نمایشنامه: سر به ازای سرنیزه

 

 

 

 

 

نمایشنامه:

 

سر به‌ ازای‌ سرنیزه

 

 

نوشته: ناصح کامگاری

 

 

 

 هرگونه برداشت، اقتباس و اجرا منوط است به مجوز کتبی نویسنده به نشانی: nasehkamgari@gmail.com

 

 

 

شخصیت‌ها :

ـ سرباز اول‌،

ـ سرباز دوم‌،

       هر دو اونیفورم‌ سیاه‌ به‌ تن‌ دارند. هر دو بیست‌ و چند ساله‌اند با موهایی‌ بور و چشمان‌ روشن‌. دومی‌ فقط‌، درشت‌اندام‌تر و زمُخت‌تر ازاولی‌ می‌نماید.

 

 

صحنه‌ :

سنگری‌ دیده‌بانی‌ در کمرکش‌ یک‌ تپه‌، چند کیسة‌ شن‌ در اطراف‌ و دو تختخواب‌ با پشه‌بند ارتشی‌ مقابل‌ هم‌. زیر یکی‌ ازپشه‌بندها خالی‌ است‌، اما در پشه‌بند دیگر، درون‌ کیسه‌خواب‌، هیکل‌ کسی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. رو به‌ آن‌ سوی‌ تپه‌ یک‌ دوربین‌جناغی‌ مستقر است‌. بی‌سیم‌ جایی‌ و گالن‌ آب‌ در جایی‌ دیگر ...

تاریک‌ و روشن‌ پیش‌ از سپیده‌دم‌ است‌. صدای‌ عوعو سگ‌ها از دوردست‌ شنیده‌ می‌شود. لحظاتی‌ بعد سرباز اول‌ از فراز تپه‌ به‌این‌ سو می‌آید. خسته‌ و خاک‌آلود است‌. با بی‌قیدی‌ تفنگش‌ را گوشه‌ای‌ گذاشته‌ و تلنگری‌ به‌ تختخواب‌ شخص‌ خوابیده‌ می‌زند.

اولـی‌ : پاشو پاس‌ رو تحویل‌ بگیر! آهای‌. (به‌ سوی‌ تختخواب‌ دیگر می‌رود. با صدای‌ عوعو سگ‌ مکث‌ می‌کند.) چه‌ خبرتونه‌؟درسته‌ عو عو عو، حق‌ با شماست‌. اما بلندتر! بذار هر زیدی‌ خودش‌ رو به‌ خواب‌ زده‌ زابرا بشه‌! (کیسه‌خواب‌ و پشه‌بند راآماده‌ می‌کند. با تمسخر) جدی‌؟ یعنی‌ خوابی‌؟ اون‌ هم‌ بی‌ خُرخُر و خرناس‌!؟ (درون‌ پشه‌بند خود می‌رود.) عو عو عو،پارس‌ کنین‌ جونم‌، پارس‌ کنین‌ خواب‌ِ زمستونی‌ خرس‌ آشفته‌ بشه‌. (دراز می‌کشد.) اهوی‌؛ بعد غُر نزنی‌ بگی‌ بیدارم‌نکردی‌. (مکث‌) خود دانی‌، بخواب‌، خیالی‌ نیست‌. (با خمیازه‌) بخواب‌ چوپون‌ که‌ فقط‌ تُو عالم‌ خواب‌ دنیا امن‌ و امونه‌.(مکث‌. نیم‌خیز می‌شود.) با توام‌، یه‌ تکونی‌ به‌ خودت‌ بده‌ که‌ بگم‌ شنیده‌ی‌! (عکس‌العملی‌ نمی‌بیند. از پشه‌بند بیرون‌ آمده‌، باتردید نزدیک‌ پشه‌بند دیگر شده‌ و وارسی‌ می‌کند. ناگهان‌ یکه‌ خورده‌، با وحشت‌ عقب‌ می‌آید.) ای‌ بدبخت‌ مادر مرده‌! دیدی‌بالاخره‌ نیشت‌ زد؟ (مضطرب‌ اسلحه‌ را برداشته‌، سر آن‌ را زیر پشه‌بند برده‌ و چیزی‌ را از روی‌ کیسه‌خواب‌ کنار می‌اندازد.)چقدر گفتم‌ با این‌ جونور ور نرو؟ مفت‌ و ناروا باختی‌ بینوا.

