مقاله: اسماعیل خلج بر سکو

چاپ شده در ماهنامه سیمیا شماره ١ و ٢ بهار۱۳۸۳‌

آشنایی با اسماعیل خلج سالها بعد از مطالعه نمایشنامه های مجموعه "پاتوغ" و "شبات" فراهم آمد و این سال هفتاد و نه بود که  در مجمع عمومی انجمن کارگردانان خانه تئاتر هردو به عنوان عضو هیئت موسس انتخاب شده بودیم؛ به نمایندگی از دو نسل متفاوت از کارگردانان تئاتر. طی جلساتی هفتگی که همراه او و دیگر اعضای هیئت می بایست به تدوین آیین نامه ای جهت تشکیل انجمن کارگزدانان تئاتر می پرداختیم این فرصت مغتنم دست داد که از نزدیک با نمایشنامه نویسی قدیمی آشنا شوم که دوره ای درخشان در کارنامه فعالیت تئاتری اش را پشت سر گذاشته بود. تا پیش از این دیدارها، خلج در ذهن من تداعی کننده فضای نمایشنامه های کوتاهی بود با آدمهایی در حاشیه شهر؛ درمانده و سرگشته،  نشسته پشت میز پیاله فروشی ها و در آمد و شد قهوه خانه های غریب مجاور محله های بدنام. یادآور پایتخت ناقص الخلقه ای که بعدها تهران پر از تناقضات طبقاتی و اجتماعی و فرهنگی  از آن سر برآورد.

 اکنون خلج با موی و محاسن بلند سپید کنار ما نشسته بود. اغلب ساکت و بی حرکت گوش می داد. کمتر از هر کسی در جمع اظهار نظر می کرد. در تمام طول جلسه صفحه کاغدی برابرش می نهاد و با تانی می نوشت. روزی پس از پایان یکی از جلسات؛ از روی کنجکاوی، زیر چشمی به  آن تک برگ به جامانده از او روی میز نگریستم. بر آن صفحه کاغذ جز خطوط درهم  و هاشورهای مغشوش و متراکم چیزی نبود. نه نقشی، نه نوشته ای.


آقای رهوار پس از سالها دوری و مهجوری برمی گردد به شهرستان و خانه پدری. شوکت، خواهرش به دیدنش آمده :

شوکت :  کاش می دونستم. چرا، چرا یکی یکی داریم از بین می ریم؟ چرا خدا این خونواده رو دوس نداره؟ غده مغزی دیگه چه بلائیه؟ (گریه میکند.)

رهوار :  بسه دیگه آبجی. غصه منو داری میخوری که مثل شاخ شمشاد جلوت وایسادم؟

شوکت :  انشاالله به این دیر وقت تنگ تا صد سال دیگه هم زنده ای.

رهوار :  این اصظلاحی که گفتی اینجائیا به کار می برن نه؟ چه قشنگه دیر وقت تنگ. قسم هم بهش میخورن. چه قشنگه. این موقع هم ماه رو میشه دید هم خورشید رو. با گریه کردن تو درست نمی شه.

شوکت : اون ننه بتول که قدیم می اومد خونه کمک می کرد، می گم بازم بیاد گاهی برات غذایی درست کنه، آب و جارویی کنه. والا به خدا من که نمی رسم با سه تا بچه. خودت می دونی. سخته. علی آقا هم عین سگ می مونه. دو دقیقه این ور اون ور برم بازخواست می کنه. چند روز پیش رفته بودم بازار، برگشتم خونه دیدم اومده، عین برج زهرمار نشسته جلوی در. چاک دهنشو وا کرد اول یه خورده دری وری گفت بعد هم شروع کرد به زدن. بچه ها انقدر شوکت جون شوکت جون کردند تا ول کرد. شدم زندونی. گفتم به فاطمه زهرا اگه یک بار دیگه چیزی بگی خودم رو آتیش می زنم. چکار کنم؟ من هم گرفتارم. حالا ننه بتول گفت رو چشمم. این هم می دونی که ...

رهوار : دیگه حرفش رو نزن آبجی.

