- گفت و گوها و نقدهای مطبوعاتی
- قهرمانانی که برای رسیدن به بهار از هستی خود می گذرند
- نمایشنامه: مرغ باغ هپروت
- نمایشنامه: منظومه مور بی ملکه
- نمایشنامه: سی اسفند سال کبیسه
- نمایشنامه: ماهی با قلاب گریخته
- نقد روزنامه ایران بر اجرای منظومه مور بی ملکه
- نمایشنامه: پیش از حضور یلدا
- نمایشنامه: در فراق فرهاد
- نمایشنامه: سر به ازای سرنیزه
- نمایشنامه: بهار و آدم برفی
- نمایشنامه : نخل و کوسه
- یادداشت های مطبوعاتی
- برای حضور در عرصه بین المللی با محدودیت مواجهیم
- گفتگویی به مناسبت روز جهانی تئاتر
- تئاتر رسانه فرهنگ ساز است
- نمایشنامه: شیری که می غرید
- داستان کوتاه : نامه بی نقطه
- گفتکو با روزنامه سرمایه:اقتصاد تئاتر از نگاه هنرمندان
- نکاتی درباره اقتباس از آثار ادبی در درام نویسی
- آهسته با گل سرخی که می دمد در سایه کاکتوس
- اکبر رادی نیامد، ناصح کامگاری خداحافظی کرد!
- گفتگو با روزنامه تهران امروز
- گزارش ایسنا از سمینار نمایشنامهنویس و حقوق شهروندی
- مقاله: نگاهی به ترجمه نمایشنامه لیرشاه
- ادبیت کلام در گفتگوی نمایشی با نمونه خوانی آثار علی حاتمی
- یادداشتی درباره داوری جشنواره دانشگاهی منطقه شرق و شمال شرق
- مقاله: اسماعیل خلج بر سکو
- ترجمه نمایشنامه: پیش از صبحانه
- فیلمنامه: ملاقات با گرگور سامسا
این سرمقاله به درخواست برنامه مجله تئاتر رادیو جوان نگارش شد که طی تماسی تلفنی ضبط کردند، غافل از آن که چنین با خط قرمز سانسور سلاخی می شود.
سالها پیش جوان نمایش نامه نویس و ناقد و محقق خوش آتیه ای در پیشگفتار کتابش، در چگونگی پیدایش نمایش در اقالیم گوناگون و در گذر اعصار به نکاتی اشاره می کند که حاکی از ژرف اندیشی اوست. وی در این پژوهش، با بررسی سیر تطور نمایش های نخستین ، مداومت فرهنگی و ملیت را شرط لازم و ضروری برای تحول تدریجی نمایش های اولیه می داند که علاوه بر خاستگاه مذهبی می بایست پاسخگوی دیگر نیاز مخاطبین یعنی سرگرمی و تفنن نیز می بود. این نظریه پرداز جوان سه حالت محتمل را در سرنوشت نمایش اغلب ممالک برمی شمارد: یکی آن که حکام سرزمینی نه به احترام نمایش، بلکه برای برخورداری از عامل وحدت بخش نمایش های مذهبی و ایجاد روحیه یکپارچگی و اتحاد سیاسی، در واقع برای قوام و دوام اقتدار خود از هنر تئاتر حمایت کنند. در حالت دوم طبقه اشراف و اقشار متمول جامعه برای به رخ کشیدن شان و اعتبار خویش از نمایش پشتیبانی کرده و هنرمندان و نویسندگان را بنوازند و به ایجاد آثار و خلق نمایشهای در خور اشرافیت بگمارند. گمان بر آن است که با وجود این شروط، هنر نمایش در آن سرزمین اعتلا پیدا کرده و تابعی از فرهنگ رسمی آن ملت شده باشد. اما حالت سومی نیز وچود داشته و آن تسلط طبقه مستبدی در برخی ممالک عالم بوده که اعمال زور را موثرتر از نفوذ معنوی بر مردم فرض کرده و دیگر نیازی به پشتیبانی از نمایش و اصولا هیچ هنری نمی دیده اند. اگر در آن وانفسای استیلای استبداد هنر نمایش پشتیبانی توده مردم آن دیار را داشت و در روح آنها رسوخ کرده بود، به حیات و تکاملش ادامه می داد تا مگر روزی شاید ورق برگردد و صحنه احزانش باز گلستان شود. اما اگر اوضاع بر همان منوال مستبدانه می ماند تاریکی صفحات تاریخش طولانی می شد و هنر نمایش بدان بسنده می کرد که متون ارزشمندش سینه به سینه نقل شده و نسل به نسل فقط دست به دست شود، گرچه بیم آن بود که روزی در برابر غلبه فرهنگی مهاجم بمیرد و نشانه ای از آن بر جای نماند.
