ترجمه نمایشنامه: پیش از صبحانه

 نوشته: یوجین اونیل                  ترجمه: ناصح کامگاری

تاریخ انتشار: نشر تجربه/ تهران/ ۱۳۷۹ یوجین اونیل نمایش نامه نویس آمریکایی

 

 

صحنه‌ :

اتاقی‌ کوچک‌ که‌ هم‌ حالت‌ آشپزخانه‌ و هم‌ ناهارخوری‌ دارد ، در آپارتمانی‌ در خیابان‌ "کریستوفر" در شهر نیویورک‌.در قسمت‌ انتهایی‌ صحنه‌ ، سمت‌ راست‌ دری‌ منتهی‌ به‌ راهروی‌ خروجی‌ و سمت‌ چپ‌ این‌ در ، ظرفشویی‌ و اجاق‌گاز دو شعله‌ قرار دارند. فضای‌ بالای‌ اجاق‌ تا دیواره‌ سمت‌ چپ‌ ، یک‌ کابینت‌ چوبی‌ جهت‌ ظروف‌ و غیره‌ نصب‌ شده‌. سمت‌ چپ‌ دو پنجره‌ مشرف‌ به‌ پله‌های‌ اضطراری‌ قرار دارند که‌ از ورای‌ آنها چند گلدان‌ که‌ از بی‌توجهی‌خشک‌ شده‌اند دیده‌ می‌شوند. مقابل‌ پنجره‌ها یک‌ میز با رومیزی‌ مشمع‌. دو صندلی‌ حصیری‌ پشت‌ میز قراردارند. میز کوچک‌ دیگری‌ تکیه‌ داده‌ شده‌ به‌ دیوار سمت‌ راست‌ درِ انتهایی‌ صحنه‌. منتهاالیه‌ دیواره‌ سمت‌ راست‌ ،درگاهی‌ مشرف‌ به‌ اتاق‌ خواب‌ قرار دارد. جلوتر از آن‌ ، چند لباس‌ زنانه‌ و مردانه‌ روی‌ قلاب‌های‌ رخت‌آویز دیده‌می‌شوند. یک‌ رشته‌ بندِرخت‌ از انتهای‌ صحنه‌ و سمت‌ چپ‌ به‌ جلوی‌ صحنه‌ و سمت‌ راست‌ کشیده‌ شده‌ است‌.

زمان‌ حدود ساعت‌ هشت‌ و نیم‌ صبح‌ِ یک‌ روز دلپذیر و آفتابی‌ در اوایل‌ پاییز است‌.

"خانم‌ رولند" از اتاق‌ خواب‌ وارد صحنه‌ می‌شود. خمیازه‌ می‌کشد. دستهایش‌ هنوز گرم‌ بستن‌ گیره‌ به‌ انبوه‌ موهای‌خرمایی‌اش‌ است‌. او زنی‌ میانه‌قامت‌ است‌ که‌ لباس‌ آبی‌ مستعمل‌ و بی‌قواره‌ای‌ اندام‌ نامتناسب‌ او را بیشتر نمودمی‌دهد. در چهره‌اش‌ حالت‌ خاصی‌ دیده‌ نمی‌شود. سیمایی‌ معمولی‌ و چشمهای‌ آبی‌ بی‌حالتی‌ دارد. دور چشم‌ها ،بینی‌ و دهان‌ کینه‌توزش‌ ، چین‌ و چروک‌های‌ آشکاری‌ پیداست‌. سن‌ او کمی‌ بیش‌ از بیست‌ سال‌ است‌ اما مسن‌ترمی‌نماید.

به‌ میانه‌ اتاق‌ می‌آید و خمیازه‌ می‌کشد. دستهایش‌ را کاملاً به‌ دو طرف‌ کش‌ و قوس‌ می‌دهد. چشم‌های‌خواب‌آلودش‌ اطراف‌ اتاق‌ می‌گردند. قیافه‌ آدم‌ ناخشنودی‌ را دارد که‌ علیرغم‌ خواب‌ طولانی‌ ، استراحت‌ کافی‌ نکرده‌باشد. با کسالت‌ به‌ سوی‌ رخت‌آویزِ سمت‌ راست‌ رفته‌ و پیشبند را از قلاب‌ گرفته‌ و دور کمر می‌بندد. وقتی‌ انگشتان‌زمختش‌ در بستن‌ بند پشتی‌ پیشبند از او فرمان‌ نمی‌برند ، زیر لب‌ غر می‌زند : "لعنتی‌" بالاخره‌ آن‌ را گره‌ می‌زند وآهسته‌ به‌ سوی‌ اجاق‌ رفته‌ و یک‌ شعله‌ آن‌ را روشن‌ می‌کند. قهوه‌جوش‌ را از شیر ظرفشویی‌ پر کرده‌ و روی‌ اجاق‌می‌گذارد. سپس‌ روی‌ یکی‌ از صندلی‌های‌ کنار میز می‌نشیند و دست‌ها را ستون‌ سر می‌کند ، گویی‌ از سردرد رنج‌می‌برد. ناگهان‌ چهره‌اش‌ تغییر حالت‌ داده‌ ، چیزی‌ به‌ خاطرش‌ می‌آید. نگاهی‌ سریع‌ ابتدا به‌ کابینت‌ و سپس‌ به‌سمت‌ اتاق‌ خواب‌ می‌اندازد و چند لحظه‌ گوش‌ می‌دهد.