شوکت : دلم آشوب می شه. این چیه که زندگی ما رو سیاه کرده؟ اون همه خفت سر مریضی مادر کشیدم گفتم طبیعیه پیش میاد دیگه. بعدم بابا اون طوری شد. گفتم شوهر می کنم خوشبخت می شم. بیا اینم وضع زندگیم. ترا خدا این جا رو بفروش. این جا شومه. من می ترسم.

رهوار : من اینجا رو دوست دارم. تو این خونه بزرگ شدم. ازش یه خاطره هایی دارم می تونی اینو بفهمی؟ آره؟

شوکت : آخه منم تو رو دوس دارم. غیر از تو کیو دارم؟

رهوار : آجر آجره. خاک خاکه. خونه خونه س. اگه بخوای خوش یمنه اگه نخوای شومه. بیخودی هی نشستی واسه خودت خیال بافی می کنی. اگه عروسی تو رو این جا نمی گرفتن علی آقا پسر پیغمبر می شد؟ اگه اینجا نبودیم پدر  و مادرمون نمی مردن؟ اگه این جا رو عوض کنم غده مغزی من خوب می شه؟ ...

(حکایت سفر آقای رهوار، نسخه پلی کپی، ص 13)


همین بند کوتاه از نمایشنامه :"حکایت سفر آقای رهوار" خود گویای تبحر و تسلط خلج در استفاده ازعناصر

دراماتیک است. عناصری که به خطوط سیاه و بی روح بر کاغذ، و سپس واژه و جمله جاری از زبان بازیگر، جان می بخشند و روح زندگی می دمند:

الف) موقعیت مکانی رویداد، خانه پدری،  با فضایی نوستالژیک برای شخصیتی و شوم و وهم آلود برای دیگری؛ که همین موجب بروز کشمکش می شود. تاکید روی مکان رفته رفته بیشتر شده و به محملی چالش برانگیز تبدیل می شود که شخصیت آنتاگونیست، صاحبمنصب نیز، از خلال آن معرفی می شود. "خانه" در محور کشمکش درام قرار می گیرد که در عرف درام غربی  از آن به عنوان "گنج"  یا همان ارزش مادی که موضوع مناقشه است یاد می شود.

ب) تعیّن زمانی رویداد، غروب یا "دیر وقت تنگ"، که علاوه بر تشدید حس حزن انگیز صحنه، پیشنهاد مشخصی از سوی متن برای طراحی فضای بصری در هنگام اجراست.

ج) تعمق شخصیت. شوکت نه تنها موقعیت زندگی خود، دیدگاهها، آلام و آرزوهای خود را بیان می کند بلکه به شناخت شخصیت اصلی، رهوار- که تا اینجای نمایشنامه در هاله ای از ابهامی پرتعلیق و جذاب بوده- کمک می کند.  

 د) ارائه فضایی احساسی برای هر موقعیت، که در اینجا عشق و علاقه خواهر به برادر است. احساسی که برای مخاطب ملموس است و باورپذیری شخصیت ها و روابط آنها را دوچندان می کند.

ح) ارائه تجربه ای انسانی در قالب نکته ای حکمت آمیز : "آجر آجره، خاک خاکه، خونه خونه س، اگه بخوای خوش یمنه اگه نخوای شومه."

و) تمایز لحن و دستورزبان دیالوگ هر شخصیت منطبق بر شان و مرتبه اجتماعی و فرهنگی و روحی - روانی او.


گرچه وجود این عناصر لازمه هر اثر دراماتیک است اما در جایی که عمده نمایش های این سالها به دلیل تسلط و تسری شیوه های روایتی قصه و رمان عاری از عناصر بنیادی و بدیهی درام شده اند، ارزش های  ساختاری نمایشنامه هایی چون آثار خلج بیشتر جلب نظر می کند.