خوش داشتم این گفتار را با نقل به مضمون مقدمه کتاب وزین، "نمایش در ایران" و با تمجید از قلم آن جوان نمایشنامه نویس و پژوهشگر آغاز کنم که اکنون پیر سپیدموی تئاتر ایران و یکی از استوانه های تناور فرهنگ معاصر ماست و به رغم شاخساران بسیار سال و ماه، در گذر از دهه هفتم عمر، ستبر و جسور می نماید هنوز. بهرام بیضایی را می گویم که فخر فرهنگ تئاتر و کلام فارسی است. نراد قهاری که قواعد بازی با حریف را نیز خود رقم می زند. فقط پنج دهه از پهلوان اکبر می میردش می گذرد که عمرش دراز باد و چشم انتظاریم همچنان طرح نمایش های دیگری در ضمیر بپرورد و بر صحنه ها زندگانی بخشد. گرچه دی ماه هر سال دیگر قلم نمایش نامه نویس هم نسل و هم تبارش اکبررادی بر برگ کاغذ نمیخرامد تا برای سالروز ولادت بیضایی شادباش بنویسد...
همان رادیِ راد که آرش وار تابِ تن در پرتاب تیر کرد. تا واپسین دم حیات نوشت و امروز اگرموج اجتماعی نویسی در آثار جوانان سر برداشته میراث نمایشنامه نویسانی است که رادی سرآمد ایشان است. چه بسیار در آثار او تکبر اشرافی در برابر شرف شخصیت مظلوم نمایش سر تعظیم فرود آورد و زانوی ندامت بر خاک سود؛ در ملودی شهر بارانی، در تانگوی تخم مرغ داغ، در کاکتوس و ...
آری رادی نیز نبض زمانه را دریافته بود و مهم ترین تکانه نمایشنامه های عدالت طلبانه اش آنجا بود که نمادهای نبرد فقر و غنای اقتصادی یا فرهنگی جامعه در سیمای قهرمانانش رخ در رخ و بی نقاب در اوج کشمکش درام بر صحنه می ایستادند و حجت می طلبیدند. در افول و در مه بخوان و پلکان، در لبخند باشکوه آقای گیل و شب روی سنگفرش خیس.
آری میراث ارجمند درام های چالش برانگیز رادی است که امروز از زیر پر سیمرغش اصغر فرهادی دانش آموخته تئاتر سربرمی دارد و برای مردم صلح دوستش افتخار می آفریند. بعید ندانید همین سالها باز نویدبخش استقبال از درام نویسان و سینمایی نویسان نوظهوری باشیم که مخاطب را متفکر و مفتون از سالن ها بدرقه کنند. این ارثیه درام نویسی ایران، گرانسنگ تر از آن است که در برابر هجوم بادهای مسموم خدشه بردارد و به اصحاب هوشیارش نرسد. امید من نمایشنامه نویس میانسال پر بیراه نیست، به زودی آثار نفسگیری به عرصه می رسند، چون هنر ایرانزمین علیرغم شداید هنوز زنده است و در شریانش خون جوانانی جاری است که فراتر از جستجوی فرم و شکل به طرح مضامین گیرا، سحرانگیز و بدیع گرایش یافته اند. کافی است مجال معرفی و فرصت ابراز و ارتباط با مخاطب از ایشان دریغ نشود، آنگاه این فرزانگان هنرمند چنان کاری کنند کارستان، که حتی مبشر فرهنگ مودت و قاصد دوستی ایرانیان با مردم جهان باشند. باری این نوید امشب از من بشنوید ... با ارادت، ناصح کامگاری
گفتوگو : محسن عظیمی/ خبرگزاری هنر «آرت نا»
لینک صفحه اصلی این گفت و گو: http://www.artna.ir/fa/15944
منتشر شده در ماهنامه فیلم آذرماه 1390
درخت زندگی اثر "ترنس مالیک" فیلمی است با رویکرد فلسفی و هستی شناسانه به زندگی انسان و برای بیان تلقی خود از زندگی، از مرگ انسان و بیم از نیستی آغاز می کند و با دستمایه قراردادن ضایعه مرگ یک جوان، افکار و روحیات اطرافیان او را در این موقعیت خطیر مورد بررسی قرار می دهد. به این ترتیب "موقعیت دراماتیک" فیلمنامه مرگی است که نظم موجود را بر هم زده و شخصیت ها را دچار خلجان روحی کرده و به کنکاش و بازنگری در مفهوم بودونبود وامی دارد. این موقعیت دراماتیک به تعبیر "دیوید بُردوِل" همان "موقعیت سرحدی" boundary-situation است که یکی از شاخصه های "فیلم با روایت هنری" به شمار می رود که مبتنی بر الگوی فیلمنامه نویسی غیرهالیوودی قلمداد می شود. در "موقعیت سرحدی" شخصیت ها به مسیری سوق داده می شوند که در تعمقی درونی به سرشت هستی و کائنات و دلایل وجود خود می اندیشند. دیگر ویژگی این نوع فیلمنامه، انفعال شخصیت و عدم التزام او به کنش یا عمل دراماتیک برای دگرگون کردن شرایط است که نمونه آن در شخصیت های این فیلم نیز آشکار است. می توان گفت این گونه از روایت سینمایی می کوشد پاسخ فرهنگی مناسبی برای قشر فرهیخته مخاطبین سینمای مدرن باشد، مخاطبینی که به مدد پیشرفت مدنیت و ارتقای علوم و فن آوری و گسترش سطح تحصیلات، از ذهنیتی پیچیده تر و درک عمیق تری برخوردارند و با پاسخ های بدوی افسانه ای و اساطیری در باب رمز و راز هستی قانع نمی شوند و در عین حال اضطراب و وهم از مرگ دارند. از این روست که در سالهای اخیر یکی از سوژه های بسیار مورد عنایت سینما، مفهوم مرگ و چگونگی مواجه انسان با مرگ و پذیرش و تحمل آن است که عموما در قالب داستان شخصیت هایی بروز و تجلی می کند که از مرگ زودرس خود که ناشی از بیماری لاعلاجی چون سرطان است پیش آگاهی می یابند.