خانم‌ رولند : (با نجوا) آلفرد ! آلفرد ! (جوابی‌ نمی‌آید. این‌ بار با سوظن‌ و صدایی‌ بلندتر) لازم‌ نیست‌ تظاهر کنی‌ خوابی‌. (از اتاق‌خواب‌ کسی‌ جواب‌ نمی‌دهد. از روی‌ صندلی‌ برمی‌خیزد و پاورچین‌ به‌ سوی‌ کابینت‌ می‌رود. یکی‌ از درهای‌ آن‌ راآهسته‌ می‌گشاید. مراقب‌ است‌ صدایی‌ برنخیزد ، از گوشه‌ای‌ پنهان‌ در پشت‌ ظروف‌ ، یک‌ بطری‌ و لیوان‌ بیرون‌می‌آورد. در این‌ حین‌ صدای‌ خفیفی‌ از ظروف‌ برمی‌خیزد. گناهکارانه‌ از جا می‌پرد و با ترشرویی‌ و مبارزه‌جویانه‌نگاهی‌ به‌ درگاهی‌ اتاق‌ می‌اندازد. در حالیکه‌ صدایش‌ می‌لرزد) آلفرد ! (مکث‌. گوش‌ می‌دهد. بعد یک‌ لیوان‌ پرمشروب‌ می‌ریزد و سر می‌کشد. سپس‌ با شتاب‌ لیوان‌ و بطری‌ را در کابینت‌ پنهان‌ می‌کند. در کابینت‌ را با احتیاط‌می‌بندد و آسوده‌ خاطر ، دوباره‌ در صندلی‌ لم‌ می‌دهد. مقدار زیاد الکلی‌ که‌ مصرف‌ کرده‌ به‌ سرعت‌ در او تاثیرمی‌گذارد. سیمایی‌ سرزنده‌تر می‌یابد. به‌ نظر می‌رسد نیرویی‌ تازه‌ یافته‌. با لبخندی‌ انتقامجویانه‌ به‌ درگاهی‌ اتاق‌خواب‌ نظر می‌اندازد. سپس‌ نگاهش‌ به‌ سرعت‌ اطراف‌ اتاق‌ می‌گردد و روی‌ کت‌ و جلیقه‌ مردانه‌ای‌ که‌ روی‌رخت‌آویز است‌ ثابت‌ می‌ماند. پاورچین‌ به‌ سمت‌ اتاق‌ خواب‌ می‌رود و در میان‌ درگاهی‌ می‌ایستد و پنهان‌ از چشم‌کسی‌ که‌ داخل‌ اتاق‌ است‌ ، چند لحظه‌ گوش‌ می‌ایستد. با نجوا صدا می‌زند :) آلفرد !

  (باز جوابی‌ نمی‌آید. با یک‌ حرکت‌ سریع‌ کت‌ و جلیقه‌ را از روی‌ رخت‌آویز برداشته‌ و به‌ سوی‌ صندلی‌ می‌آورد ،می‌نشیند و با عجله‌ محتویات‌ جیب‌ها را خالی‌ کرده‌ و دوباره‌ سر جای‌شان‌ برمی‌گرداند. بالاخره‌ در جیب‌ داخلی‌جلیقه‌ نامه‌ای‌ می‌یابد. دستنوشته‌ روی‌ پاکت‌ را نگاه‌ می‌کند. آهسته‌ با خود :) هوم‌ ، می‌دونستم‌.