( وقتی موج مسموم شبه پست مدرنیسم بی ریشه و اساس در تئاتر ما خلاء حضور نمایش های حساس نسبت به واقعیات جامعه و دارای جایگاه در حیات فرهنگی را اشغال می کنند، گاه عرصه - در دوری امثال خلج  از صحنه -  انباشته از نمایشهای مشعشعی می شود که نه تفکری را به چالش می کشند و نه احساسی برمی انگیزند، با آدمهایی که نه واجد سادگی "تیپ" هستند و نه تعمق چند وجهی "شخصیت"، بلکه اغلب موجوداتی اند بی صفت؛ ناقص العقل و الکن و بی روح که کاش مسخ شده گی شخصیت های نمایش "ابزورد" را داشتند که دست کم نمادی از انحطاط خصایل انسانی ِ بشر تحت سیطره سیستم سرمایه سالار باشند. این سالها بسا متون شبه دراماتیک از نویسندگان یک شبه به عرش رسیده ای در دست کارگردانانی دیده ام که در برابر بازیگر مستاصل، مشتی بر سر  و مشتی  بر سر متن بی منطق، هرچه از دیالوگ ها کاسته اند نه چیزی از "فخامت معانی متن" کم آمده و نه خردک خللی در "معماری منشوری اثر" ایجاد شده! و این همه از آن روست که برخی قلم ها در معضل تئاتر جشنواره ای تضمین اجرا دارند و هر چه از برخی خامه ها بتراود، خام یا پخته، ضعیف یا سخیف،  از معبرهای تنگ به سلامت می گذرد و کارگردان و بازیگر و عوامل را به تنگی معیشت و بیم از دست رفتن امنیت شغلی نمی اندازد.)


انصافا وقتی به غنای ساختاری نمایشنامه ای چون "پاتوغ" برمی خوریم که بیست و هشت سال از چاپ و سی و چهار سال از اجرای آن میگذرد و آن را با مثلا دامنه موضوعی درام های سینمایی همان دوره می سنجیم دچار حیرت می شویم. سینمایی که نه در انبوه تولیدات خود بلکه حتی در فهیم ترین آثارش کمتر از تعداد انگشتان دست فیلمنامه ای قابل مقایسه در شخصیت پردازی، دیالوگ نویسی و فضاسازی با همین تک پرده ای "پاتوغ" دارد :


حسن : ... حالا می بینیش. این یه هفته یی که می خوای بری کنار دریا، قول می دم بهت که بشه دو ماه. ( زیر بغلش را می خاراند.) میون هیجده و نوزده می غلته. شما نذار به حساب اون های دیگه. سپردی به من ... فهمیدم باب دندونت چیه.

(صدای شکستن قند از زیر دندان مشتری. صدای قلیان. قبا ارخالقی سکسکه می کند. صدای شستن استکان. صدای قلیان.)

چرا از اون های دیگه نمی گم؟ واسه اینی که لب و لوچه آویزونن از دم. چیزی که به درد شما بخواد باشه ... نیس توشون. دیگه رودرواسی که نداریم. هر چی پول بدی، همون قدر آش می خوری. به جون خودم هنوز نیومده دعواس بالاش. بپرس ... نگی دروغ می گم!

احمد آقا : (سمت چپ. به شاطر) شارلاتانه. پنجاه تومن خرج می کنه، ولی یکی دو دفعه ی اول. این کارو می کنه که زنه بخوادش. وقتی خواستش، اون وقت پنجاه تومن پنجاه تومن می گیره.

شاطر :  راهش رو می دونه، حقش هم هس. چرا من و تو نمی تونیم از این پول ها دربیاریم؟

احمدآقا : می خوای چه کار؟ این جور پول ها توی جیب آدم نمی مونه. هزاری هم که یکه بزن باشی، باز هشتت گرو نه ته.

شاطر : چرا باشه؟ الان سه هزار تومن سه هزار تومن داره پول نزول می ده.

احمد آقا : قمپز در کنه.

حسن : (سمت راست. به مشتری) بچه ساله.

(مشتری سرگوشی با او حرف می زند.)

شاطر : (سمت چپ. به احمدآقا) زرنگه. با این که می لنگه زرنگه...

(پاتوغ، ص 9 و 10)


درست است که درام سینمایی آن سالها نیز مملو از آدمهای لومپن حاشیه شهری، کلاه مخملی ها و داش مشتی ها بود، اما کمتر می توان در آنها مناسبات فرهنگی و چند و چون معیشت اقتصادی افراد را به  دقت "پاتوغ" دید.