فیلم درخت زندگی می کوشد مخاطب را مسحور رنگ و ترکیب تصاویر و حرکات دوربین در پسزمینه الفاظ شاعرانه کرده و بیشتر احساس شهودی او را برای درک مفهوم مبهم فیلم برانگیزد. از این رو بیش از آن که متکی بر تحلیل علت و معلولی رخدادها باشد متکی بر محوریت عکاسی و تدوین است و چنین می نماید که فیلمنامه ای پیچیده با طرح داستانی متعارف ندارد:
مردی یادآور می شود که برادرش مرده و در شوک مرور این واقعه، درک خود را از نظام هستی مطرح می کند و با ذهنی هذیانی که آمیخته ای از تخیل و رویا و فرایافت ها و آگاهی های علمی است جهان و کائنات و اعصار پیش از تاریخ و پیدایش بشر را روایت تصویری- شاعرانه می کند و سپس مادر او از خردسالی تا ازدواج و به دنیا آوردن فرزندان روایت می شود. آنگاه بدون معرفی شخصیت های فرعی فیلم، با استفاده از پرش های زمانی در تدوین، یا همان جامپ کات، و فشردن برهه هایی از از نوزادی تا نوجوانی راوی و برادرانش، محیط خانوادگی آنها بازنمایی می شود که سرنوشت سه برادر است با اندکی اختلاف سنی که در خانواده ای متوسط، با پدری سختگیر مواجهند که سنتی و خشن رفتار می کند و در عین حال علاقمند به موسیقی کلاسیک است و ارگ کلیسایی می نوازد. در نقطه مقابل او، مادری مهربان و رئوف ترسیم می شود که دوست و همبازی و همراز فرزندان است و بخشی از گفتارمتن شعرگونه فیلم نیز از زبان او شنیده می شود. پدر در معدود دیالوگ های خود بالاخره از رفتار نامناسب خود با فرزند متوفایش ابراز ندامت و شرم و پشیمانی می کند. رخدادهای گذشته از منظر برادری روایت می شود که اکنون، در زمان معاصر در آسمانخراشی مرتفع در شهری مدرن کار می کند و به طور غلوآمیزی اسیر و مقهور معماری بسیار هندسی معاصر تجسم می شود و این موقعیت مکانی در تقابل آشکار با فضای نوستالژیک خانه کودکی است که عمارتی چوبی در خیابانی دلباز و محصور میان درخت های تناور و پرشاخ و برگ است.
فیلمنامه این فیلم در واقع چیدمان مجموعه ای از ایده هایی جذاب برای عکاسی و تصویرهای سه بعدی است. حدود یک پنجم از فیلمنامه، پیشنهادهایی برای خلق تصاویر سه بعدی و ساختگی است که با تصویرهای مستند ترکیب می شوند که از مرحله تکامل موجودات زنده از یاخته های تک سلولی اعماق دریاها آغاز می شوند و تا حضور دایناسورها در خشکی ادامه می یابند و سپس به کویر شنی و دشتی پوشیده از گدازه های آتشفشانی برش می خورد که برادر بزرگ خانواده که اکنون مهندسی موفق در رشته ساختمان است در سنگلاخ آن قدم می زند. این فصل علمی – تخیلی از فیلمنامه چنان با فصل های دیگر نامتجانس می نماید که حتی درصورت حذف، لطمه ای به درک حسی و دریافت شهودی از مفهوم نهایی فیلم نخواهد زد.