              (سراسیمه‌ اسلحه‌ را حمایل‌ می‌کند اما منصرف‌ شده‌ دوباره‌ بر زمین‌ می‌گذارد. لحظاتی‌ سردرگم‌ می‌ماند، سپس‌ از تپه‌ بالا رفته‌ واز آن‌ سو قصد پایین‌ رفتن‌ می‌کند، اما پس‌ از چند گام‌ میخکوب‌ شده‌ و عقب‌ می‌آید، در حالی‌ که‌ سرباز دوم‌ با اسلحه‌ای‌ که‌ رو به‌او نشانه‌ گرفته‌ جلو می‌آید.)

دومی‌ : وطن‌ آن‌ طرفه‌!

اولـی‌ : عوضی‌ ... شوخی‌هات‌ هم‌ خرکیه‌.

دومی‌ : کجا!؟ می‌خواستی‌ دوباره‌ دربری‌ دَدر؟

اولـی‌ : بگیر اون‌ور اکبیری‌ ... اَه‌، فکر کردم‌ نیشت‌ زده‌.

دومی‌ : نیشت‌ را ببند! ها که‌ زده‌! نچ‌نچ‌نچ‌ یک‌ جَلب‌ بی‌وجودیه‌ این‌ عقرب‌ جراره‌. غافل‌ بشی‌ زده‌؛ از پشت‌؛ با نامردی‌، عین‌خود خائنت‌.

اولـی‌ : کی‌ خائنه‌؟

دومی‌ : خفه‌ خون‌. کج‌ بجنبی‌ سرخت‌ می‌کنم‌.

اولـی‌ : خواب‌نما شده‌ی‌ اول‌ صبحی‌؟ چته‌؟

دومی‌ : (لب‌ برمی‌چیند.) هیچی‌ مرگ‌ تو ... گفتم‌ بتمرگ‌ آنجا.

اولـی‌ : سرشب‌ سنگین‌ خوابیده‌ی‌ لابد! می‌خواستی‌ دو لقمه‌ کمتر بلنبونی‌. (مکث‌، به‌ هیکلی‌ که‌ درون‌ کیسه‌خواب‌ است‌ نگاه‌می‌کند.)

دومی‌ : نعش‌مه‌! کژدم‌ مرا زده‌. خواب‌ به‌ خواب‌. تو هم‌ خیال‌ راحت‌، داشتی‌ برمی‌گشتی‌ ورِدل‌ِ نشمه‌ات‌، نه‌؟

اولـی‌ : من‌ که‌ نمی‌فهمم‌ ... منظورت‌ چیه‌؟

دومی‌ : درِ خیگت‌ را ببند جاسوس‌ اجنبی‌! پس‌ من‌ پخمه‌م‌؟ نچ‌ نچ‌، کهنه‌سرباز همیشه‌ با یک‌ چشم‌ باز می‌خوابه‌. (از گوشه‌کیسه‌خواب‌ گره‌ نخی‌ را باز می‌کند. به‌ انتهای‌ نخ‌ دُم‌ یک‌ عقرب‌ سیاه‌ آویخته‌ است‌.) این‌ هم‌ نشمه‌ من‌، همدم‌ و هم‌بالینم‌! (باآویختن‌ سرِ نخ‌ به‌ مگسک‌ اسلحه‌ دست‌زیر پشه‌بند می‌برد.) برپا همقطار! پاشو زفاف‌ تمام‌ شد، باید حجله‌ را آنکارد کنیم‌!برپا سرکار که‌ امروز روزِ تسویه‌ حسابه‌. (همچنان‌ که‌ رو به‌ او نشانه‌ رفته‌، زیپ‌ کیسه‌خواب‌ را گشوده‌ و چند تکه‌ لباس‌ و پارچه‌از آن‌ بیرون‌ می‌کشد.) اِ اِ داماد را ببین‌! نیش‌ این‌ لاکردار چه‌ به‌ روزگارش‌ آورده‌!! ای‌ عروس‌ شیطان‌ بلا، ای‌ کژدم‌ ناقلا ...(تهدیدآمیز جلو آمده‌ و عقرب‌ را چون‌ آونگ‌ در برابر صورت‌ او تکان‌ می‌دهد.) ببینم‌؛ مادیان‌ تو هم‌ به‌ این‌ رامی‌ هست‌؟

اولـی‌ : مسخره‌بازی‌ کافیه‌ ...

دومی‌ : بپا! دَم‌ پرش‌ بیای‌ بابای‌ بابات‌ را می‌سوزانه‌. عشقش‌ بکشه‌ دُم‌ عَلم‌ بکنه‌؛ نیش‌ می‌زنه‌ کور و کبودَت‌ می‌کنه‌ ها ...

اولـی‌ : جنگولک‌ بازی‌ در نیار، می‌خوام‌ بخوابم‌.

