فیلمنامه: ملاقات با گرگور سامسا

فیلمنامه حاضر در سال هشتاد و یک به کارگردانی نویسنده به فیلم تبدیل شد که تهیه کننده گی آن را حسین درویش به عهده گرفت٬ علی بی غم در آن بازی کرد وامیر جنانی و کودک خردسال یاس سنجری - که بی یاری پدر و مادر هنرمندش ایرج سنجری و ژاله صامتی میسر نبود ـ  در آن نقش داشتند. 

این فیلم هجده دقیقه ای پاییز هشتاد و سه در برنامه هفتگی: «اکران حرفه ای فیلم کوتاه» در سینما سپیده به نمایش درآمد. بنا بود در شهرستانها نیز به همراه مجموعه ای از فیلمهای کوتاه دیگران و از جمله فیلم دیگری از نویسنده - ماهی با قلاب گریخته - اکران شود که از نمایش آن در تبریز مطمئن و از دیگر شهرها بی اطلاعیم. متن فیلمنامه «ملاقات با گرگور سامسا» در سال هشتاد و دو در شماره یازدهم ماهنامه سینمایی «فیلم نگار» نیز به چاپ رسیده است.  

در لینک زیر که مربوط به جشنواره کلرمونت فرانسه است فهرست عوامل فیلم قابل دسترسی است:

 http://www.clermont-filmfest.com/09_bdd/00_templates/recherche.php?&lang=2&o=rav&t=s&c=res&r=rav&val=Molaghat%20Ba%20Gregor%20Samsa||59|||1|0|0|||||&nb=1&nbp=5&tri=&ord=&p=1&o=res&c=fil&film=100041764

بی شک حدفاصلی بین هر فیلمنامه و فیلم ساخته شده آن هست. این فاصله کم یا زیاد٬ تابع خلاقیت کارگردان و تاویل و تفسیر تصویری او از متن است. آن روزها که فیلم را می ساختم٬ اوان شاخ و شانه کشیدن متقابل صدام و بوش بود و پادرمیانی بی نتیجه اروپا و بعد هم بمباران بغداد و سقوط دیکتاتور عراق و ... ذهن من درگیر این قضایا. تاثیر این اوضاع و احوال ـ خودآگاه و ناخودآگاه - از شخصیت فیلم نمونه ای نوعی از روشنفکری جهان سومی ساخت که وهن جنگ و کابوس استبداد حتی در خلوت دست از گریبانش برنمی دارد...

 

از فیلم تنها یک نکته اکنون به فیلمنامه اضافه می کنم و آن نخستین جمله داستان «مسخ» اثر فرانتس کافکا است که در زمینه سیاه و قبل از باز شدن تصویر نقش می بندد که هدف آن ارجاع بیننده به منبع الهام فیلم است:

  «یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی آشفته بیدار شد٬ فهمید که در رختخوابش  به حشره ای عظیم بدل شده است...»

 

                    ملاقات‌ با گرگور سامسا      

  

1 - روز، خارجی‌، حیاط‌ خانه‌، غروب‌

در حیاط‌ باز است‌ و مرد نیمرخ‌ به‌ تصویر، رو به‌ بیرون‌ ایستاده‌ و دستی‌ به‌ لنگة‌ در گرفته‌ است‌. جلوی‌ پای‌ او نیمه‌ای‌ از یک‌ چمدان‌دیده‌ می‌شود و نیمة‌ دیگر آن‌ پشت‌ در است‌. پس‌ از لحظاتی‌ مرد به‌ علامت‌ وداع‌ دست‌ تکان‌ می‌دهد. چمدان‌ به‌ سمت‌ بیرون‌ کشیده‌ می‌شود. صدای‌ گریة‌ دختربچة‌ چند ساله‌ای‌ و سپس‌ روشن‌ شدن‌ اتومبیلی‌ و دور شدن‌ آن‌. مرد در را می‌بندد. آثار شعف‌ در چهره‌اش ‌نمودار می‌شود. برمی‌گردد و شادمان‌ طول‌ حیاط‌ را پیموده‌ و وارد ساختمان‌ می‌شود.

 