  (نامه‌ را گشوده‌ و شروع‌ به‌ خواندن‌ می‌کند. حالت‌ چهره‌اش‌ ابتدا مملو از نفرت‌ و خشم‌ است‌ ، اما همچنان‌ که‌ به‌پایان‌ نامه‌ می‌رسد ، چهره‌اش‌ حالت‌ پیروزمندانه‌ و موذیانه‌ای‌ به‌ خود می‌گیرد. چند لحظه‌ به‌ فکر فرو رفته‌ وبی‌حرکت‌ به‌ روبرو خیره‌ می‌ماند. نامه‌ را همچنان‌ در دست‌ دارد. لبخند موذیانه‌ای‌ بر لب‌ می‌آورد. بعد نامه‌ را به‌جیب‌ جلیقه‌ برمی‌گرداند. همچنان‌ مراقب‌ است‌ که‌ شخص‌ خوابیده‌ را بیدار نکند. کت‌ و جلیقه‌ را به‌ همان‌ شکل‌ قبل‌روی‌ رخت‌آویز قرار داده‌ و به‌ سوی‌ درگاهی‌ اتاق‌ خواب‌ رفته‌ و به‌ درون‌ اتاق‌ چشم‌ می‌دوزد. با صدایی‌ بلند و جیغ‌مانند :) آلفرد ! (بلندتر) آلفرد ! (صدای‌ خفه‌ خمیازه‌ شِکوه‌آمیزی‌ از اتاق‌ به‌ گوش‌ می‌رسد.) فکر نمی‌کنی‌ وقتش‌ باشه‌بیدار بشی‌ ؟ میخوای‌ تمام‌ روز توی‌ رختخواب‌ بمانی‌ ؟ (می‌چرخد و به‌ سوی‌ صندلی‌ می‌آید.) در اینکه‌ اینقدر تنبلی‌که‌ بخوای‌ تا ابد توی‌ رختخواب‌ باشی‌ ذره‌ای‌ شک‌ ندارم‌. (می‌نشیند و از پنجره‌ بیرون‌ را نگاه‌ می‌کند. خشمگین‌) خدامیدونه‌ ساعت‌ چنده‌. ما دیگه‌ هیچ‌ جوری‌ نمی‌تونیم‌ بفهمیم‌ ساعت‌ چنده‌. از وقتی‌ که‌ تو مثل‌ یه‌ احمق‌ ، ساعت‌مچی‌ت‌ رو گرو گذاشتی‌ ، یعنی‌ آخرین‌ چیز با ارزشی‌ که‌ داشتیم‌ ... و تو این‌ رو می‌دونستی‌. هیچ‌ کار دیگه‌ای‌ ازت‌نمی‌آد جز گرو گذاشتن‌ ، گرو گرو گرو. برای‌ اینکه‌ از پیدا کردن‌ یه‌ شغل‌ طفره‌ بری‌ ، برای‌ فرار از اینکه‌ مثل‌ یه‌ مردواقعی‌ بری‌ سرِکار. (عصبی‌ پا بر زمین‌ می‌کوبد و لب‌ می‌گزد. پس‌ از مکثی‌ کوتاه‌) آلفرد ! بلند شو. می‌شنوی‌ چی‌می‌گم‌ ؟ من‌ می‌خوام‌ قبل‌ از اینکه‌ برم‌ بیرون‌ اون‌ رختخواب‌ رو مرتب‌ کنم‌. از اینکه‌ از صدقه‌ سرِ تو باید همیشه‌ توی‌این‌ آشغالدونی‌ سر کنم‌ حالم‌ داره‌ بهم‌ می‌خوره‌. (با رضایت‌ خاطر و انتقامجویانه‌) مگه‌ نه‌ اینکه‌ باید اینقدر اینجابمونیم‌ تا تو از یه‌ جایی‌ پول‌ گیر بیاری‌ ؟ خدا خودش‌ شاهده‌ من‌ به‌ سهم‌ خودم‌ تلاشم‌ رو کرده‌م‌ ـ شاید هم‌ بیشتر ـ بااین‌ کار دوزندگی‌ که‌ سرتاسر روز مشغولم‌ ... اون‌ هم‌ در حالی‌ که‌ تو رُل‌ یه‌ جنتلمن‌ رو بازی‌ می‌کنی‌ و عاطل‌ و بیعاربا اون‌ جماعت‌ هنرمندهای‌  صد تا یه‌ غاز میخونه‌ها رو می‌گردی‌. (مکث‌ کوتاه‌. در حالی‌ که‌ عصبی‌ با فنجان‌ وپیشدستی‌ روی‌ میز بازی‌ می‌کند.) می‌خوام‌ بدونم‌ حالا از کدوم‌ گوری‌ پول‌ گیر می‌آری‌ ؟ این‌ هفته‌ موعد پرداخت‌اجاره‌س‌. خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ صاحب‌خونه‌ چه‌ جور آدمیه‌. امکان‌ نداره‌ یه‌ دقیقه‌ بیشتر از مهلت‌مون‌ اجازه‌ بده‌اینجا بمونیم‌. لابد می‌گی‌ نمی‌تونی‌ کار پیدا کنی‌ ؟ خُب‌ دروغه‌ ، خودت‌ هم‌ می‌دونی‌. تو هرگز ... حتی‌ دنبال‌ کارنگشته‌ی‌. تنها کاری‌ که‌ می‌کنی‌ اینه‌ که‌ مثل‌ آدم‌های‌ خواب‌نما تمام‌ روز ول‌ بگردی‌ و اشعار احمقانه‌ یا داستان‌هایی‌بنویسی‌ که‌ هیشکی‌ حاضر نیست‌ اون‌ها رو بخره‌. ـ تعجبی‌ هم‌ نداره‌ که‌ حاضر نمی‌شن‌ بخرن‌. ـ نکته‌ اینه‌ که‌ همیشه‌این‌ منم‌ که‌ تونسته‌م‌ چیزی‌ فراهم‌ کنم‌ ، مثل‌ اینی‌ که‌ الان‌ هست‌ و تا حالا هم‌ فقط‌ تلاش‌های‌ من‌ بوده‌ که‌ از نابودی‌نجاتمون‌ داده‌. (برخاسته‌ به‌ سوی‌ اجاق‌ می‌رود و قهوه‌جوش‌ را نگاه‌ می‌کند که‌ آیا آب‌ جوشیده‌ یا نه‌. سپس‌ بازگشته‌و دوباره‌ می‌نشیند.) تو امروز به‌ هر ترتیبی‌ که‌ شده‌ باید پول‌ جور کنی‌. من‌ نمی‌تونم‌ همه‌ اون‌ پول‌ رو تهیه‌ کنم‌ و تهیه‌هم‌ نخواهم‌ کرد. جنابعالی‌ مجبوری‌ بر احساساتت‌ غلبه‌ کنی‌ ، مجبوری‌ گردن‌ کج‌ کنی‌ ، دست‌ دراز کنی‌ ، قرض‌بگیری‌ ، یا چه‌ می‌دونم‌ از یه‌ جایی‌ بدزدی‌. (با خنده‌ای‌ تحقیرآمیز) ولی‌ دوست‌ دارم‌ بدونم‌ از کجا ؟ سرکار اونقدرمغروری‌ که‌ نمی‌تونی‌ دست‌ دراز کنی‌ ، تا خرخره‌ هم‌ که‌ قرض‌ کرده‌ی‌ و ... جسارت‌ دزدی‌ هم‌ که‌ نداری‌.