به دلیل ساختار به ظاهر غیرداستانی فیلمنامه، جستجوی نقاط عطف و چرخش داستانی فیلمنامه غیرضروری می نماید و راهگشای تحلیل ساختاری آن نیست، اگرچه می توان ساختار روایتی فیلمنامه را در فصل های بازگشت به گذشته، مبتنی بر روایت زمان خطی دانست که فرزندان خانواده را از خردسالی تا نوجوانی دنبال می کند. در این فصل های مربوط به گذشته تنها می توان به چند صحنه از لحاظ داستانی نفس گیر اشاره کرد که رخدادهای غیرمترقبه روی می دهند مانند: پرخاش و درگیری پدر با فرزندان بر سر میز غذا، بازی خطرناک راوی و برادر نوجوانش با سیم لخت برق، غرق شدن یکی از همبازی ها دراستخر شنا، سرک کشیدن پسر نوجوان تازه بالغ به خانه زن همسایه که هریک از آنها برهه ای از دوران نوستالژیک نوجوانی را یادآوری می کند.
فیلمنامه با فصلی خیالی- سورئالیستی در ساحل دریا به پایان می رسد که نمودی "فلینی"وار دارد (که برای مخاطب ایرانی یادآور فیلم هامون است) و شخصیت راوی را در بزرگسالی نشان می دهد که در کنار مادر و پدر جوانش برادر خردسال خود را در آغوش می کشد و پای به پای افراد حاضر در زندگی گذشته اش، در ساحل شنی در فضایی شاعرانه بی هدف پرسه می زنند و با طرح این مفهوم که مردگان در ذهن و رویای زندگان به حضور خود در زندگی استمرار می بخشند روایت فیلمنامه به پایان می رسد.
رضا انصاری دکورسازی که در ساخت دکورهای فلزی در طراحی های من در نمایش های متعددی از جمله "جولیوس سزار" و "هفت کردار" همکاری داشت برای ساخت دکور "بهار و آدم برفی" نهایت دقت و تلاش خود را تا پاسی از شب به کار زد و با بذله گویی هایش خاطره شیرینی در میان دستیاران صحنه و عوامل به جا گذاشت و دکوری برپا کرد که تا پایان همین هفته (26 آبان) دوام دارد و جمع می شود. رضا انصاری چند روز بعد از به صحنه رفتن "بهار و آدم برفی" حین کار در خانه هنرمندان دچار سانحه شد و دو فرزند نوجوانش را تا آخر عمر در حسرت دیدار پدر باقی گذاشت...


بالاخره نمایشنامه "بهار و آدم برفی" در برنامه اجراهای تئاتر شهر قرار گرفت. این نمایش قرار است اول آبان امسال در تالار قشقایی به روی صحنه برود. مرحله انتخاب بازیگر به پایان رسیده و با هنرمندانی چون: کاظم هژیرآزاد، فقیهه سلطانی، کورش سلیمانی، پوریا رحیمی سام، هومن کیایی، رویا بختیاری و محمد اشکانفر توافق همکاری انجام شده است. با دوستان دیگری نیز گفتگو کرده ایم که امیدواریم به ما بپیوندند. 13 شهریور
نورالدین حیدری ماهر و آسیه فرهادی توسکی و میلاد خرمنبیز در گروه کارگردانی فعالیت می کنند، سمانه حسینی طراح لباس و اصغر وفایی نیز چون آثار گذشته آهنگسازی نمایش را برعهده گرفته است. 15 شهریور
شیدا خلیق و نوید نوروزی و بابک سعیدیان جوانان با استعداد به جمع بازیگران بهار و آدم برفی پیوستند.
20 شهریور
آناهیتا اقبال نژاد برای بازی در نقش رویا به گروه تئاتر "ارژنگ" پیوست. رامین اکبری نیز در گروه کارگردانی به عنوان دستیار کارگردان با ما همکاری می کند. تمرین ها در دو نوبت صبح و عصر به طور فشرده ادامه دارد.
30 شهریور
ربحانه سلامت برا ی بازی در نقش بهار و سروش طاهری برای بازی در نقش بهادر و علی گلزاده برای بازی در نقش مرد مسن به گروه پیوستند.
پنج مهرماه
بازیگر پیشکسوت تئاتر شمسی فضل الهی به جمع ما پیوست.
علی بی غم نیز به گروه نقش آفرینان بهار و آدم برفی ملحق شد
قطعه ای از "برج کج" یکی از نمایشنامه های منتشر نشده که در سال 86 نگارش و آذرماه 89 ویرایش نهایی و آماده اجرا و انتشار شده است:
...
...
مرد: روزی که اون نوار رو پر میکردیم نمیدونستیم مادرت بازم آبستنه.
زن: اگه از همون بچگی نوار دم دست بود و شنیده بودمش که این قدر شوکه نمیشدم.
مرد: مادرت حساب کرده لابد نامزد کنی تحمل شنیدنشو پیدا میکنی.
زن: از بس گفت هیجده سالگیت یه هدیه داری هیجده سالگیت یه هدیه داری... قضیه رو بدتر، گندهش کرد.
مرد: دِ همینه که بهت میگم کتمان حقیقت از آرمان، نامزدت... هی طول دادی طول دادی یه گولهبرف رو کردی یه بهمن سهمگین.