2 - روز، داخلی‌، راه‌ پله‌ و سپس‌ فضای‌ خانه‌، ادامه‌

مرد از پله‌ها پایین‌ می‌آید. در هال‌ را گشوده‌، وارد شده‌ و تصویر محو او پشت‌ شیشه‌های‌ مات‌ِ در دور می‌شود. مرد در برابر آثار به‌هم‌ ریختگی‌ و شلختگی‌ هال‌ می‌ایستد. اینجا و آنجا چند اسباب‌بازی‌ و عروسک‌ و چند تکه‌ لباس‌ زنانه‌ دیده‌ می‌شود. مرد به‌ سرعت‌دست‌ به‌ جمع‌آوری‌ آنها می‌زند. لباس‌ها را برداشته‌ و به‌ اتاق‌ پشتی‌ می‌برد که‌ در کمد بگذارد. قبل‌ از آنکه‌ در کمد را باز کند از دیدن‌چیزی‌ از جا می‌پرد و می‌ترسد. با تردید و مکث‌ در کمد را باز کرده‌ و لباس‌ها را درون‌ آن‌ پرتاب‌ می‌کند. سکوت‌ همه‌جاحکمفرماست‌. به‌ اتاق‌ دیگری‌ می‌رود و پشت‌ میزی‌ می‌نشیند و شروع‌ به‌ مطالعه‌ می‌کند. هرازگاهی‌ در سکوت‌ گوش‌ می‌کند. اطراف‌را می‌نگرد. تمرکز لازم‌ را برای‌ مطالعه‌ ندارد. کتاب‌ را بسته‌ و به‌ سوی‌ تلویزیون‌ رفته‌ و آن‌ را روشن‌ می‌کند. همچنان‌ نگران‌ است‌. بیرون‌از پنجره‌ را نگاه‌ می‌کند. هوا تاریک‌ شده‌ است‌. تلویزیون‌ را خاموش‌ می‌کند.

 

3 - شب‌، داخلی‌، فضای‌ خانه‌، لحظاتی‌ بعد

مرد روی‌ فرش‌ نشسته‌ و روزنامه‌ای‌ را به‌ عنوان‌ سفره‌ پهن‌ کرده‌ و ماهیتابه‌ای‌ روی‌ روزنامه‌ گذاشته‌ و نیمرو می‌خورد. دستش‌  به‌روزنامه‌ می‌خورد و خش‌خشی‌ برمی‌آید. با هول‌ و هراس‌ برپا می‌جهد و خود را تکان‌ می‌دهد. چیزی‌ نیست‌. روزنامه‌ و نان‌ و ماهیتابه‌را جمع‌ کرده‌ به‌ آشپزخانه‌ می‌برد و روی‌ کمد کابینت‌ می‌گذارد. کتری‌ را روی‌ گاز می‌گذارد. پاورچین‌ به‌ هر سو سرک‌ می‌کشد. در یک‌قفسه‌ یک‌ پشه‌کش‌ پلاستیکی‌ می‌بیند. آن‌ را برمی‌دارد و با رضایت‌ تکان‌ می‌دهد. یکی‌ یکی‌ کابینت‌ها را می‌گشاید و وارسی‌ می‌کند.خبری‌ نیست‌. صدایی‌ او را از جا می‌جهاند. در کتری‌ است‌ که‌ در اثر جوش‌ آمدن‌ تکان‌ خورده‌ است‌.

 

4 - شب‌، داخلی‌، فضای‌ خانه‌، لحظاتی‌ بعد

مرد در حالی‌ که‌ در دستی‌ لیوان‌ چای‌ و در دست‌ دیگر پشه‌کش‌ دارد پشت‌ میز می‌آید. پشه‌کش‌ را روی‌ میز گذاشته‌ و چای‌می‌نوشد و مطالعه‌ می‌کند. آخر شب‌ است‌. خمیازه‌ می‌کشد. چشمانش‌ را می‌مالد. کتاب‌ را می‌بندد. برمی‌خیزد. پشه‌کش‌ را برداشته‌و به‌ اتاق‌ پشتی‌ می‌رود. چراغ‌ را روشن‌ می‌کند. اطراف‌ را می‌پاید. کمد را به‌ آرامی‌ باز می‌کند و با پشه‌کش‌ ضربه‌هایی‌ به‌ لباس‌ها و درکمد می‌زند. پیژامه‌ را برداشته‌ و به‌ دقت‌ می‌تکاند و داخل‌ آن‌ را نگاه‌ می‌کند. بعد در حالی‌ که‌ به‌ گوشه‌ و اطراف‌ سقف‌ می‌نگرد آن‌ رامی‌پوشد. کمد رختخواب‌ را باز می‌کند. با احتیاط‌ با پشه‌کش‌ به‌ در کمد ضربه‌ می‌زند. سپس‌ در حالی‌ که‌ همچنان‌ پشه‌کش‌ را در دست‌دارد، تشک‌ و پتو و بالشی‌ برداشته‌ به‌ اتاق‌ دیگر می‌آورد و روی‌ کاناپه‌ پهن‌ می‌کند.

پشه‌کش‌ به‌ دست‌ بار دیگر به‌ آشپزخانه‌ سرک‌ می‌کشد. پشه‌کش‌ به‌ دست‌ به‌ دستشویی‌ می‌رود و مسواک‌ می‌زند. وارد توالت‌می‌شود و دست‌ او را می‌بینیم‌ که‌ از لای‌ در نیمه‌باز با پشه‌کش‌ به‌ چهار چوب‌ در تکیه‌ داده‌ شده‌است‌. صدای‌ سیفون‌. چراغ‌ دستشویی‌را خاموش‌ می‌کند. چراغ‌ هال‌ را روشن‌ می‌کند. چراغ‌ آشپزخانه‌ را خاموش‌ می‌کند. در خانه‌ را قفل‌ می‌کند. به‌ اتاق‌ می‌آید. پشه‌کش‌ رابه‌ دیوار تکیه‌ می‌دهد. چراغ‌ را خاموش‌ کرده‌ به‌ رختخواب‌ می‌رود، در حالی‌ که‌ چراغ‌ مطالعه‌ بالای‌ سرش‌ قرار دارد.