دومی‌ : تکان‌ نخور حرام‌ لقمه‌! می‌زنم‌ له‌ و لورده‌ خرد و خاکشیرَت‌ می‌کنم‌ ها! مگر الکیه‌؟ بیست‌ و پنج‌ روزه‌ آمده‌یم‌ این‌موضع‌؛ بیست‌ و چهار روزش‌ بیست‌ و چهار ساعته‌ تحت‌ نظرم‌ بوده‌ی‌. (نخ‌ را از لوله‌ اسلحه‌ باز می‌کند.) هه‌ هه‌، بخوابم‌!!خسته‌ای‌؟ کوه‌ کنده‌ی‌؟... یا الواطی‌ قوه‌ و رمق‌ نگذاشته‌؟ (عقرب‌ را در پشه‌بند او گذاشته‌ و اطراف‌ آن‌ را مهار می‌کند.) ولی‌خودمانیم‌ خوب‌ روز آخر خِرَت‌ را گرفتم‌. حالا هم‌ اگر تحویل‌ دادگاه‌ صحرایی‌ت‌ ندادم‌ ... تخم‌ بابام‌ نیستم‌.

اولـی‌ : پرت‌ و پلا می‌پرونی‌ چوپون‌، عوض‌ِ اینکه‌ بری‌ سر پُستت‌ ...

دومی‌ : پُستم‌؟ پُستم‌؟ آ این‌ هم‌ پُستم‌ ... (با قنداق‌ تفنگ‌ ضربه‌ای‌ به‌ او می‌زند.) جعلق‌ِ جاسوس‌.

اولـی‌ : نزن‌ نکبت‌ ...

دومی‌ : بچه‌ قرتی‌ هفت‌ خط‌ ... گمان‌ برده‌ با پَپه‌ طرفه‌!؟ یک‌ ساعت‌ بعد فرمان‌ حمله‌ که‌ صادر بشه‌، دشت‌ اول‌ خشابم‌ خودِخودتی‌ شازده‌.

اولـی‌ : (بهت‌زده‌ با خود) پس‌ حمله‌ امروزه‌!؟

دومی‌ : سکوت‌ رادیویی‌ علامت‌ حمله‌ست‌ آش‌خور. ها، یکه‌ خوردی‌؟ (قاطع‌) ولی‌ مهلت‌ حاشا نداری‌! سایه‌ به‌ سایه‌ت‌آمدم‌؛ از همین‌ پشت‌ سرازیر شدی‌ ته‌ دره‌؛ از قلوه‌ سنگ‌های‌ بالادست‌ رودخانه‌ پریدی‌ آن‌ طرف‌ مرز؛ بعد هم‌ از لای‌بلوط‌ها دولا دولا ... انداختی‌ سینه‌کش‌ تپه‌ روبرو، یک‌ پشنگه‌ آب‌ کنار برکه‌ پاشیدی‌ کَت‌ و کله‌َت‌، بعد هم‌ یک‌ راست‌... رفتی‌ طرف‌ کلبه‌ سنگی‌ پایین‌ آبادی‌؛ مخفیگاشان‌ ...

اولـی‌ : اونجا آغل‌ گوسفنداست‌! (مکث‌ کوتاه‌) عمری‌ دمخور گاو و گوسفند بوده‌ی‌؛ یه‌ آغل‌ رو از یه‌ سنگر تشخیص‌ نمی‌دی‌؟

دومی‌ : خفه‌خون‌ بزمچه‌! مِنبعد تو اینجا هیچکاره‌ای‌ ... (او را به‌ سوی‌ پشه‌بند می‌راند.) از حالا تنها دیده‌بان‌ این‌ موضع‌ منم‌. من‌هم‌ می‌گم‌ پشت‌ هر در و دریچه‌ خانه‌های‌ آن‌ ده‌ یک‌ چریک‌ کمین‌ کرده‌.

اولـی‌ : (از بیم‌ عقرب‌ از پشه‌بند دور می‌شود.) چیزی‌ بگو خودت‌ باورت‌ بشه‌.

دومی‌ : خوب‌ هم‌ باورم‌ می‌شه‌! حالا که‌ بنده‌ بشخصه‌ باورم‌ شده‌؛ بی‌سیم‌ بزنم‌ کلیة‌ نفرات‌ جمعی‌ آتشبار هم‌ باورشان‌ می‌شه‌.

اولـی‌ : بچه‌های‌ پای‌ توپ‌ هم‌ مث‌ یه‌ ماه‌ پیش‌ِ ما! (با پوزخند) هه‌، چنان‌ دشمن‌ دشمن‌ می‌کردن‌ که‌ انگار سرت‌ رو از نوک‌ این‌تپه‌ ببری‌ بالا کلاهخود خالی‌ت‌ برمی‌گرده‌ پایین‌.