زن: بدبختی کادو روبانش هم کرده بود، شب نامزدیم وا کردم دیدم یه نواره روش نوشته گلنراقی، گفتم سر کاریه مامان!؟ گذاشتمش تُو دستگاه. (سکوت) صدای خشدار یه مرد بود که داشت قربون صدقه گلپسرش میرفت.
صدای محو و خشدار تصنیف مرد از دور.
صدا: پسر پسرلاری پسر، دکون عطاری پسر...
زن: کُپ کردم، پرسیدم مامان این چیه؟ گفت صدای باباته، آرش رو میندازه هوا.
صدا: پسر پسرلاری پسر، دکون عطاری پسر، هفتا زن بیاری پسر، یکیش اصفهونی مالدار، یکیش تهرونی قردار، یکیش زنِ زنونه، یکیش مگس پرونه...
مرد: (در ادامه تصنیف میخواند: (یکیش غربیل غوزه، یکیش... یکیش شیشکی به ریشت... (شیشکی زده و میخندد.)
مکث و سکوت
زن: (گلویش را میگیرد.) شوق و ذوق نامزدی اینجام ماسید.
مرد: آرش بچه اول بود، لطف و صفای دیگهای داشت، نه که به خصوص پسر هم بود!
زن: از ته دل گفتم الهی کوفتت بشه آرش داداشی.
مرد: چشم سفیدِ حسووود! (مکث) حالا این چه حرف دگم و امُلیه تُو دهن من میذاری؟ "نه که به خصوص پسر بود!" یعنی چی؟ اولاد اولاده فرقش چیه؟
زن: گفتم آخه داداشی چرا باید تو ناز بابا رو چشیده باشی و من هرگز.
مرد: بابا قربونت بره.
زن: (با پرخاش) نمیخوام. دست خودم بود گلوی آرش رو میجویدم.
مرد: نچ، هیچوقت این حرفو نزن.
زن: میزنم.
مرد: عزیز من...
زن: (با فریاد) گناه من چیه که هنوز از رحم مادر نجسته باید بابام نفله بشه؟
مرد دستمال را از دور گردن باز میکند. رد کبودی بر گردنش مشهود است. زن صورت خود را با دست میپوشاند.
مرد: بانگ بردار به صد زبان از آن درد و داغِ گلوگیر...
زن: (گلوی خود را در دو دست میگیرد. با استغاثه) گناه من چیه؟
مرد: که تاب خورد و معلق ماند جهان از منظر آن محتضر...
زن: ( بغض آلود) گناه ما بچهها چی بود؟
مرد: تُو اون سال نحس خیلی بچهها یتیم شدند، تنها شما دو تا که نبودید.
زن: تو حق نداشتی!
مرد: چارهای نبود.
زن: بود، خودت عامدانه نخواستی.
مرد: شرط عاشقی وفای به عهده.
زن: اون زن جوون با دو تا بچهش برات تبلورعشق نبود؟
مرد: مادرت مفهوم مجسم عشق بود... آخ نازی، انگیزه حیات و حضور و زندگی...
...
...
با معذرت از دوستانی که درخواست ارسال متن کامل این نمایشنامه ها یا انتشار آنها در وبلاگ را دارند باید گفت فعلا تحقق این خواسته ممکن نیست. ن.ک
آگوستو بوال،تئاتر امروز جهان را تئاتر "نیازها و ضرورت ها"مینامد.تئاتری مبتنی بر نیاز به کشف و آگاهی، و ضرورت فهم و فهمیدن و تفاهم ، در جهانی پر از جهل و سوءتفاهم. و بر پایهی همین باور، کارگردانهای محبوبش را از میان هنرمندانی بر میگزیند که بر اساس نیاز و ضرورت زمانه، آگاهانه قالب های اجرایی کلاسیک را کنار میگذارند و هر گوشهی جهان را صحنهی تئاتر میانگارند؛ از کشتزارهای برنج تایلند تا معادن قلع بولیوی. او معتقد است هر گروه و قوم و قبیله، در جوامع روستایی و شهری، از کارگران و کشاورزان گرفته تا دانشجویان و فرهیختگان، با تکیه بر تجربههای فردی و اجتماعی، و نیازهای زمانه و ضرورتهای روزگار، تئاتر خود را بر میگزیند، خلق میکند، پرورش میدهد و به بار مینشاند، تجربهای که شاید در اقوام و گروههای دیگر فراهم نشود، و یا امکان به ثمر رسیدنش هرگز به وجود نیاید.
اینک ماییم و همراهی با تجربهی دانشجویان در دوازدهمین جشنوارهی تئاتر تجربه، با آثاری که از نظر تنوع مضامین و فضاها مثال زدنی بودند؛ مرزهای اسطوره و تاریخ را -از گیلگمش تا سامانیان و روزگار معاصر- درنوردیدند، به گوشه گوشهی سرزمینهای دور و نزدیک سرکشیدند؛ از دانمارک و دوبلین تا اروپای شرقی و یونان، و از حلبچهی کردستان تا دشت عباس و آبادان و تهران، و یا در ناکجاآبادی فرضی، سرزمین خویش را آفریدند و ما را به میهمانی سکوت و توهم و خلوت و سیاهی بردند؛ در جهانی مجازی. این رنگ آمیزی و تکثر، نشان از نشاط و پویایی دانشجویان تئاتر این سرزمین دارد، ودر عین حال نوید روزهای بهتری را برای تئاتر ایران میدهد...در روزگاری بهتر و بسامان تر.