لحظاتی‌ در تاریکی‌ سپری‌  می‌شود. صدای‌ خش‌ خشی‌ می‌آید. چراغ‌ مطالعه‌ را روشن‌ می‌کند. آن‌ را برمی‌دارد و نورش‌ را به‌ هرسو می‌گیرد. نور روی‌ پشه‌کش‌ می‌آید. یک‌ سوسک‌ بزرگ‌ روی‌ دستة‌ پشه‌کش‌ که‌ به‌ دیوار تکیه‌ دارد نشسته‌ است‌. مرد از ترس‌ فریادی‌می‌کشد. سکوت‌. نور را چند بار به‌ طرف‌ سوسک‌ نزدیک‌ می‌کند و دور می‌کند. سوسک‌ تکان‌ نمی‌خورد. سعی‌ می‌کند با فریادزدن‌های‌ پیاپی‌ سوسک‌ را بترساند. فایده‌ای‌ ندارد. چراغ‌ مطالعه‌ را خاموش‌ می‌کند و دوباره‌ روشن‌ می‌کند. سوسک‌ روی‌ پشه‌کش‌نیست‌. آن‌ را برمی‌دارد. چراغ‌ اتاق‌ را روشن‌ می‌کند. پتو و بالش‌ را برداشته‌ و می‌تکاند. خبری‌ از سوسک‌ نیست‌. چراغ‌ را خاموش‌می‌کند. روی‌ کاناپه‌ دراز می‌کشد. پتو را بالا گرفته‌ و چراغ‌ مطالعه‌ را خاموش‌ می‌کند. دوباره‌ روشن‌ می‌کند و پتو را بر سر می‌کشد. درحالی‌ که‌ سر پشه‌کش‌ بیرون‌ از پتو مانده‌ است‌. تصویر روی‌ سایه‌ پشه‌کش‌ افتاده‌ بر دیوار می‌آید. لحظاتی‌ بعد سایة‌ سوسک‌ از روی‌ پتوبه‌ روی‌ پشه‌کش‌ می‌آید و همانجا ساکن‌ می‌ماند.

 

5 - شب‌ و روز، داخلی‌، فضای‌ خانه‌، ادامه‌ و سپس‌ سپیده‌دم‌

تصویر به‌ روی‌ مرد پتو بر سر کشیده‌ می‌چرخد. لحظاتی‌ بعد سوسکی‌ غول‌پیکر روی‌ پتو می‌آید و شاخک‌ می‌جنباند. مرد ازترس‌ زیر پتو می‌لرزد. روی‌ دیوار سایة‌ هیکل‌ مرد و سوسک‌ دیده‌ می‌شود. زمان‌ می‌گذرد. کم‌کم‌ با روشن‌ شدن‌ هوا و نور سفیدی‌ که‌ به‌دیوار می‌پاشد سایه‌ محو می‌شود. صدای‌ گنجشک‌ها شنیده‌ می‌شود. مرد پتو را خواب‌آلود پس‌ می‌زند. چشمانش‌ بسته‌ است‌ و درخواب‌ دهانش‌ تکان‌ می‌خورد. ناگهان‌ چشم‌ گشوده‌ و به‌ روبرو می‌نگرد. سراسیمه‌ نیم‌خیز می‌شود. مردی‌ بالای‌ سر او نشسته‌ و لبخندمی‌زند. مرد دست‌ جلو می‌آورد. تصویر کم‌کم‌ به‌ تاریکی‌ می‌گراید و مرد با صدایی‌ خش‌دار می‌گوید: - "من‌، گرگور سامسا."

 

6 - روز، خارجی‌، حیاط‌ و در، اوایل‌ صبحی‌ آفتابی‌

در حیاط‌ باز می‌شود. در تصویری‌ بسته‌ چمدان‌ به‌ داخل‌ سُر می‌خورد. دختربچه‌ای‌ چندساله‌ وارد می‌شود. در بسته‌ می‌شود.دستی‌ زنانه‌ دستگیرة‌ چمدان‌ را گرفته‌ و حرکت‌ می‌کند. تصویر به‌ موازات‌ حرکت‌ چمدان‌ و نیمرخ‌ دختربچه‌ حرکت‌ می‌کند. صدای‌پاشنة‌ کفشهای‌ زنانه‌ روی‌ کاشی‌های‌ حیاط‌ طنین‌ افکنده‌. در انتهای‌ حرکت‌ پاهای‌ زن‌ دیده‌ می‌شود که‌ سوسکی‌ را دو گام‌ تعقیب‌ کرده‌و پا بر آن‌ می‌نهد. دختربچه‌ سر می‌چرخاند و رو به‌ تصویر لبخند می‌زند. تصویر ثابت‌ می‌شود.

/ 0 نظر / 11 بازدید