 شاید از معدود درام های سینمایی آن سال ها که  کوشید جغرافیای مکانی بدیع و دور از کلیشه ای عرضه کند سکانس های محله بدنام و قهوه خانه در فیلم "کندو" از فریدون گله است، که بیراه نیست اگر تصور کنیم تحت تاثیر مکان یا رویدادگاه دراماتیک مجموعه نمایشنامه های "پاتوغ" بوده است. ( و این خود نه تنها از اعتبار فیلم نمی کاهد بلکه شانیت آن را افزوده و حاکی از امعان نظر سینما به درام صحنه ای، اگر چه با چند سال تاخیر است.)  این نکته اما نباید از نظر دور بماند که فرهنگ لومپنی در آثار سینمایی آن سالها، جز فیلم های اندک شماری،  نتیجه ای جز ترویج انحطاط نداشت و این هیچ تناسبی با سندیت نقادانه و گزنده آثار خلج ندارد که با زیر ذره بین نهادن دمل های جامعه ای که دچار توسعه نامتوازن و ظاهری بود روشنگری می کرد و با این که تیغه ی  نقد را عیان از نیام نمی کشید لااقل تصویری عریان از تاول های چرکین جامعه شاهنشاهی می نمود.


گرچه خلج  با نمایش های معروف به قهوه خانه ای شهرت یافت اما در نمایشنامه های متعدد خود به مکان قهوه خانه اکتفا نکرد. آنچه وجه غالب آثار اوست شخصیت های همگون از لحاظ ترکیب طبقاتی است. تنها شخصیت روشنفکری که در کارهای او دیده می شود آقای رهوار معلم است که او نیز ویژگی های تیپیکال روشنفکر در ادبیات و هنر آن دوره را ندارد بلکه نمونه ای  نوعی ست که با ما به ازای واقعی خود در جامعه معلمان آن دوره قابل سنجش و قیاس است. اقشار تهیدست شهری؛ واکسی و کفاش دوره گرد، سنگتراش، بنّا، حمال، راننده و قهوه چی، در کنار طبقه متوسط نوخواسته؛ کارمندان دون پایه ( در مستانه) پاسبان و مامور ( در شبات و هفت نمایشنامه کوتاه) و همچنین لومپن ها و ولگردها؛ دزد و مست و پانداز و روسبی عمده شخصیت های نمایشنامه های خلج هستند.

به لحاظ ساختاری اوج خلاقیت خلج را باید در دو نمایشنامه "حالت چطوره مش رحیم؟" و " گلدونه خانوم" جست.

در گلدونه خانوم شکستن وحدت مکان در صحنه واحد و شکستن روال زمان خطی روایت، تقابل و توازی واقعیت و رویا از تکنیک های بدیع در نمایشنامه نویسی فارسی تا آن دوره بود. اگر چه این تمهید صحنه ای اکنون با غلبه قواعد تدوین سینمایی در درام نویسی تازگی گذشته را ندارد؛ اما این ترفند نمایشی در ساختار اثر با مقصود و بافت مضمونی نمایشنامه هماهنگی و سنخیت یافته و در هم تنیده شده اند، مضمونی که هدف آن سیمایی یگانه نمایاندن از زن - گلدونه- با وجوه شخصیتی گوناگون در ضمیر و رویای چند مرد مختلف است. گلدونه از رویای "احمد آقا" کم کم وارد نمایش شده و سپس زن در رویای "آقا رضا" می شود و سپس در پایان به هیبت یک روسپی تیره روز در قهو ه خانه حضور واقعی می یابد. گلدونه پایانی تجسم عینی سرنوشت گلدونه روستایی ابتدای نمایش که شوهرش در جستجوی کار به شهر مهاجرت کرده و گلدونه میانه نمایش است که با شوهرِ مال باخته اش متارکه کرده و برای امرار معاش به هر دری می زند.


آقا رضا : تیغ می زدی خونش بیرون نمی اومد. جدا که عجب زنی! روزگار پیشش لنگ مینداخت. اما حالا نمیدونم چه وضعی داره. شاید الان ...

گلدونه خانم : اگه نخوای این یه تیکه ته دیگم توی دست من ببینی خانوم جون، همین فردا می زنم به چاک، دِ برو که رفتی. جونم رو که از سر راه نیاوردم، همین طوری بشینم غصه بخورم که آخ شما از این غذا خوشت می آد، آخ از این یکی خوشت نمی آد. بذار آب پاکی  بریزم روی دستت! خیلی هم خانومی اما به کار من کار نداشته باش. و الا کلاهمون تو هم می ره.