   (مکث‌. با عصبانیت‌ برمی‌خیزد.) محض‌ رضای‌ خدا ، تو هنوز بلند نشده‌ی‌ ؟ ازت‌ هم‌ بعید نیست‌ دوباره‌ خوابیده‌باشی‌ ، یا خودت‌ رو زده‌ باشی‌ به‌ خواب‌. (به‌ سوی‌ اتاق‌ خواب‌ رفته‌ و داخل‌ را نگاه‌ می‌کند.) ئه‌ ... جنابعالی‌ بلندشده‌ین‌. تقریباً وقتش‌ هم‌ بود. لازم‌ نکرده‌ اینطوری‌ نگاهم‌ کنی‌. دیگه‌ این‌ پک‌ و پوزت‌ یه‌ ذره‌ هم‌ گولم‌ نمی‌زنه‌. من‌دیگه‌ تو رو شناخته‌م‌. بهتر از اونی‌ که‌ فکرش‌ رو بکنی‌. هم‌ خودت‌ ، هم‌ پیشامدهایی‌ که‌ برات‌ پیش‌ می‌آد ! (از آستانه‌درگاه‌ با حالتی‌ پرمعنا برمی‌گردد.) من‌ خیلی‌ چیزها می‌دونم‌ عزیز دلم‌ ، اینکه‌ حالا چی‌ چی‌ها می‌دونم‌ ...اصلاً و ابداًبه‌ خودت‌ زحمت‌ نده‌. قبل‌ از رفتنم‌ همه‌ رو بهت‌ می‌گم‌ ، هیچ‌ لازم‌ نیست‌ نگران‌ باشی‌. (وسط‌ اتاق‌ می‌ایستد و روی‌در هم‌ می‌کشد. با کج‌خلقی‌) هوم‌ ، گمونم‌ بهترین‌ صبحانه‌ ممکن‌ رو فراهم‌ کرده‌ باشم‌. نه‌ اینکه‌ چیز زیادی‌ هم‌ برای‌صبحانه‌ داریم‌ ! (پرسشی‌) مگه‌ اینکه‌ تو یه‌ چندرغازی‌ پول‌ داشته‌ باشی‌ ؟ (به‌ انتظار پاسخی‌ از اتاق‌ لحظه‌ای‌ درنگ‌می‌کند که‌ پاسخی‌ نیست‌.) چه‌ سوال‌ احمقانه‌ای‌ ! (خنده‌ بلند و مقطعی‌ می‌کند.) بهتر از اینها می‌بایست‌ تو رومی‌شناختم‌. دیشب‌ که‌ با اوقات‌ تلخی‌ خونه‌ رو ترک‌ کردی‌ ، می‌دونستم‌ چه‌ اتفاقی‌ می‌افته‌. حتی‌ یک‌ ثانیه‌ هم‌ نمی‌شه‌به‌ تو اعتماد کرد. با چه‌ وضع‌ مناسبی‌ هم‌ برگشتی‌ خونه‌ ! دعوایی‌ که‌ کردیم‌ فقط‌ بهانه‌ای‌ شد بری‌ تا خرخره‌ خیگت‌ روپر کنی‌. ساعت‌ گرو گذاشتن‌ چه‌ فایده‌ای‌ داره‌ ، وقتی‌ تو پول‌ رو فقط‌ واسه‌ مشروب‌ خریدن‌ می‌خوای‌ ؟ (در حالیکه‌صحبت‌ می‌کند به‌ طرف‌ کابینت‌ رفته‌ و بشقاب‌ و فنجان‌ها را بیرون‌ می‌آورد.) زود باش‌ ! از دولتی‌ِ شما ، این‌ روزهاصبحانه‌ خوردن‌ زیاد طول‌ نمی‌کشه‌. تمام‌ چیزی‌ که‌ امروز داریم‌ نان‌ و کره‌ و قهوه‌س‌. تازه‌ ، اگه‌ من‌ سوزن‌ به‌ تخم‌چشم‌هام‌ نمی‌زدم‌ این‌ هم‌ واسه‌ خوردن‌ گیرت‌ نمی‌اومد. (تکه‌ نانی‌ را پر صدا روی‌ میز می‌کوبد.) نون‌ِ بیات‌. امیدوارم‌خوشتون‌ بیاد. خُب‌ تو استحقاق‌ بیشتر از این‌ هم‌ نداری‌. ولی‌ موندم‌ من‌ چرا باید این‌ عذاب‌ رو تحمل‌ کنم‌ !؟

