها و خبرگزاریها رسوخ کرده، چرا از چشم زعمای تلویزیون وزین مملکت دور مانده است!؟ خطر گودبرداری غیر اصولی در ضلع جنوبی تئاتر شهر که ترکی در دیوار بنا و تکدری در خاطر آزرده هنرمندان تئاتر را موجب گردیده و اسباب تلواسه مشتاقان نمایش شده، اکنون به چالشی مبرم مبدل گشته که سه ارگان وزارت ارشاد، میراث فرهنگی و شهرداری تهران را به واکنش واداشته است، اما رسانه سیما در بازنمایی رسای موضوع و طرح موثقِ صورت مسئله نزد افکار عمومی تعلل می کند. آیا بازدید وزیر ارشاد از تئاترشهر و رویت و گزارش خرابی های ناشی از تعرض به این بنای نمادین معماری و محوری ترین تماشاخانه کشور شایان حضور تصویربرداران زبده تلویزیون نبود که گاهی سربزنگاه، ناظر آتش گرفتن فلان حجره بازار و بهمان تصادف الگانس در گذرگاه گاندی هستند!؟ وقتی شخصیت تئاتری طراز اولی مانند عزت الله انتظامی پای در گود می نهد و خواستار رسیدگی به عواقب آن گودبرداری مخاطره آمیز می شود، وقتی وزیر ارشاد ضمن یادآوری برگزاری قریب الوقوع جشنواره فجر در این مجموعه فرهنگی، تضمین شهرداری را می طلبد و شهرداری نیز بر غیراصولی بودن حفر گودال و نقص مطالعات اولیه و محاسبات مهندسی صحه می گذارد، جام جم کجای این مجادلات ایستاده است؟ این همان رسانه ملی نیست که با جذب قلم درام نویسان قوام یافته تئاتر به فیلم و سریال هایش و در قاب تصویر استودیویی نشاندن چهره های ماندگار بازیگری صحنه، چند دهه مدیون و وام دار تئاتر بوده است؟ مگر همین سالها، رسانه ملی نمایش های دست به نقد و آماده تئاتر شهر را ضبط و خوراک هاضمه شبکه فرهنگی خود نمی کرد؟ پس چرا همین شبکه چهارم فرهنگی، که لااقل معدود لحظات تلویزیون را به تئاتر، اگرچه در واپسین دقایق پس از نیمه شب، اختصاص می دهد از انعکاس وقایع اخیر در تئاترشهر غفلت کرده است؟ "تئاترشهر"ی که فقط تئاتر این شهر نیست، گنجینه ای یگانه و گوهری منحصر در هنر مملکت و سنگ بنای "تئاترکشور" است و هشدار و تبصیر در گزند به آن وظیفه هر رسانه ای با رسالت فرهنگی است.

لینک نسخه پی دی اف صفحه روزنامه:

 http://www.farhangdaily.com/page/87-09-30/PDF-pag/2.pdf

 

                     

 

این هم یادداشتی که برای فرهنگ آشتی ارسال شد و بعد از صفحه بندی بنا به ملاحظاتی، اما بر خلاف سنت روزنامه نگاری مستقل، از روزنامه حذف شد. مهم نیست! هر چه رزق روزنامه رونق می گیرد رفته رفته جسارت هم رنگ می بازد. من اما گله ای از آنان ندارم، قابل درک است.

                                                    کراوات کلمنتیس

میلان کوندرا نویسنده لهستانی تبار، که این روزها جشن هشتادمین سال تولدش را پشت سر گذاشت، در یکی از نخستین داستان هایش پند حکمت آمیزی از دوران حکام توتالیتر نقل می کند؛ دو مبارز دیرین که یار و مونس یکدیگرند، پا به پا تا پیروزی و تشکیل حکومت جدید پیکار کرده اند، یکی از آنها رئیس کشور می شود و دیگری؛ کلمنتیس نفر دوم مملکت، در همه صحنه ها حاضر است و مقتدا و انقلاب، هر دو  را بی دریغ مساعدت می کند. یکی از روزهای زمستان، کلمنتیس کنار رئیس کشور بر فراز بالکنی مشرف بر میدان شهر، منتظر شروع سخنرانی رفیق همرزمش برای توده های میلیونی است. در آن روز سرد، کلمنتیس از سر دلسوزی، کلاه از سر برمی گیرد و آن را به قائد ایدئولوژیک می دهد تا بر سر بگذارد که مبادا آن جمجمه اندیشمند بچاید! بعدها عکسی به یادگار از این روز تاریخی در همه کتاب های درسی کشور چاپ می شود که رئیس کشور با کلاه اهدایی، در حال ادای سخنانی شورانگیز مشت برافراشته و کلمنتیس مشعوف پشت سر او ایستاده است. اما چند سالی که سپری می شود تنازع قدرت، عرصه را یک یک بر یاران یکرنگ تنگ می کند. سرانجام نوبت به کلمنتیس نستوه هم می رسد که مورد غضب دوست دیرین قرار گیرد. با انتساب تهمتی، به طرفه العینی ترتیب کلمنتیس داده شده و طی تصفیه ای استالینی یک شبه از صحنه روزگار محو و معدوم می شود. متعاقبا، حسب دستوری سٌری، در تمام کتاب های درسی سال بعد، عکس مزبور حذف و عکس جدیدی با مختصری دستکاری و تصحیح! منتشرمی شود؛ در عکس جدید صحنه همان صحنه است، همان بالکن و همان روز کذایی، اما این بار تصویر کلمنتیس از میان چند نفری که گرد پیشوا ایستاده اند با رتوش ماهرانه ای محو شده! گویی هرگز کلمنتیس نامی بر هیچ مسندی و بالکنی نبوده است. طبق معمول نه ندایی از تنابنده ای برمی آید، نه آبی از آب تکان می خورد و نه برگی حتی از برگ! ایام به کام یار مستبد مستدام می ماند و از کلمنتیس در تاریخ، دیگر نه نامی و کلامی که فقط کلاهی پشمی باقی می ماند که در آن تصویر تحریف شده بر تارک سر رئیس حکومت جا خوش کرده است!

این یکی دو ماه ایام، مادام که از برابر سینماهایی که چهره "رضا ناجی" بازیگر را بر پیشانی داشتند می گذشتم که جایزه خرس نقره ای جشنواره "برلین" به مشت، چنان محظوظ و شادان می نمود، بی اختیار به یاد رمان کلاه کلمنتیس اثر  

/ 0 نظر / 12 بازدید