 آقا رضا : جدا که عجب زنی! روزگار پیشش لنگ مینداخت. اما حالا نمیدونم چه وضعی داره. شاید الان ...

گلدونه خانم : همه تون از دم کور خوندین. به این حرف ها نمی تونین منو مقر بیارین. همین که من می گم حجته. اون حرف هاتون به درد عمه تون می خوره. باید بذارین در کوزه آبش رو بخورین. گفتم روزی دو ساعت بیشتر اون بچه ی ننرتون رو بغل نمی کنم، گفتم روزی سه تا پیرهن بیشتر نمی شورم، هنوز هم روی حرفم هستم. اگه نمی خواین، حساب تا حالام رو بدین، خداحافظ ما رفتیم.

آقا رضا : روزگار پیشش لنگ مینداخت. اما حالا نمیدونم چه وضعی داره. شاید الان...

گلدونه خانم : بی شرف ها .. دزدها ... پفیوزها ... دیوثها ... شماها مرد نیستین. شماها وجدان و ناموس ندارین، همه تون خیانتکار سه جانبه هستین، من یه دونه موی سرم رو نمی دم به صد هزار تا مثل شما ...

(گلدونه خانوم از مجموعه پاتوغ، ص 113)



 در"حالت چطوره مش رحیم" به سفر مرگ رفتن مش رحیم جنبه ای رمزآمیز می یابد و وجه سوررئالیستی متن

از میانه نمایش جلوه گر می شود. اینجا دیگر روایت خواب مش رحیم که در آن مرد داس به دستی در تعاقب اوست نمود عینی بر صحنه ندارد و تنها از خلال بازیسازی بازیگر تجسم می یابد. حضور غریب موکل مرگ را در نمایشنامه دیگری از خلج، تابلوی دوم از "هفت نمایشنامه کوتاه" نیز می توان دید، با این تفاوت که در آن اپیزود نمایشی، نماد موهوم مرگ پوشیده  و مستتر تصویر شده  و در قالب رهگذری می آید که کفاش از واکس زدن کفش او خودداری می کند.


 پس از آن سال و برپایی انجمن کارگردانان تئاتر دیگر کسی حتی سایه خلج را ندید. در انجمن نمایشنامه نویسان نیز کسی یادی از او نکرد.  آخرین ملاقاتم با او مربوط به چند ماه پیش است که در محوطه باز یکی از تالارهای نمایش دست روی کتفش نهادم، با خوشرویی و بیم سرچرخاند. تا شروع نمایش و ورود به سالن چند دقیقه ای هم کلام شدیم. از گلدونه خانوم و آن سالها و اولین اجرای نمایش هایش پرسیدم. به یاد نمی آورد : " از من سال و ماه نپرس، تاریخ و اینا یادم نمی مونه." دعوتش کردم چند روز بعد در مراسم نخستین جشن بازیگر که کارگردانی برنامه را به عهده داشتم حضور یابد. کمی تمجمج کرد و  اندیشید و باز تاریخ و ساعت مراسم را پرسید ... روز مراسم روی صندلی خاصی که برایش در نظر گرفته بودیم  با کت و شلوار و جلیقه سفید  آراسته و موهای از پشت گره شده  نشسته بود، گوهر خیراندیش،  مجری برنامه با هماهنگی قبلی از سکویی بلند با قرائت مونولوگی از نمایشنامه "تو خودت باش .. " مراسم را آغاز کرد و سپس با اشاره دست و ذکر نام نویسنده همه نگاه ها را متوجه او کرد. نورافکن ها به سوی او چرخیدند و دوربین های مداربسته تصویر نزدیک چهره او را بر پرده انداختند. خلج برخاست. سالن پرشورتر تحسینش کرد. اسماعیل خلج بر سکو، در میان خانواده تئاتر با فروتنی سرشتی ایستاد و به کف زدن حضار با دستی بر سینه پاسخ گفت. سه ماه بعد در اعلام اسامی نمایشنامه های راه یافته به جشنواره فجر باز جای نام  او خالی بود و این غفلتی بود که به حساب چند همکار نمایشنامه نویس هم نسل من نوشته شد، حال آن نمایشنامه او که رد شد هر چه که بود هر چه که بود...          

                                                                                                 ناصح کامگاری

/ 0 نظر / 8 بازدید