   (به‌ طرف‌ اجاق‌ می‌رود.) قهوه‌ یک‌ دقیقه‌ دیگه‌ حاضره‌ ، انتظار هم‌ نداشته‌ باش‌ معطل‌ تو بمونم‌. (ناگهان‌ با خشم‌)این‌ همه‌ وقت‌ ، چه‌ غلطی‌ داری‌ می‌کنی‌ ؟ (به‌ سوی‌ درگاهی‌ رفته‌ و به‌ اتاق‌ نگاه‌ می‌کند.) خُب‌ ، بالاخره‌ گوش‌شیطون‌ کر لباس‌ پوشیدی‌ ؟ انتظار داشتم‌ برگشته‌ باشی‌ توی‌ رختخواب‌ ، توقع‌ دیگه‌ای‌ ازت‌ نمی‌شه‌ داشت‌ که‌ ...امروز چه‌ سر و ریخت‌ وحشتناکی‌ به‌ هم‌ زده‌ی‌ ! محض‌ رضای‌ خدا صورتت‌ رو اصلاح‌ کن‌ ، قیافه‌ت‌ خیلی‌نفرت‌انگیزه‌ ، شبیه‌ ولگردها شده‌ی‌. تعجبی‌ نداره‌ هیشکی‌ بهت‌ شغل‌ نمی‌ده‌. من‌ اون‌ها رو مقصر نمی‌دونم‌ ، وقتی‌خودت‌ نمی‌تونی‌ یه‌ ذره‌ به‌ سر و وضعت‌ برسی‌ ... (به‌ سوی‌ اجاق‌ می‌رود.) اینجا آب‌ داغ‌ هست‌ ، دیگه‌ بهانه‌ای‌نداری‌. (کاسه‌ای‌ برداشته‌ و مقداری‌ آب‌ جوش‌ در آن‌ می‌ریزد.) بیا.

   (مرد دستش‌ را برای‌ گرفتن‌ کاسه‌ به‌ داخل‌ اتاق‌ دراز می‌کند. دستهایی‌ لطیف‌ و انگشتان‌ ظریفی‌ دارد. دستهایش‌می‌لرزند و مقداری‌ از آب‌ بر زمین‌ می‌ریزد. با شماتت‌) رعشه‌ دستاشو نگاه‌ کن‌ ! بهتره‌ مشروب‌ رو بذاری‌ کنار ،ظرفیتش‌ رو نداری‌. تو از اون‌ قماش‌ آدمهایی‌ هستی‌ که‌ دست‌ آخر دائم‌الخمر می‌شن‌ ، که‌ این‌ هم‌ نهایت‌ بی‌ارزشیه‌.(کف‌ اتاق‌ را نگاه‌ می‌کند.) ببین‌ چه‌ گندی‌ به‌ کف‌ اتاق‌ زده‌ ! خاکستر و ته‌ سیگار همه‌ جا رو گرفته‌ ، چرا اون‌ها رو توی‌یه‌ بشقابی‌ چیزی‌ نمی‌ریزی‌ ؟ نع‌ ، حضرتعالی‌ اونقدر باملاحظه‌ نیستین‌ که‌ این‌ کار رو نکنین‌ ... تو هیچوقت‌ ملاحظه‌من‌ رو نمی‌کنی‌. بله‌ خُب‌ ، تو که‌ مجبور نیستی‌ جارو کنی‌ ، از این‌ جهت‌ خیالت‌ راحته‌.

