گروتسکِ نمایش ویتسک

     

 تماشاگر از نمایش "ویتسک" در تالار حافظ بیش از هر چیز حظ بصری می‌برد. این نمایش نمونه بارزی از جریانی در حال نمو در تئاتر امروز ایران است که فارغ از هر عنوان و سبک و ایسمی باید آن را "تئاتر تصویر محور" خواند.  با این که در یک ارزیابی خوش‌بینانه، این جریان تئاتری نیز‌ با اعتلای قالب‌های نوین هنری، به گسترش فرهنگ مدرن و ارتقا سواد بصری مخاطب می‌انجامد، اما در تنگنای ناشی از تشدید ممیزی بر تئاتر اجتماعیِ کلام‌محور و نقاد، معمولا "تئاتر تصویرمحور" است که وفور و گسترش می‌یابد. زیرا عاری از ادبیات نمایشی به شکل متعارف است و در مصداق مشخصی مانند نمایش "ویتسک"، پروسه خلق و آفرینندگی، بیش از هر چیز از توالی تابلوهای جذاب تصویری ناشی می‌شود که حاصل تعامل اجرایی با اشیا و عناصر دکوری و به مدد تمرینات فیزیکی مستمر و شاق بازیگران است. به بیان دیگر تبلور هنری در این گونه نمایش‌ها به ندرت ناشی از استنتاج نظری است یا پیامد تعمق و خردورزی استدلالی و نگرش روانشناسانه و جامعه‌شناسانه به انسان و تاریخ. به همین دلیل است که شخصیت‌های ویتسک کاریکاتورهایی گروتسک می‌شوند که دگردیسی شده و با ظاهر و حرکاتی مکانیکی جلوه می‌نمایند. اما در شکل متعارف نمایشنامه‌نویسی تاملات فکری و اندیشه‌ورزی حول زندگی روانی و اجتماعی انسان، ابتدا در قالب واژگان و گفتگونویسی تجلی می‌یابد و با برخورداری از منطق و صنعت ادبی و زیرمتن مستحکم علت‌ومعلولی، بر زبان بازیگر جاری می‌شود تا بیانگر هویت انسان و مناسبات او در اجتماع و زمانه حاضر و یک بازنمایی هنری از حیات و طبیعت بر صحنه باشد. این تلقی به منزله انکار تخیل و نفی خلاقیت در "تئاتر تصویرمحور" نیست، بلکه گویای جنس متفاوتی از تخیل است که مسیر متفاوتی را تا نیل به مقصود و عمل نمایشی و اجرای تئاتری می‌پیماید.

 مناقشه‌های حاشیه‌ای و جدل‌های کلامی و جناحی که به عرصات بیرون از گروه نمایشی رسید و کار به محاکات فردی و محاکمات رسانه‌ای کشید کارگردان را واداشت که در مکالمه‌ای تلفنی پیش و پس از دیدن نمایش از من بخواهد که به عنوان دست‌اندرکار ادبیات نمایشی نظر خود را درباره میزان شباهت یا تفاوت متن این اجرا با نمایشنامه ویتسک نوشته "گئورک بوشنر" بیان کنم. بدیهی است که مایل به ورود به مناقشه‌ای گروهی نباشم که سره از ناسره‌اش نامعلوم است و ‌گویا اعمال نظر بیرونی نیز منشا مناقشه بوده! اما از طرف دیگر، به عنوان نمایشنامه‌نویسی که خود نیز مکرر در معرض سرقت آثار و تقلید نوشته‌هایم در سریال‌ها و فیلم‌ها قرار گرفته و اغلب دم نزده‌ام تا حریف و فیلمش را مطرح نکنم، نمی‌شد نسبت به منازعه‌ای که حول اخلاق هنری و رعایت حق مصنف و مترجم درگرفته، ناظری ساکت بمانم. اما چگونه می‌توان بر مسند "داد" ایستاد و قضاوت نکرد!؟ آن هم جایی که آشنایی مستقیم و شواهد مستدلی برای قضاوت ندارم جز آن که تنها اذعان کنم که این اجرای ویتسک صرف نظر از عنوانی که عاریه گرفته و ایده مشابهی که نهایتا در دو سطر می‌گنجد چندان متنی مشروح و دیالوگی مکتوب به عنوان نمایشنامه ندارد تا داعیه‌داری به عنوان نویسنده یا مترجم داشته باشد. این کلاژ غنی تصاویر را می‌شد تحت هر عنوانی به صحنه برد: بوف‌کورِ هدایت، سنگ‌ صبورِ چوبک، آشغالدونی ِ نصیریان، از خم چمبر دولت آبادی یا مونی‌وکاروانهایشِ پیترترسن و حتی آگاممنون یا آنتیگونه سوفوکل، که فضاسازی و عناصر مشترکی با طرح ویتسک دارند.

حال باید جانب انصاف را گرفت و گفت نمایش ویتسک، خلاقیت تصویری و نبوغ اجرایی کارگردان را مسجل کرد و کسانی که با ذره‌بین در تجسس ردپای نمایش‌های خارجی در آن هستند غافلند که حتی تقلید درست از یک تابلو نفیس نیز، البته با ذکر منبع، واجد ارزش است. اما وقتی خود کارگردان در مکالمه تلفنی اذعان داشت که شخص دیگری نیز تا نیمه‌راه تمرین همراه گروه بوده، حال مسوولیتش منشی صحنه یا مترجم، انصاف و شرافت اخلاقی - که در اغلب روزگاران غایب و غریب است!- اگر نه حکم، دست‌کم ملزم می‌کرد که با تشکری خشک و خالی، نامش در بروشور نمایش نوشته ‌شود. با استناد به گفته کارگردان، اگر آقایان متولی اعمال نظر، اجرای نمایش را منوط به حذف نام او حتی در فهرستافراد سزاوار سپاس و تشکر کرده‌اند،  همان جسارتی که چنین هنری خلق می‌کند می‌تواند چنین فشاری را نیز افشا کند.

/ 0 نظر / 24 بازدید