داستان: "قاصدک و حباب"

 این داستان را چند سال پیش در اینترنت منتشر کرده بودم اما به دلیل مذاکره با ناشرینی برای چاپ آن در قالب کتاب، متن داستان را از وبلاگ برداشتم. چندی پیش دریافتم کسانی آن را بدون ذکر نام نویسنده و حتی با عنوان جعلی راز دل قاصدک! و همچنین با اضافه کردن چند سطر به پایان آن سرقت ادبی فرموده اند. از این رو فعلا تا انتشار کتاب باز داستان را به صورت اینترنتی منتشر می کنم.

 نسخه انگلیسی این داستان در کتاب You Say Light, I think Shodow  در سوئد در ژانویه 2015به چاپ رسیده است.

قاصدک و حباب

روزی‌ بر بلندترین‌ شاخة‌ درختی‌ كهن‌سال‌ قاصدكی‌ نشسته‌ بود. كم‌كم‌ نسیمی‌ از دوردست‌ رسید و لابلای‌ شاخه‌ها وزید. قاصدك‌ به‌ ساقة‌ نازك‌ برگی‌ چسبید و مژك‌هایش‌ را بست‌. نسیم‌ گذشت‌. قاصدك‌ چشم‌ گشود، كنار او حبابی‌ كوچك‌ روی‌ برگ‌ نشسته‌ بود. قاصدك‌ گفت‌: «به‌به‌، چه‌ قاصدك‌ قشنگی‌!»

حباب‌ گفت‌: «من‌ حباب هستم‌، آن‌ قاصدك‌ كه‌ می‌بینی‌ تصویر خود تست‌.» سپس‌ نور آفتاب‌ را به‌ روی‌ قاصدك‌ تاباند. قاصدك‌ مژك‌هایش‌ را در تصویرش‌، كه‌ بر سطح‌ حباب‌ افتاده‌ بود، شانه‌ كرد و گفت‌: «بگو بدانم‌ از كجا آمده‌ای‌؟»

حباب‌ درخشید و گفت‌: «از شهری‌ محاصره شده که مردم تیره‌روزش آه برمی‌کشیدند. اشک و آه آنان چون حباب‌هایی به آسمان برخاست. نسیم‌ ما را از فراز خانه‌های‌ ویران و مردم گرسنه و گریان به حرکت درآورد. رفته‌ رفته‌ همراهانم‌ قطره‌هایی‌ شدند و بر زمین‌ چكیدند. اما من‌ به‌ یاری‌ نسیم‌ از دشت‌های‌ وسیع‌ گذشتم‌. از چشمه‌ها و رودها گذشتم‌، از كوه‌ها و تپه‌ها، باغ‌ها و جنگل‌ها گذشتم‌. می‌دانی‌؟ عمر ما كوتاه‌ است‌. آرزو داشتم‌ آنقدر بمانم‌ تا ماجرای‌ مردم ستمدیده این‌ شهر جنگزده را برای‌ كسی‌ تعریف‌ كنم‌.»

قاصدك‌ گفت‌: «تو دوست‌ نازنین‌ منی‌! كاش‌ همیشه‌ كنارم‌ بمانی‌.»

حباب‌ لرزید و گفت‌: «قاصدك‌ دلربا، نزدیك‌ من‌ نیا! مژك‌های‌ تو ممكن‌ است‌ به‌ زندگی‌ من‌ پایان‌ دهد.» قاصدك‌ جلوتر سُرید و گفت‌:«مژك‌های‌ من‌ نرم و لطیفند، می‌توانم‌ ترا در پناه‌ خود بگیرم‌.» سپس‌ نزدیك‌تر شد و با مژك‌هایش‌ او را آرام‌ نوازش‌ كرد. حباب‌ از شعف‌ و شادی‌ شفاف‌تر شد و تصویر قاصدك‌ را در تمامی‌ سطح‌ خود منعكس‌ كرد و گفت‌: «خورشید در حال‌ غروب‌ است‌، در تاریکی هیچ جا برای‌ من‌ امن‌ نیست‌.»

قاصدك‌ گفت‌: «من‌ قاصدكی‌ ناچیز و ضعیفم‌، دانه‌ای‌ دارم‌ كه‌ باید در سرزمینی دور بکارم و در انتظار باران بمانم. تو می‌توانی‌ تا طلوع‌ خورشید كنار من‌ آسوده‌ استراحت کنی‌.»

پس قاصدك‌ مژك‌هایش‌ را از هم‌ گشود و حباب‌ را در میان‌ گرفت. آن شب، آن دو در آغوش‌ هم‌ به‌ خوابی‌ عمیق‌ فرو رفتند و خواب‌های‌ خوشی‌ دیدند.

صبح‌ زود روشنی‌ بامداد از آمدن‌ خورشید خبر داد. قاصدك‌ با نغمة‌ پرندگان‌ از خواب‌ برخاست‌. مژك‌هایش‌ را كش‌ و قوس‌ داد و اطراف‌ را نگریست‌، حباب‌ نبود. با نخستین‌ نسیم‌ به‌ پرواز در آمد، اما هر چه‌ گشت‌ حباب‌ را ندید. خورشید از پشت‌ كوه‌ سر زد و بالا و بالاتر آمد. نور خورشید حالا در قطرة‌ آبی‌ منعكس‌ می‌شد كه‌ روی‌ دانة‌ دل‌ قاصدك‌ نشسته‌ بود.

                                                                                   ناصح‌ کامگاری

/ 0 نظر / 18 بازدید