   (جارو دستی‌ را برداشته‌ و چنان‌ با عصبانیت‌ جارو می‌کشد که‌ گرد و خاک‌ بپا می‌کند. از اتاق‌ صدای‌ تیز کردن‌تیغ‌ می‌آید.در حال‌ جارو کردن‌) عجله‌ کن‌ ! الان‌ موقع‌ رفتن‌مه‌ ، اگه‌ دیر کنم‌ ممکنه‌ کارم‌ رو از دست‌ بدم‌. بعد دیگه‌نمی‌تونم‌ خرجی‌ت‌ رو تامین‌ کنم‌. (پس‌ از لحظه‌ای‌ تفکر ، با طعنه‌) اونوقت‌ مجبوری‌ تشریف‌ ببری‌ سرِکار ، یا چیزی‌از این‌ قبیل‌ مسایل‌ وحشتناک‌ ! (زیر میز را جارو می‌کشد.) تنها چیزی‌ که‌ می‌خوام‌ بدونم‌ اینه‌ که‌ بالاخره‌ امروز می‌ری‌دنبال‌ کار بگردی‌ یا نه‌ ؟ خودت‌ هم‌ خوب‌ می‌دونی‌ که‌ خانواده‌ت‌ از این‌ بیشتر کمکمون‌ نمی‌کنن‌. اون‌ها به‌ اندازه‌کافی‌ هوای‌ تو رو داشته‌ن‌. (پس‌ از چند لحظه‌ که‌ در سکوت‌ جارو می‌کشد.) از این‌ زندگی‌ عقم‌ می‌گیره‌. دوست‌ دارم‌برگردم‌ خونه‌مون‌. حیف‌ که‌ اونقدر مغرور بودم‌ که‌ اجازه‌ نمی‌دادم‌ اون‌ها بفهمن‌ تو چه‌ تحفه‌ای‌ هستی‌ ، تو ، دُردانه‌یکی‌ یه‌ دونه‌ی‌ "رولند" میلیونر ، فارغ‌التحصیل‌ هاروارد ، شاعر ، لقمه‌ چرب‌ شهر ، هه‌. (با تلخی‌) خیلی‌ها اگه‌ حقیقت‌رو می‌دونستن‌ دیگه‌ به‌ این‌ لقمه‌ چربی‌ که‌ نصیب‌ ما شده‌ حسودی‌ نمی‌کردن‌. نه‌ می‌خوام‌ بدونم‌ اصلاً ازدواج‌ ما چی‌چی‌ بوده‌ ؟ حتی‌ قبل‌ از اینکه‌ بابای‌ میلیونرت‌ از غصه‌ طلب‌هایی‌ که‌ از عالم‌ و آدم‌ داشت‌ دق‌ کنه‌ هم‌ ، همچین‌ وقت‌گرانبهات‌ رو صرف‌ زنت‌ نمی‌کردی‌. گمونم‌ خیال‌ می‌کردی‌ بایست‌ خوشحال‌ هم‌ می‌بودم‌ ، که‌ جنابعالی‌ چنان‌باوجدان‌ بودی‌ که‌ بعد از دردسری‌ که‌ برام‌ درست‌ کردی‌ ، حاضر شدی‌ من‌ رو بگیری‌. تو به‌ خاطر من‌ از روی‌دوست‌های‌ نازنینت‌ خجالت‌ می‌کشیدی‌ ، واسه‌ اینکه‌ بابای‌ من‌ فقط‌ یه‌ بقال‌ ساده‌ بود. بله‌ اینه‌ فکری‌ که‌ می‌کردی‌.حداقل‌ بابای‌ من‌ آدم‌ درستکاری‌ بود ، یعنی‌ حرفی‌ که‌ خیلی‌ها نمی‌تونستند درباره‌ شماها بزنن‌. (به‌ سمت‌ درگاهی‌اتاق‌ جارو می‌زند. لحظه‌ای‌ به‌ دسته‌ جارو تکیه‌ می‌دهد.) تو امیدوار بودی‌ همه‌ فکر کنن‌ برای‌ ازدواج‌ با من‌ تحت‌فشار قرار داری‌ ، آخیش‌ توی‌ِ طفلک‌ ... مگه‌ نه‌ ؟ تو در اظهار عشق‌ به‌ بنده‌ هیچ‌ تاملی‌ رو جایز نمی‌دونستی‌ و تا قبل‌از اون‌ اتفاق‌ ، کاری‌ کردی‌ دروغ‌هات‌ رو باور کنم‌ ، غیر از اینه‌ ؟ موقعی‌ هم‌ که‌ پدرت‌ سعی‌ می‌کرد من‌ رو با پول‌بخره‌ ، کاری‌ کردی‌ فکر کنم‌ تو با اینکارش‌ مخالفی‌. حالاست‌ که‌ من‌ می‌فهمم‌ ... بالاخره‌ این‌ همه‌ وقت‌ که‌ باهات‌زندگی‌ کردم‌ بی‌هیچی‌ هم‌ نبوده‌ ! (مغموم‌) به‌ هر حال‌ ، جای‌ خوشوقتیه‌ که‌ اون‌ طفلی‌ مرده‌ به‌ دنیا اومد. مثل‌ روزروشنه‌ چه‌ جور بابایی‌ براش‌ می‌شدی‌ !

     (سکوت‌ ، چند لحظه‌ با تاثر مشغول‌ جارو زدن‌ می‌شود ، این‌ بار با شادی‌ وحشیانه‌ای‌ ادامه‌ می‌دهد.) ولی‌ من‌تنها کسی‌ نیستم‌ که‌ بابت‌ بدبخت‌ شدنم‌ باید ازت‌ تشکر کنم‌ ، لااقل‌ یه‌ نفر دیگه‌ هم‌ هست‌ و این‌ علیامخدره‌ در حال‌حاضر نمی‌تونه‌ امیدوار به‌ ازدواج‌ با تو باشه‌. (دست‌هایش‌ را به‌ داخل‌ اتاق‌ دراز می‌کند.) از هلن‌ جون‌ چه‌ خبر ؟ (ازآستانه‌ درگاهی‌ به‌ عقب‌ برمی‌گردد ، تا حدی‌ ترسیده‌) این‌ ریختی‌ نیگام‌ نکن‌ ! آره‌ ، من‌ نامه‌شو خوندم‌. در این‌ موردچی‌ می‌گی‌ ...؟ من‌ حق‌ این‌ کار رو داشتم‌. چون‌ زنتم‌ و از تمام‌ چیزهایی‌ که‌ لازمه‌ خبر دارم‌ ، بنابراین‌ دروغ‌ نگو.نمی‌خواد اینطوری‌ بهم‌ زُل‌ بزنی‌. دیگه‌ نمی‌تونی‌ با اون‌ قیافه‌ آقامنشانه‌ت‌ بهم‌ تحکم‌ کنی‌. برای‌ من‌ ، تو فقط‌ حکم‌ یه‌آدم‌ ناشتایی‌ نخورده‌ رو داری‌ که‌ صبح‌ سحر بایست‌ بزنه‌ بیرون‌. (جارو را به‌ گوشه‌ای‌ تکیه‌ میدهد. شِکوه‌آلود)هیچوقت‌ قدر زحمت‌هایی‌ که‌ کشیدم‌ رو نفهمیده‌ی‌. (به‌ سوی‌ اجاق‌ رفته‌ و قهوه‌ را در کتری‌ می‌ریزد.) قهوه‌ حاضره‌، بنده‌ هم‌ منتظر تو نمی‌مونم‌. (دوباره‌ روی‌ صندلی‌ می‌نشیند.)