دومی‌ : فعلاً که‌ سرِ شما یکی‌ به‌ باد رفته‌ست‌ شازده‌پسرِ شهرداری‌!

اولـی‌ : کلاه‌ سرمون‌ گذاشتن‌، منتر شدیم‌، مچلمون‌ کردن‌ ... خودت‌ هم‌ خوب‌ می‌دونی‌ اما به‌ رو نمی‌آری‌.

دومی‌ : وقتی‌ یکی‌ وطن‌فروش‌ باشه‌ هر چی‌ بگه‌ خلافش‌ درسته‌! آن‌ کلبه‌ کمینگاه‌ دشمنه‌، آن‌ دختر چشم‌ و ابرو مشکی‌ هم‌رابط‌شان‌، هر روز هم‌ برای‌ نفرات‌ کلبه‌ آذوقه‌ و مهمات‌ می‌بره‌ و می‌آره‌.

اولـی‌ : تُو اون‌ دهکده‌ فقط‌ یه‌ عده‌ مردم‌ غیرمسلحن‌ که‌ سرشون‌ به‌ زندگی‌ خودشون‌ گرمه‌، تنها چیزی‌ هم‌ که‌ به‌ مغزشون‌خطور نمی‌کنه‌ حمله‌ به‌ مرز ماست‌.

دومی‌ : پس‌ ما بیست‌ و پنج‌ روزه‌ یک‌ لنگه‌ پا با این‌ دوربین‌ چی‌ چی‌ می‌پاییم‌!؟

اولـی‌ : دشمن‌ خیالی‌ رو.

دومی‌ : ای‌ خائن‌ خودفروش‌! نگو تو هم‌ با یک‌ نشمه‌ بر و رو مشکی‌ خیالی‌ قرار و مدار داشتی‌!؟ اقرار بکن‌ با رابط‌ِ چریک‌هاچیک‌ و پیک‌ داری‌.

اولـی‌ : تو که‌ بیشتر از من‌ چشم‌ می‌چسبوندی‌ به‌ این‌ دوربین‌، جز چند زن‌ و دختر کوزه‌ به‌ دوش‌ که‌ غروب‌ به‌ غروب‌ می‌رن‌سرِ چشمه‌ چی‌ می‌دیدی‌؟

دومی‌ : ساکت‌! دشمن‌ می‌دیدم‌! دوربین‌ ارتش‌ برای‌ شناسایی‌ دشمنه‌ نه‌ چشم‌ چرانی‌!! جناب‌ فرمانده‌ دوربین‌ داده‌ تحویل‌ بنده‌بشخصه‌ که‌ فعل‌ و انفعالات‌ دشمن‌ را زیر نظر بگیرم‌، مسافت‌ تخمین‌ بزنم‌ و گرا بدهم‌ به‌ آتشبار توپخانه‌. دوربین‌دیده‌بانی‌ برای‌ اینه‌، لنگة‌ تو نیستم‌ با آن‌ زن‌ و بچه‌ مردم‌ را دید بزنم‌!

اولـی‌ : (با پوزخند) گم‌ شو دیگه‌ مسخره‌؛ قبول‌ کردی‌ زن‌ و دخترن‌ ...

دومی‌ : به‌ هر حال‌ دشمنند!

اولـی‌ : (با عصبانیت‌) نظامی‌ که‌ نیستن‌.

دومی‌ : دشمن‌ دشمنه‌، چه‌ نظامی‌ چه‌ غیر نظامی‌ چه‌ پیر چه‌ جوان‌ چه‌ شلواری‌ چه‌ شلیته‌ای‌!

اولـی‌ : حتی‌ زن‌ها!؟

دومی‌ : آ ... خطرناکتر از همه‌ آن‌هان‌. از کینه‌ زن‌ها بیشتر از مردها بترس‌!

اولـی‌ : آها، صحیح‌!!

دومی‌ : گول‌ آن‌ فعل‌ و انفعال‌شان‌ را هم‌ نخور ... البته‌ این‌ نصیحت‌ ننه‌مه‌.

اولـی‌ : مرحبا به‌ ننه‌ت‌.

دومی‌ : دشمن‌ هر روزی‌ به‌ رنگیه‌، جلد عوض‌ می‌کنه‌.

اولـی‌ : آها مثلاً چریکه‌؛ ولی‌ شلیته‌ می‌پوشه‌!؟

دومی‌ : هوم‌م‌م‌ بلکه‌ هم‌.