با اینهمه، همچنان بر این باور پای میفشاریم که هر تجربهی اجرایی به عناصری نیاز دارد تا تبدیل به یک تجربهی تئاتری شود.، عناصری که فقدان هر یک ازآنها، لذت دگردیسی تجربههای بصری به تئاتر را از مخاطب میگیرد و امکان همآوایی میان هنرمند و تماشاگر را درخلق و کشف جهانی متفاوت سلب می کند. خواندن، آموختن، تحقیق و مطالعه، خلاقیت و نوآوری، تمرین و تمرکز، دقت نظر و احترام به مخاطب از جملهی این عناصرند. چندان دلخوش نیستیم که بگوییم؛ تعدادی از آثار این دورهی جشنواره، به شدت از کمبود این عناصر رنج میبردند، و همین باعث شد که در حد اتود های کلاسی باقی بمانند و پنجرهای به روی ما نگشایند. و از پنجرههای بسته تنها دریغی میماند و حسرتی برای هوای تازه.
با اینهمه، شادمانیم که همهی آثار به نمایش درآمده در این جشنواره، در عین رنگارنگی و تنوع، در یک نکته مشترک بودند؛ اعتراض. اعتراض به آنچه که هست و نباید باشد، اعتراض به آنچه که نیست و غیبتش هر حضوری را بی معنا می کند. اعتراض به مثابهی نیاز و ضرورت زمانهای که دانشجویانش طلایه داران آگاهی و حقیقت و تفاهم و صلح و دوستیاند. شنیدن صدای این اعتراض دشوار نیست؛ حکایت تپیدنهای دلهاست، ونالههایی که رساتر شدند و به فریاد بدل گشتهاند. کاش گوش شنوایی باشد...کاش.
هیئت داوران دوازدهمین جشنواره ی تئاتر تجربه :
ناصح کامگاری - نادر برهانی مرند-محسن علیخانی- مهتاب نصیرپور- محمد رحمانیان
تئاتر دانشجویی به عنوان یکی از سه رکن اصلی تئاتر هر کشوری، از ویژگی ذاتی و بارزی برخوردار است که آن را از تئاتر حرفه ای و آماتور متمایز می کند. این ویژگی؛ وجه جسارت و نوجویی در تئاتر دانشجویی است، جسارت در بیان مضامین اندیشمندانه و نوجویی در یافتن قالب های بدیع اجرایی برای عرضه همین مفاهیم تفکربرانگیز. اما آثار اجرایی دانشجویان رشته تئاتر نه تنها واجد چنین خصلتی است بلکه در عین حال، ملاکی خواهد بود برای سنجش میزان آموخته های دانشجو که بخشی از آن منوط است به تلاش و مطالعه و ممارست خود او و بخشی دیگر مربوط است به سطح علمی سیستم دانشگاهی تئاتر!
در نگاه اول به آثار راه یافته به جشنواره تئاتر دانشگاهی سوره، این واقعیت به روشنی رخ می نماید که نبود گرایش تخصصی بازیگری تا چه میزان به سطح کیفی آثار لطمه زده است. متاسفانه استعداد بیشتر دانشجویان در خصوص بازیگری در حد خلاقیت های شخصی باقی مانده و یا اگر پیش از ورود به دانشگاه، تجربه بازیگری آماتوری داشته اند از فرصت آموزش دانشگاهی در ارتقای این تجربه ها برخوردار نبوده و از کارگاههای پرورش عملی بیان، تسلط بر بدن، تربیت حس، تمرکز و ضرباهنگ و دیگر آموزش های لازم در این زمینه محروم مانده اند. هیئت داوران نه تنها تاکید دارد تجدیدنظری در انحلال گرایش بازیگری توسط مسئولین زیربط صورت گیرد بلکه تجهیز گروه آموزشی تئاتر به سخت افزارهای لازم در این حوزه را نیز خواستار است.
ضمن احترام به انتخاب آزادانه هنرمند که اصلی ضروری و بدیهی در بروز خلاقیت هنری است و با درنظر گرفتن سلیقه و ذوق دانشجویان شرکت کننده در جشنواره، که بخشی از آن برخاسته از ذائقه این قشر جوان است و بدون آن که بخواهیم تحمیل پسند و عقیده کنیم، بیان چند دیدگاه را در قوام آثار دانشجویی شایان توجه می دانیم:
یک_ در هنر بازیگری این روزها روشی مورد اقبال قرار گرفته که اتفاقا پرهیز از جلوه گر کردن بازی یا به اصطلاح به چشم نیامدن عنصر بازیگری است، این تکنیک خاص بازیگری، گاهی به غلط درک و عرضه می شود که حاصل آن حضور ولنگارانه و عاری از ظرایف زیبایی شناسانه حرکت و ایست در صحنه است. این برداشت غلط از "بازی عین زندگی" به آفتی نوظهور نه تنها در تئاتر مبدل شده، بلکه نمونه هایی در عرصه سینما و رسانه تلویزیون نیز یافته است.