    (پس‌ از لحظه‌ای‌ مکث‌ ، دست‌ بر سر خود مینهد ، با کج‌خلقی‌) امروز صبح‌ سرم‌ بدجوری‌ درد می‌کنه‌. خجالت‌داره‌ که‌ من‌ مجبور باشم‌ برم‌ سرِکار و تمام‌ روز توی‌ یه‌ اتاق‌ دنگال‌ِ خیاطخونه‌ سر کنم‌. اگه‌ تو به‌ قدر نصف‌ یه‌ مردواقعی‌ ازت‌ می‌اومد که‌ مجبور نبودم‌ برم‌. در اصل‌ هم‌ ، عوض‌ اتکا به‌ تو من‌ ناچارم‌ روی‌ پای‌ خودم‌ بایستم‌. تو هیچ‌می‌دونی‌ ظرف‌ یکسال‌ گذشته‌ چقدر مریض‌ بوده‌م‌ ، ولی‌ هنوز هم‌ وقتی‌ واسه‌ حفظ‌ آرامش‌ روحیم‌ یه‌ مختصر چیزی‌می‌اندازم‌ بالا اعتراض‌ می‌کنی‌. تو حتی‌ نمی‌خواستی‌ اون‌ معجونی‌ که‌ از داروخونه‌ گرفته‌م‌ رو بخورم‌. (با خنده‌ای‌پرصدا) می‌دونم‌ دلت‌ لک‌ زده‌ که‌ یه‌ کاری‌ کنی‌ بمیرم‌ و از سر راهت‌ برم‌ کنار ، بعدش‌ آزاد می‌شی‌ راه‌ بیفتی‌ دنبال‌ دُم‌این‌ دخترهای‌ مشنگ‌ ، که‌ فکر می‌کنن‌ تو چه‌ موجود شگفت‌انگیز و درک‌ نشده‌ای‌ هستی‌ ـ همین‌ هلن‌ و اون‌های‌دیگه‌شون‌. (در این‌ لحظه‌ ضجه‌ دردآلودی‌ از اتاق‌ خواب‌ شنیده‌ می‌شود.)

   (با رضایت‌ ) آها ! می‌دونستم‌ سر و صورتتو زخمی‌ می‌کنی‌. این‌ خودش‌ می‌تونه‌ برات‌ درس‌ خوبی‌ باشه‌. یادمی‌گیری‌ کمتر شب‌ها ول‌ بگردی‌ و عرقخوری‌ کنی‌ ، اون‌ هم‌ با این‌ اعصاب‌ درب‌ و داغون‌ و سر و ریخت‌ زننده‌ت‌.(به‌ سوی‌ درگاهی‌ رفته‌ و از آنجا نگاه‌ می‌کند.) رنگت‌ چرا پریده‌ ؟ اینطوری‌ تُو آینه‌ به‌ خودت‌ زل‌ زدی‌ که‌ چی‌ ؟محض‌ رضای‌ خدا او خون‌ رو از صورتت‌ پاک‌ کن‌. (با اشمئزاز) وحشتناکه‌. (با لحنی‌ آسوده‌خاطر) آها ، حالا بهترشد. من‌ اصلاً تاب‌ دیدن‌ خون‌ رو ندارم‌. (از آستانه‌ درگاهی‌ کمی‌ عقب‌ می‌کشد.) بهتره‌ دیگه‌ دست‌ برداری‌ و بقیه‌ش‌رو بری‌ یه‌ آرایشگاه‌. تو دست‌هات‌ بدجوری‌ رعشه‌ داره‌. واسه‌ چی‌ اینطوری‌ ماتت‌ برده‌ به‌ من‌ !؟ (می‌چرخد و ازآستانه‌ اتاق‌ برمی‌گردد.) هنوز بابت‌ اون‌ نامه‌ از دستم‌ عصبانی‌ هستی‌ ؟ (با بی‌اعتنایی‌) خُب‌ ... من‌ حق‌ داشتم‌بخونمش‌. آخه‌ بنده‌ همسر حضرتعالیم‌. (به‌ سوی‌ صندلی‌ برگشته‌ و می‌نشیند. مکث‌) در تمام‌ این‌ مدت‌ می‌دونستم‌ بایکی‌ یه‌ سر و سری‌ داری‌. عذر و بهانه‌ تراشی‌های‌ چپ‌ اندر قیچیت‌ هم‌ درباره‌ اینکه‌ اوقات‌ شریف‌ رو تُو کتابخونه‌صرف‌ می‌کنی‌ ، گولم‌ نمی‌زد. حالا خودمونیم‌ ،این‌ هلن‌ کیه‌ ؟ یکی‌ از اون‌ هنرمندها ؟ یا ایشون‌ هم‌ شعر و معر اراده‌می‌فرمایند ؟ از نامه‌ش‌ که‌ اینطور برمی‌آد. شرط‌ می‌بندم‌ خانم‌ در اومده‌ گفته‌ کارهای‌ تو محشر و بی‌نظیره‌ ، تو هم‌ مثل‌پخمه‌ها حرفش‌ رو باور کرده‌ی‌. ببینم‌ ، همچی‌ خوشگل‌ و جوون‌ هست‌ ؟ خُب‌ من‌ هم‌ خوشگل‌ و جوون‌ بودم‌ ،همون‌ وقت‌ها که‌ با حرف‌های‌ قشنگ‌ و شاعرانه‌ خَرم‌ می‌کردی‌. خُب‌ هر کسی‌ دیگه‌ هم‌ جای‌ من‌ با تو زندگی‌ می‌کرد، ظرف‌ یه‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ زار و نزار و عصبی‌ می‌شد ... چه‌ تحملی‌ داشتم‌ من‌ !