اولـی‌ : دو تا خمپاره‌ هم‌ تُو دست‌ می‌گیره‌ این‌ شکلی‌ و ... شیرشون‌ رو می‌دوشه‌!!؟

دومی‌ : برای‌ رد گم‌ کردن‌؛ استتار!

اولـی‌ : خوب‌ تُو گوش‌ت‌ خونده‌ن‌.

دومی‌ : این‌ قبیل‌ تحرکات‌ و فعل‌ و انفعالات‌ یک‌ تلاش‌ مذبوحانه‌ است‌ برای‌ تجاوز به‌ ما!

اولـی‌ : چه‌ نصیحت‌های‌ نغزی‌ فرموده‌ن‌!

دومی‌ : کُلنل‌.

اولـی‌ : مگه‌ ننه‌ت‌ کلنله‌!!؟

دومی‌ : کلنل‌ فرمانده‌ یابو ... اهانت‌؟ به‌ شخص‌ کلنل‌ِ فرمانده‌ پادگان‌؟

اولـی‌ : (جا می‌خورد.) کی‌؟ من‌؟

دومی‌ : با گوش‌های‌ خودم‌ شنیدم‌، انکار نکن‌!

اولـی‌ : من‌ که‌ چیزی‌ نگفتم‌.

دومی‌ : کلنل‌ را با زبان‌ مسخره‌ گفتی‌. توهین‌ به‌ پاگون‌ ایشان‌؟ نچ‌نچ‌نچ‌ تو دیگر مُرده‌ی‌، اصلا" نیستی‌، آ ... آ. (رو به‌ او صلیب‌می‌کشد.)

              (مکث‌)

اولـی‌ : منظورم‌ توهین‌ به‌ ایشون‌ نبود.

دومی‌ : ها پس‌؟

اولـی‌ : ننه‌ت‌ ... یعنی‌ داشتیم‌ درباره‌ والده‌ شما صحبت‌ می‌کردیم‌.

دومی‌ : اِ ...!؟ (مکث‌ کوتاه‌) ولی‌ حواست‌ باشه‌ ها، توهین‌ به‌ مقام‌ کلنل‌ را تحمل‌ ندارم‌.

اولـی‌ : خُب‌ معلومه‌، حتما".

دومی‌ : تکرار نشه‌!

              (مکث‌)

اولـی‌ : راستش‌ نمی‌دونم‌ اگه‌ من‌ هم‌ تُو در و دهات‌ ... منظورم‌ اینه‌ که‌ در دامن‌ طبیعت‌ بزرگ‌ می‌شدم‌؛ چطور می‌تونستم‌ یه‌عده‌ مردم‌ بی‌دفاع‌ رو به‌ خاک‌ و خون‌ بکشم‌، گیریم‌ حتی‌ بیسواد هم‌ بودم‌.

دومی‌ : هه‌، بهتر که‌ بیسوادم‌؛ دهاتی‌ام‌. به‌ فرموده‌ فرمانده‌ درس‌ و دانشگاه‌ آدم‌ را وطن‌فروش‌ می‌کنه‌.

اولـی‌ : (با تاسف‌ سر تکان‌ می‌دهد.) حیف‌، اگه‌ دانشگاهم‌ نیمه‌کاره‌ نمی‌موند حالا افسر بودم‌ و به‌ جای‌ سر و کله‌ زدن‌ با اُشکولی‌مث‌ تو؛ بهت‌ دستور می‌دادم‌.

دومی‌ : بگیر دو دانه‌ ستاره‌ هم‌ سر کول‌َت‌ بود احدی‌ پِهن‌ بارَت‌ نمی‌کرد. آی‌ی‌ ... (تهیگاه‌ خود را می‌فشارد.)

اولـی‌ : برق‌ همون‌ ستاره‌هاست‌ که‌ کورت‌ می‌کنن‌ و هر جا لازم‌ باشه‌ کورمال‌ کورمال‌ می‌فرستنت‌.

دومی‌ : اول‌ و آخر با دو دانه‌ ستاره‌!؟ آن‌ همه‌ ستاره‌ توی‌ آسمانه‌؛ شب‌ زیر پشه‌بند دمر می‌خوابم‌ پشتم‌ را می‌کنم‌ طرفشان‌!

