نمایشنامه: شیری که می غرید

    شیری‌ که‌ می‌غرید

 

(نمایشنامه‌ ترکیبی‌ زنده‌ و عروسکی‌)

 

 

 

 

 

 

نوشته‌ : ناصح‌ کامگاری‌

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیتها : ـ اولی‌، ـ دومی‌،

مرد یا زن‌، پیر یا جوان‌، با لباس‌ها و گریم‌ متعارف‌ دلقک‌ها. عروسک‌گردان‌ نیز هستند.

عروسک‌ها :

شیر، شکارچی‌، مدیر سیرک‌، آرایشگر، راننده‌، مدیر هتل‌، خیاط‌ و اجراکنندگان‌ برنامه‌های‌ سیرک‌.

 

 

 

 

صحنه‌ : فضایی‌ خالی‌، با نیمکتی‌ در وسط‌ صحنه‌.

اولـی‌   : (وارد می‌شود.چوبی‌ بدست‌ دارد که‌ بادکنکهای‌ باد شده‌ به‌ نوک‌ آن‌ آویخته‌اند. می‌خواند :) بادکنک‌ آی‌ بادکنک‌، از همه‌ رنگ‌بادکنک‌، خپل‌ مپل‌ رنگارنگ‌، سبز و سفید و قشنگ‌، بدو که‌ ارزون‌ شده‌، آتیش‌ به‌ خرمن‌ شده‌ ...(خمیازه‌ می‌کشد.بادکنک‌ها را به‌ نیمکت‌ آویخته‌و دراز می‌کشد.) بیا که‌ چوب‌ حراج‌ زدم‌ به‌ مالم‌، از بس‌ بادکنک‌ فوت‌ کردم‌ حال‌ ندارم‌ ...(می‌خوابد.)

دومـی‌   : (وارد شده‌ و به‌ سوی‌ بادکنک‌ها می‌رود. اما همین‌ که‌ دست‌ دراز می‌کند، صدای‌ خروپف‌ اولی‌ او را می‌ترساند. این‌ عمل‌ چند بار تکرارشده‌ و صدای‌ خروپف‌ هر بار بلندتر می‌شود. رو به‌ تماشاگران‌:) این‌ دیگه‌ چه‌ جور خروپفیه‌ ؟ خروپف‌ این‌ جوری‌ شنیده‌ بودیم‌.(صدای‌ خروپفی‌ را تقلید می‌کند.) این‌ هم‌ یک‌ نوعشه‌. (با صدایی‌ مقطع‌ خروپف‌ می‌کند.) بعضی‌ها هم‌ اینطوری‌. (با صدایی‌ سوت‌مانند) اما اینطوری‌ ... (با صدای‌ بلند و وحشتناکی‌ خروپف‌ می‌کند. اولی‌ از خواب‌ پریده‌ و از نیمکت‌ پایین‌ می‌افتد. دومی‌ بلافاصله‌ یک‌سوت‌ سوتک‌ آژانی‌ به‌ دهان‌ گذاشته‌ سوت‌ می‌کشد.سپس‌ دفترچه‌ جریمه‌ای‌ را به‌ نشانه‌ جریمه‌ کردن‌ به‌ دست‌ می‌گیرد.)

اولـی‌   : (سراسیمه‌) چیه‌، چیه‌، چی‌ شده‌ ؟

دومـی‌   : (می‌نویسد.) خوابیدن‌ روی‌ نیمکت‌ عمومی‌ هزار، پارک‌ کردن‌ بادکنک‌ گوشه‌ نیمکت‌ پونصد، خروپف‌ بلندتر از حدمجاز هزار. هزار و هزار، اینم‌ پونصد. به‌ عبارتی‌ می‌شه‌ دو و شونصد ...

اولـی‌   : جناب‌ِ سرکار ... (دومی‌ به‌ سرشانه‌ خود اشاره‌ می‌کند.) آها، جناب‌ ستوان‌ ... (دومی‌ با دو انگشت‌ به‌ سرشانه‌اش‌ اشاره‌ می‌کند.)ببخشید جناب‌ سروان‌ ... (این‌ عمل‌ چند بار تکرار شده‌ و دومی‌ با سه‌ انگشت‌ و چهار انگشت‌ و یک‌ کف‌ دست‌ و ... به‌ سرشانه‌ خوداشاره‌ می‌کند.) جناب‌ سرگرد، جناب‌ سرهنگ‌، جناب‌ تیمسار ... اِ ... بسه‌ دیگه‌، چی‌ از جونم‌ می‌خوای‌ ؟

دومـی‌   :این‌ هم‌ نعره‌ زدن‌ توی‌ سالن‌ تئاتر. چقدر بنویسم‌ خوبه‌ ؟ (رو به‌ تماشاگران‌ با یک‌ انگشت‌ اشاره‌) هزار تا دیگه‌ روش‌، ها ؟دو هزار تا ؟ ... سه‌ هزار تا ؟ بالاتر نبود ؟ خُب‌، سه‌ هزار تا یک‌، سه‌ هزار تا دو، سه‌ هزار تا سه‌. جریمه‌ شد سه‌ هزارتا.(می‌نویسد و برگ‌ جریمه‌ را به‌ او می‌دهد. اولی‌ یک‌ بادکنک‌ به‌ دست‌ او می‌دهد.) به‌به‌، چه‌ بادکنک‌ تپل‌ مپل‌ ماهی‌ ! می‌گم‌ صدای‌خروپفت‌ زیاد هم‌ بلند نبود.

اولـی‌   : نه‌ که‌ نبود. (یک‌ بادکنک‌دیگر می‌دهد.)

دومـی‌   : خودمونیم‌، بادکنک‌هات‌ هم‌ همچین‌ سد معبر نکرده‌ند.

اولـی‌   : نه‌ که‌ نکرده‌ند. (یک‌ بادکنک‌ دیگر می‌دهد.)

دومـی‌   : از این‌ گذشته‌، خوابیدن‌ روی‌ نیمکت‌ عمومی‌ هم‌ قابل‌ گذشته‌.

اولـی‌   : بله‌ که‌ گذشته‌ ! (برگ‌ جریمه‌ را به‌ او پس‌ می‌دهد.)

دومـی‌   : نفهمیدم‌، چی‌چی‌ گذشته‌ !؟

اولـی‌   : (با موسیقی‌ می‌خواند:)

گذشته‌ها گذشته‌، بهار ما گذشته‌غریب‌ غربتم‌ من‌، آب‌ از سرم‌ گذشته‌

روزی‌ و روزگاری‌، در شهری‌ و دیاری‌خوش‌ بودم‌ و سبکبار، نه‌ محنت‌ و نه‌ خواری‌

کنون‌ جدا فتاده‌ ز دوست‌ و آشنایان‌ببین‌ که‌ دوره‌گردم‌ در کوچه‌ و خیابان‌

من‌ بادکنک‌ فروشم‌، غم‌ وطن‌ به‌ دوشم‌ز دوری‌ و دلتنگی‌ نه‌ عقل‌ مونده‌ نه‌ هوشم‌

دومـی‌

/ 0 نظر / 15 بازدید