   (برخاسته‌ و قهوه‌ را از روی‌ اجاق‌ برمی‌دارد.) صبحونه‌ حاضره‌. (با نگاهی‌ تحقیرآمیز) صبحانه‌ ! (فنجانی‌ قهوه‌برای‌ خود ریخته‌ و کتری‌ را روی‌ میز می‌گذارد.) قهوه‌ت‌ سرد می‌شه‌. چکار داری‌ می‌کنی‌ ، هنوز مشغول‌ اصلاحی‌ ؟خدا به‌ فریاد برسه‌. بهتره‌ دست‌ برداری‌ ، یکی‌ از همین‌ روزها می‌زنی‌ چک‌ و چونه‌ خودت‌ رو ناکار می‌کنی‌ ! (نان‌ را برداشته‌ بر آن‌ کره‌ می‌مالد. در خلال‌ صحبت‌های‌ بعدی‌ می‌خورد و می‌نوشد.) من‌ بایست‌همین‌ که‌ غذام‌ رو خوردم‌ بزنم‌ بیرون‌. یکی‌ از ما دو تا باید بره‌ سرِکار. (عصبانی‌) امروز تشریف‌ می‌بری‌ دنبال‌ کاربگردی‌ یا نه‌ ؟ داشتم‌ فکر می‌کردم‌ یک‌ سری‌ از اون‌ دوست‌های‌ جون‌ جونیت‌ حاضر می‌شن‌ بهت‌ کمک‌ کنن‌ ، اگه‌راس‌ راستی‌ تو رو آدم‌ بزرگی‌ بدونن‌ ! ولی‌ حدس‌ می‌زنم‌ اون‌ها فقط‌ عشقشون‌ اینه‌ بشینن‌ و گوش‌ به‌ وراجی‌های‌ توبدن‌.

    (لحظاتی‌ در سکوت‌ می‌ماند.) واسه‌ این‌ هلن‌ هم‌ دلم‌ کبابه‌ ، هر کی‌ می‌خواد باشه‌. مگه‌ تو احساسی‌ هم‌ نسبت‌ به‌دیگران‌ داری‌ ؟ خانواده‌ش‌ چی‌ می‌گن‌ ؟ دیدم‌ تُو نامه‌ بهشون‌ اشاره‌ کرده‌. چکار می‌خواد بکنه‌ ؟ بچه‌ رو حفظ‌ می‌کنه‌یا میره‌ سراغ‌ یکی‌ از همون‌ دکترها ؟ یه‌ چیز جالب‌ دیگه‌ هم‌ هست‌ ، پولش‌ رو از کجا می‌خواد بیاره‌ ؟ نکنه‌ دختره‌یکی‌ از اون‌ مایه‌دارهاست‌ ؟

   (منتظر پاسخی‌ برای‌ این‌ سوال‌های‌ پیاپی‌ می‌ماند.) هوم‌ ! تو هیچی‌ درباره‌ ایشون‌ به‌ من‌ نمی‌گی‌ ، مگه‌ نه‌ ؟ بیخودنگرانم‌. خوب‌ که‌ فکر می‌کنم‌ می‌بینم‌ اصلاً و ابداً دلواپس‌ دختره‌ نیستم‌. گردنش‌ خرد میخواست‌ بفهمه‌ چکار می‌کنه‌.دختر مدرسه‌ای‌ که‌ نیست‌ ، از نامه‌ش‌ معلومه‌ ، برعکس‌ اون‌ وقت‌های‌ من‌. می‌دونه‌ متاهلی‌ ؟ آره‌ که‌ می‌دونه‌ ، حتماً.همه‌ رفیق‌هات‌ از ازدواج‌ ناموفق‌ جنابعالی‌ خبر دارن‌. می‌دونم‌ برات‌ دل‌ می‌سوزونن‌ ، ولی‌ هیچکدوم‌شون‌ خبر از دل‌من‌ ندارن‌ که‌. اگه‌ می‌دونستن‌ که‌ یه‌ جور دیگه‌ قضاوت‌ می‌کردن‌.

  (لحظاتی‌ چنان‌ سرگرم‌ خوردن‌ است‌ که‌ در صحبت‌هایش‌ وقفه‌ می‌افتد.) این‌ هلنه‌ اگه‌ از اول‌ هم‌ می‌دونسته‌ تومتاهلی‌ ، پس‌ باید یکی‌ از اون‌ آنچنانی‌هاش‌ باشه‌. چه‌ توقعی‌ داره‌ حالا ؟ که‌ بنده‌ طلاق‌ بگیرم‌ بعد هم‌ بفرما بزنم‌ بیادباهات‌ عروسی‌ کنه‌ ؟ فکر می‌کنه‌ تا این‌ حد احمقم‌ من‌ ، اون‌ هم‌ با زجر و فلاکتی‌ که‌ تو سرم‌ آورده‌ی‌ ؟ نه‌ گمون‌نمی‌کنم‌. هرگز نمی‌تونی‌ رضایت‌ م

/ 0 نظر / 12 بازدید