اولـی‌ : کاش‌ پشت‌ می‌کردی‌ به‌ اون‌ ستاره‌های‌ حلبی‌ و عوضش‌ چشم‌ می‌دوختی‌ به‌ ستاره‌های‌ حقیقی‌ ... ستاره‌های‌ کهکشون‌.(به‌ آسمان‌ می‌نگرد. زیر لب‌) سوسوی‌ ستاره‌هایی‌ که‌ انعکاسشون‌ می‌افته‌ تُو آبگیر چشمه‌ نزدیک‌ آبادی‌. (صدای‌ ماغ‌کشیدن‌ گاو از دور، غرق‌ خیال‌) شبه‌، باد می‌آد، نشسته‌ی‌ لب‌ برکه‌ و زل‌ زده‌ی‌ به‌ انعکاس‌ هزار هزار خوشة‌ نور روی‌ سطح‌آب‌. یهو می‌بینی‌ لابلای‌ خرمن‌ ستاره‌ها؛ دو کوکب‌ نورانی‌ خیره‌ نگاهت‌ می‌کنن‌. مات‌ و مبهوتی‌؛ نمی‌دونی‌ این‌ دوکوکب‌ِ نور زمینی‌ان‌ یا آسمونی‌!؟ سر بلند می‌کنی‌ می‌بینی‌ دختری‌ نشسته‌ روبروت‌. وای‌ ... ماه‌ اومده‌ لب‌ آبگیر؛ ماه‌ِپریده‌رنگ‌ ... با تبسمی‌ به‌ لطافت‌ نسیم‌ ...

دومی‌ : (غرق‌ تصاویر او به‌ نقطه‌ای‌ خیره‌ شده‌ و خود را می‌خاراند.) ها آها ... بعد بعد؟

اولـی‌ : (به‌ خود می‌آید.) بعد؛ ترس‌ برت‌ می‌داره‌. با خودت‌ می‌گی‌، نکنه‌ شبی‌ از پرتو ماه‌ و کوکب‌هاش‌، فقط‌ خاطره‌ای‌ محودر ضمیر آبگیر بمونه‌.

دومی‌ : (مغبون‌) شعر حرف‌ نزن‌ مهندس‌ اوراقی‌! آنجا دِهه‌؛ شهر نیست‌ لب‌ چشمه‌ بنشینی‌ پا بیاندازی‌ روی‌ پا و با دست‌ این‌جور این‌ جور ... عین‌ دم‌ گاو پشه‌ بپرانی‌! سبیل‌ کلفتهای‌ آبادی‌ بفهمند چوب‌ به‌ آستینت‌ می‌کنند. سر و کارَت‌ با بیل‌ ودسته‌ بیله‌ آش‌خور!

اولـی‌ : (به‌ افق‌ می‌نگرد.) ستاره‌ها محو شدند. (آه‌ می‌کشد.) هی‌ ... اون‌ چشم‌ها ... آسمون‌ فرداشب‌ رو کی‌ می‌بینه‌ کی‌ نمی‌بینه‌؟

دومی‌ : تقصیر خودَت‌ بود. زرده‌ به‌ پیزی‌ می‌گرفتی‌ تا شروع‌ پیشروی‌، غنیمت‌های‌ اصل‌کاری‌ توی‌ پایتخت‌شانه‌!

اولـی‌ : (با خشمی‌ فروخورده‌) تو که‌ می‌گفتی‌ ننه‌ت‌ برات‌ آستین‌ بالا زده‌، نامزد داری‌ ناسلامتی‌.

دومی‌ : بعله‌ ... ولی‌ نه‌ که‌ جنگه‌ ... کی‌ من‌!؟ نچ‌، من‌ خودم‌ نامزد دارم‌. (زیر لب‌) شاید تا حالا بابا هم‌ شده‌ باشم‌!

اولـی‌ : پس‌ کپی‌ برگردونت‌ رو تحویل‌ بشریت‌ داده‌ی‌!!؟

دومی‌ : البته‌ چند وقته‌ نامه‌ نیامده‌ از ولایت‌، بلکه‌ هم‌ پسر باشه‌.

اولـی‌ : (عصبی‌) یه‌ انبونه‌ گوشت‌ و استخوون‌ دیگه‌ که‌ هر وقت‌ مازاد بر نیاز شد بفرستنش‌ دَم‌ توپ‌. زاد و رودتون‌ کم‌ که‌نمی‌آد!؟ مث‌ مور و ملخ‌ تخم‌ و ترکه‌ پس‌ می‌ندازین‌ ... یه‌ مشت‌ رجاله‌ جاهل‌ که‌ یه‌ وجب‌ جلوتر از نوک‌ دماغشون‌ رونمی‌بینن‌ ...

دومی‌ : هووو ... چه‌ خبره‌ رم‌ کرده‌ی‌؟

اولـی‌ : خری‌ زاد و خری‌ زید و خری‌ مُرد.