دو - الگوبرداری از قواعد تئاتر حرفه ای در نحوه روایت داستان و تقطیع صحنه ها و رفت و آمد نور و چیدمان اشیا در صحنه و غیره امری اجتناب ناپذیر است، اما نباید فراموش کرد همان نمایش هایی که اکنون به حق اعتبار و شانی در تئاتر حرفه ای یافته اند، موفقیت را از خلال تشخیص کلیشه های رایج و شکستن آگاهانه قواعد تکراری در تئاتر مرسوم زمان خود به دست آورده اند نه با عدم شناخت و پیروی بی چون و چرا از آنها.
سه_ در اقتباس از آثار ادبی دو اصل باید مورد توجه قرار گیرد، یکی آن که اثر مزبور تا چه میزان قابلیت نمایشی و دراماتیزه شدن را داراست و دوم این که انتخاب آن برخاسته از کدام تطابق و قرابت فرهنگی با جامعه خودی است و تا چه میزان با مخاطبین تئاتر ما ارتباط برقرار می کند و به کدام دغدغه معنوی و نیاز روحی آنان اعم از سرگرمی سازی یا آگاهی بخشی پاسخ می دهد.
چهار_ در عرصه کارگردانی به همان میزان که انتخاب هر متن خاص متناسب با شرایط زمانی اجتماع و نوع مخاطب و مکان اجرایی و میزان امکانات موجود، حاکی از درایت کارگردان است، انتخاب درست بازیگران در تناسب با خصوصیات فیزیکی و سنی نقش نیز اهمیت بسزایی دارد و نشانه خلاقیت کارگردانی است. تازه پس از این مرحله است که تعامل کارگردان با بازیگر و هدایت و راهنمایی او معنی خواهد داشت که همین خود مهمترین ابزار بیان در هنر کارگردانی است.
پنج_ هر چه عوامل و افراد تشکیل دهنده گروه در حوزه تخصصی خود سررشته بیشتری داشته باشند عناصر تشکیل دهنده نمایش نیز از ترکیب قوام یافته تری برخوردار خواهد بود و پیکره نهایی نمایش شکیل تر می نماید. از این رو شایسته است تا حد امکان، در هر بخش از دانش آموختگان همان گرایش تخصصی استفاده شود و کارگردان بر مسند رهبری ارکستری از نوازندگان زبردست بایستد، نه آن که به حلقه دوستانی بسنده کند که در بهترین حالت فقط یاری دهندگانی دلسوزند و مهارتی تخصصی و قریحه ای ستودنی ندارند.
در پایان، هیئت داوران با بیان دست مریزادی به همه نمایشگران و قدردانی از بینندگان جشنواره، تلاش و پیگیری مجدانه دبیرخانه و مسئولین برپایی را سپاس گفته و از مدیران موسسه سوره که پشتیبانان مادی و معنوی جشنواره بوده اند تشکر به عمل می آورد و استمرار جشنواره را در شرایط همیشگی تحقق تئاتر که همانا آرامش و پذیرش فرهنگ دیالوگ و گفتگوی برابر حقوق در هر اجتماع است را آرزو می نماید.
اصغر همت / کورش نریمانی/ ناصح کامگاری ششم خرداد ٨٩
همکار نمایشنامه نویس و پژوهشگر ارجمند "شهرام کرمی" به مناسبت اجرای جدیدی با اقتباس از داستان لافکادیو نوشته "شل سیلور استاین"، نکات سودمندی نگاشته و در وب گاه "ایران تئاتر" در دسترس قرار داده که اشارات موشکافانه ای به قابلیت های نمایشی این داستان دارد و همین امر را موید اقتباس های متعدد توسط گروه های مختلف نمایشی از آن دانسته اند. این ارزیابی آموزنده در مقدمه به ذکر اجراهای مختلف از این اثر می پردازد که متاسفانه متکی بر حافظه محقق است که دستکم می شد به آرشیو "ایران تئاتر" رجوع و از اولین اقتباس از این داستان نشانی جست که نمایشنامه زنده - عروسکی "شیری که می غرید" نوشته صاحب این قلم است. اگر این نمایشنامه سابقه ای در اجرا و انتشار نداشت جای تعجبی هم نداشت، اما در دنیای اینترنت که دسترسی آسان و در کسری از زمان به اسناد و سوابق مناسب هر تحقیق فراهم است، (که گاه همین بلیه ای برای تولید فله ای پژوهش های سهل و سطحی شده!) چرا باید فقط به حافظه قناعت کرد؟ در حالی که نمایشنامه "شیری که می غرید" با قید عنوان اقتباس، ابتدا در فصلنامه صحنه شماره ده در سال 1379 به سردبیری حمید امجد به چاپ رسید و در سال 81 در جشنواره بین المللی عروسکی به کارگردانی نیلوفر کیانی به صحنه رفت و علاوه بر اجراهایی در شهرستانها که برخی با مجوز نویسنده بوده، آخرین بار نیز در پاییز 87 در مرکز تولید نمایش عروسکی کانون پرورش فکری کودک و نوجوان پارک لاله توسط کارگردان جوانی به روی صحنه رفت که جلسه نقد و بررسی آن از طرف کانون ملی منتقدان توسط منوچهر اکبرلو برگزار و اخبارش در همین وب گاه تئاتری درج شد.