دومی‌ : هُش‌ ... شه‌! مگر نشادر زیر دمت‌ مالیده‌ن‌!؟ (مکث‌ کوتاه‌) آقا از بوق‌ سگ‌ نوک‌ می‌کرد توی‌ کتاب‌ و کاغذ عارش‌ می‌آمدبا آدم‌ حرف‌ بزنه‌. حالا پته‌ش‌ افتاده‌ به‌ آب‌ هی‌ عر و تیز می‌کنه‌! (مکث‌ کوتاه‌) خداییش‌ یک‌ روز فرمانده‌ روحیه‌ می‌داد به‌نفرات‌ ... من‌ یکی‌ پایتخت‌شان‌ که‌ پیشکش‌؛ ده‌ فرسخ‌ آن‌ طرف‌تر هم‌ برسیم‌ ... من‌ خودم‌ شیر پاک‌ خورده‌م‌، نچ‌ نه‌ ...دیگر اینقدر هم‌ حیوان‌ نیستم‌. (درد می‌کشد.)

اولـی‌ : باز صد رحمت‌ به‌ حیوونا که‌ حتی‌ تُو جنگ‌ بقا شرافتمندتر از آدمان‌. نه‌ تجاوزی‌، نه‌ قتل‌عامی‌ ...

دومی‌ : برو برو شرافت‌ شرافت‌ نکن‌ ...! اگر آبادی‌ ما بود و غریبه‌ای‌ شبانه‌ می‌آمد لب‌ برکه‌ با یکی‌ از دخترهامان‌ خلوت‌می‌کرد؛ چنان‌ تخماقی‌ می‌کوباندم‌ تخت‌ ملاجش‌ که‌ ...

اولـی‌ : تعصب‌ بیخودی‌ نشون‌ نده‌، باهاش‌ گپ‌ زده‌م‌ گلوله‌ش‌ که‌ نزده‌م‌.

دومی‌ : عین‌ کتاب‌ حرف‌ نزن‌ ملعون‌! آی‌ی‌ ... کتاب‌ قورت‌ داده‌ آش‌خور. (از درد قدم‌ می‌زند.) ما هم‌ یک‌ بز ریقو داشتیم‌ آی‌کتاب‌ می‌خورد ... یعنی‌ یک‌ روز ناغافل‌ کتاب‌ مرا خورد ... تا غروب‌ هم‌ خش‌ و خش‌ نشخوارش‌ می‌کرد. آخ‌ آخ‌ ...نگو کتاب‌ اکابر به‌ دهان‌ بُزه‌ مزه‌ داده‌ ...

اولـی‌ : چه‌ مرگته‌؟

دومی‌ : ولی‌ پنجول‌ ننه‌مان‌ از نا افتاد! نمی‌شد دوشیدش‌؟... بلانسبت‌ سواد و کتاب‌ اکابر ... شیردون‌ حیوان‌ را سفت‌ و سنگ‌کرده‌ بود!!

اولـی‌ : با توام‌، پرسیدم‌ چته‌؟

دومی‌ : چه‌ می‌دانم‌؟

اولـی‌ : مگه‌ میدون‌ سان‌ و رژه‌ست‌ قدم‌رو می‌ری‌!؟

دومی‌ : دردم‌ گرفته‌!

اولـی‌ : (با اشاره‌) ...؟

دومی‌ : سنگ‌ کلیه‌. اوی‌ی‌ ... یک‌ سنگ‌ کلیه‌ ولدالزنا لنگة‌ خودَت‌.

اولـی‌ : بهتره‌ بی‌سیم‌ بزنی‌ ببرنت‌ عقب‌ ...

دومی‌ : جُم‌ بخوری‌ یک‌ بندِانگشت‌ سرب‌ داغ‌ می‌چپانم‌ توی‌ شیکمت‌.

اولـی‌ : بیفتی‌ اینجا ریق‌ رحمت‌ رو سر بکشی‌ چی‌؟ تا خط‌ پیاده‌ هزار و پونصد متر راهه‌، تا گروهان‌ آتشبار هم‌ هوو ... دوکیلومتر بیابون‌ برهوت‌.

دومی‌ : عادت‌ دارم‌، سالی‌ یک‌ بار همین‌ مکافاته‌ ... ای‌ تف‌ به‌ این‌ بخت‌ و مراد، مانده‌ بود همین‌ روز و ساعت‌! آخ‌خ‌ ...عملیات‌ گشت‌ شناسایی‌ توِ نامرد ... سنگ‌ را از جا تکان‌ داده‌.

اولـی‌ : تا از پا نیفتاده‌ی‌ پاشو بی‌سیم‌ بزن‌! (سرباز دوم‌ گلنگدن‌ می‌زند. اولی‌ در جا میخکوب‌ می‌شود.) لااقل‌ بذار کمک‌ بیارم‌.

دومی‌ : کمک‌ بیاری‌؟ از کجا!؟ (با استفهام‌ به‌ پشت‌ تپه‌ اشاره‌ می‌کند.)

اولـی‌ : خُب‌ اگه‌ بخوای‌، چند لحظه‌ تامل‌ کنی‌ ...

دومی‌ : نخیر تحمل‌ ندارم‌! مگر من‌ خنگم‌؟ پا از پا برداری‌ سبیلت‌ را دود می‌دم‌ ... اِهه‌، جنازه‌م‌ می‌ره‌ توی‌ خاک‌ اجنبی‌!

اولـی‌ : فرقش‌ چیه‌؟ به‌ هر حال‌ بعد از حمله‌ که‌ جنازه‌ت‌ از اونجا برمی‌گرده‌! (با خود) کی‌ می‌دونه‌ سرنوشتمون‌ چیه‌؟

دومی‌ : سرنوشت‌ ما اینه‌ از شرف‌ و ناموس‌مان‌ دفاع‌ کنیم‌.

اولـی‌ : کی‌ به‌ شرف‌ و ناموس‌ ما تعرض‌ کرده‌؟

دومی‌ : همین‌ها!

اولـی‌ : فعلا" که‌ تُو دست‌ ما گلوله‌ست‌ و دست‌ اون‌ها گاوآهن‌، ما در تدارک‌ کشتار و اونا گرم‌ کِشت‌ و کار.

دومی‌ : من‌ سربازم‌، ور زدن‌ درباره‌ این‌ چیزها به‌ من‌ نیامده‌.

اولـی‌ : آره‌. به‌ ما فقط‌ می‌آد تُو خاک‌ و خُل‌ بلولیم‌ و از درد دندون‌ به‌ هم‌ بسابیم‌.

دومی‌ : زورش‌ را من‌ می‌زنم‌ اِهنش‌ را این‌ می‌گه‌!... روده‌های‌ من‌ داره‌ منفجر می‌شه‌ آن‌ وقت‌ تو خودَت‌ را پاره‌ ... آی‌ی‌ی‌ ...

اولـی‌ : آخه‌ بدپوز داری‌ جلو چشمم‌ مث‌ شمع‌ آب‌ می‌شی‌.

دومی‌ : سرباز اسمش‌ با خودشه‌؛ سر ـ باز! یعنی‌ کسی‌ که‌ سرش‌ را ببازد. حالا با توپ‌ و تفنگ‌ نشد ... اوی‌ اوی‌ ... بی‌صاحاب‌سنگ‌ که‌ نیست‌، یک‌ نخود خاره‌ ... هولم‌ نکن‌ دفع‌ بشه‌ می‌بینی‌! از ترکش‌ تیزتره‌.

اولـی‌ : یعنی‌ همین‌ طور بشینم‌ دست‌ بذارم‌ روی‌ دست‌ تا زرتت‌ قمصور بشه‌؟

دومی‌ : نترس‌! انگشتم‌ روی‌ ماشه‌ست‌، اول‌ تو را پیشقراول‌ خودم‌ می‌فرستم‌ آن‌ دنیا ... آخ‌ ... می‌گیره‌؛ رها می‌کنه‌. باید تا جان‌دارم‌ آب‌ بخورم‌.

              (دومی‌ گالن‌ آب‌ را نگاه‌ می‌کند. اولی‌ به‌ سوی‌ گالن‌ رفته‌، اما منصرف‌ شده‌، به‌ قمقمه‌ خود که‌ درون‌ پشه‌بند است‌ می‌نگرد. با بیم‌ وترس‌ دست‌ زیر پشه‌بند برده‌ و قمقمه‌ را برمی‌دارد. سپس‌ در حالی‌ که‌ مگسک‌ اسلحه‌ دومی‌ روی‌ سینه‌اش‌ قرار دارد آب‌ در حلق‌او می‌ریزد.)

دومی‌ : آخی‌ ... مزه‌ آب‌ مَشک‌ ... (مکث‌ کوتاه‌) ای‌ بی‌شرف‌، قمقمه‌ات‌ را از آب‌ آن‌ چشمه‌ پر کرده‌ی‌؟ (عق‌ می‌زند.) گفتم‌ مزه‌آب‌ مَشک‌ می‌ده‌.

اولـی

/ 0 نظر / 19 بازدید