نوشته سودمند شهرام کرمی عزیز زمانی منتشر شد که دیگر فرصت دیدن این نمایش در تالار هنر از کف رفته بود. از سر کنجکاوی طبیعی هر نویسنده ای که مشتاق اطلاع از کم و کیف اقتباسی تازه از متن مشترکی است، به آرشیو عکسهای نمایش مراجعه کردم. آنچه مشهود بود گویا شخصیت ها در پوشش و قالب دلقک های سیرک ایفای نقش کرده بودند. گرچه واضح است بنده حقی بر داستان لافکادیو ندارم و از آنجا که این اجرا را ندیده و متن آن را مطالعه نکرده ام نمی توانم قضاوت متقن و منصفانه ای بکنم، اما کاش پژوهنده گرامی که لابد اجرای متاخر را دیده در مقام مقایسه دو اقتباس برمی آمد. زیرا پنهان نمی کنم که حیرت کردم؛ به این دلیل که دلقک ها جایی در داستان لافکادیوی شل سیلور استاین ندارند، بلکه صرفا شخصیت های ساخته و پرداخته تخیل من در دراماتیزه کردن داستان و خلق نمایشنامه" شیری که می غرید" هستند!
ملال از فرض پایمال شدن حق متون من، از فرط تکرار دیگر بیش از یک روز در روحم نمی پاید اما آنچه مرا به نگارش این یادداشت واداشت و حساسیت و وسواس در این زمینه از آن روست که واقعا اگر اجرای اخیر نه با رجوع به متن اصلی بلکه براساس نمایشنامه آماده "شیری که می غرید" به صحنه رفته، محملی مهیاست که طرح مجدد موضوع "بانک نمایشنامه" و لزوم تاسیس آن را توسط تشکیلات صنفی یا اداری تئاتر یادآوری کنیم و از سوی دیگر با نگاه آسیب شناسی، ضرورت بازنگری در نقش یک نهاد نظارتی موجود در سیستم اداری در بحث رعایت حقوق مولفین و مصنفین آثار هنری را خاطرنشان کنیم: "شورای نظارت و ارزشیابی" که در عمل مسئولیت "ممیزی" متون پیشنهادی را پیش از اجرا، شان نزول خود می داند و شاهد مثال؛ همین نمایشنامه که جهت اجرا توسط خود نویسنده و مطابق معمول در سه نسخه به آن شورا ارائه شده و طبق قاعده باید نسخه ای از آن در بایگانی موجود باشد. چرا که پس از تصویب در تاریخ 28/2/ 1378 به شماره 3449 به ثبت رسیده و اگرچه به دلیل عدم اختصاص بودجه اجرایی به ثمر نرسید و به صحنه نرفت، اما به یقین، سوابق آن در سیستم ثبت اسناد اداره کل هنرهای نمایشی موجود است. حال سوال این جاست که چگونه متنی که در یک برهه بارها مطرح بوده و اجراهای دیگری از آن در همین اواخر بازبینی شده هنگام ارائه دوباره به این اداره، ارجاعی به سوابق آن نمی شود؟ این دقت و امعان نظر اگر نه درباره همه متون نمایشی، که لااقل در قبال اقتباس ها یا ترجمه های گوناگون از یک متن واحد که اقتضا می کند! به کسی برنخورد، من نفس ممیزی را غیرضروری و وهنی نافی باور و یقین به صلاحیت و شعور نمایشنامه نویس در تشخیص عرف می دانم، اما حال که چنین تشکیلاتی برقرار است می پرسم؛ مگر ممیزی فقط مبین تعدیل متون و تعین ضوابط و تطابقات شکلی و شرعی است و ربطی به مفهوم "تمیز دادن" و "تشخیص" موارد و صحنه های مشابه توسط کارشناسان حاذق آن شورا ندارد که گاه با بدگمانی، موی سفید گشته مولف را از ماست می کشند و در مواجه با هر احتجاج، ماست متون سفید ما را سیاه تلقی می کنند!
ناصح کامگاری/١٧ اردیبهشت٨٩
این یادداشت در سایت ایران تئاتر منتشر شده که در این نشانی قابل دسترسی است:http://www.theater.ir/news.show/+29461